تبليغاتX
داستان عشق
چهارشنبه سی ام آذر 1384
 

 

تو بازم نيومدي نگا به ساعت مي كنم

دارن اين روزا به بد قوليات عادت مي كنم

ساعتم كمي جلوست . باز كمي منتظر مي شم

ساعتم درسته اما باز رعايت مي كنم

سيب اون درخت بزرگه رسيده مي چينمش

ميارم تو روياهامون با تو قسمت مي كنم

همه مي گفتن بشينم نصف شبا دعا كنم

محض خاطرت يه عمره كه عبادت مي كنم

رسم روزگار چه قد با منو آرزوم بده

رزوي صد بار به خدا ازش شكايت مي كنم

همه شاعت قرارو به رخ من مي كشن

قافلن كه من شبا تو رو زيارت مي كنم

يادته قرار گذاشتي با منو نيومدي

بعد بهم گفتي آخه مگه فرصت مي كنم

تو اگه ديوونه و عاشق هركسي باشي

من واسه واسه بار هزارم تو رو دعوت مي كنم

كاش من از اون زميني بودم كه زير پاي تو إ

به زمينم ديگه من دارم حسادت مي كنم

وعدمون يه شب تو پائيز زير بارون شديد

يا مي ميرم يا تو رو دوباره رويت مي كنم

+ نوشته شده در 1:47 توسط محمد حسين.
چهارشنبه سی ام آذر 1384

با تو دارم سخنی

با تو اي خفته به هر موج نگاهت، فرياد

با تو اي همدرد با تو اي ...

چرا به دستهای سبز تو نمی رسم، و به نگاهت که همچون نامت، رسم صادقانه ای را روایت می کند؟

من از درخت خشک حیاطمان که دلبستگی به بهار ندارد بیزارم...

من از آسمانهایی که در شب، بی ستاره می خوابند بیزارم....

زیارت دفتر چه هایم بی معناست وقتی تو به دیدار شعرهای دلشکسته من نمی آیی...

وقتی تو را می بینم و در جایی هستم که تو هستی ولی می دانم که به تو نخواهم رسید، دلتنگی هایم به اوج می رسد...

می دانم...

در دست های تو عطر خوش بهار است، مثل بهشت... کاش می شد دمی دستهایت را سایه بانم کنی...

 همه چیز دارم ولی وقتی به این می اندیشم که به تو نخواهم رسید، گویی هیچ چیز ندارم...

بی تو، در میان جمع هم، تنهای تنهایم...

می دانم...

مي دانم که به من فکر نمي کني...

مي دانم دلتنگي هايم بيهوده است...

می دانم که بهترین ساعات زندگیت، بودن او در کنار توست !!!

می دانم هر لحظه می خواهی در کنار او و با او باشی...

و نیز می دانم که ...

ولی کاش فقط می دانستی که دوستت دارم...

نه چشمانت، نگاه صادقانه ام را می خواند...

و نه قلبت، عشق پاک و پنهان قلبم را باور می کند !

و اینگونه است که در میان آشنایان قلبت، همچنان غریبه ام...

آه...

کاش...

کاش می توانستم شیشه غرور را بشکنم و به عمرش پایان دهم...

می دانم که مثل همیشه نامه هایم را نمی خوانی،

می دانم که نوشته هایم به تو نخواهد رسید...

می دانم که باد هم با من سر دشمنی دارد و پیغام مرا به تو نخواهد رساند،

ولی...

تا تن کاغذ من جا دارد، با تو از خاطره ها خواهم گفت، من می نویسم، چون نمی توانم ننویسم...

کاش روزی فرا رسد و من، خود، دلنامه های عاشقانه ام را برایت زمزمه کنم و به تو بگویم دوستت دارم و خواهم داشت تا ابد...

چون همیشه، صادقانه به لحظه های انتظار، دل

می بندم

+ نوشته شده در 1:28 توسط محمد حسين.
چهارشنبه سی ام آذر 1384

نمی دونم چی شدش

پای خودنويس چشمام

روی کاغذ نگاهت

يهو لرزيدش و لغزيد و  نوشتم

دوست دارم عزيزم

به خدا دست خودم نيست

دوست دارم

چی ميشه يه بار تو شهر قلب تو پا بزارم

آخه ظالم چی کار کنم دوست دارم

نمی دونم چی شدش 

که جسارت کردم اين بار

دل به دريا زدم اين بار

 توی آخرين ترانم

قلبم از عشق نترسيد و نوشتم :

دوست دارم عزيزم

                           ******

توی آخرين ترانم

خط به خط از تو ميگم

به خدا دست خودم نيست

همش کار دل

می دونم خيلی جسارت کردم

اما ...

تو بدون

گناهش کار من نيست

همش اصرار دل

 

+ نوشته شده در 1:18 توسط محمد حسين.
چهارشنبه سی ام آذر 1384
الان کجا هستي
الان کجا هستي... آن کسي که محتاج عطر نفس توست ، من هستم ، نه کس ديگري...

نفرين بر دل عاشق من ... نفرين بر من... بايد بگم... دلي که از تو دورش کردن بهتره بميره.

خيلي دوست دارم ، من هم نوشته مو با اسم عشقم ادامه بدم.ولي چه کنم که اين هم برام ممنوعه.

پس من برايه چي زنده موندم... جواب سوالمو مي دوني... اگه بميرم بهتره... واسه تو بهتره...

اگه مي بيني تا حالاش زنده موندم " تو بودي " ... اصلا تو که اومدي زندگيم عوض شد...

درسته  که هميشه اشکمو در مياري... ولي عيبي نداره...

اي کاش الان صداتو مي تونستم ، بشنوم... آخه خوابم نميبره... دلم بدجور هواتو کرده...

چرا ديگرون حق دارن تورو ببينن ... ولي من نه ... آخه اين چه قانونيه... من از اين قانون متنفرم...

من ميخوام تورو ببينم... دلم برات تنگ شده ... ديگه کم کم داره ميزنم به سرم برم يه جايه دور...

آخه مي خوام از دست اين قانون گذاراي بي انصاف فرار کنم...

نمي خوام هيچکي تورو ببينه... زوره مگه ، مال خودمي ، هيچکي حق نداره تورو ببينه، من ميگم...

آره من ميگم... چرا اونا تورو هر روز ببينن ... ولي من که ديونه تم ، اونا نميذارند ببينمت...

دلم خيلي خسته س... دلم برا ساز زدنت تنگ شده... بايد بهم قول بدي، برام حتما ساز بزني...

برام دعا کن... کمکم کم... محتاج حرفاتم... وقتي صداتو مي شنوم ، انگار رو ابرا نشستم...

دلم برات تنگ شده عزيزم.... قربون اون صدات برم. طاقتم ديگه تموم شده...کجايي؟

+ نوشته شده در 0:49 توسط محمد حسين.
سه شنبه بیست و نهم آذر 1384
 

 هنگامي که مرگ در دلم خانه کرد:

مرا در تابوت سياهي بگذاريد تا همه بدانند سياه بخت بوده ام ...

دستانم رابيرون بگذاريد تا همه بدانند از دنيا چيزي نبرده ام ...

چشمانم را باز بگذاريد تا همه بدانند چشم انتظار از دنيا رفته ام ...

مرا با لباس عشق در خاک گذاريد تا بفهمد تا آخرين لحظهء زندگي رنگ عشق او به تن داشتم.

چشمان مرا باز گذاريد تا دريابد چشم در راه نگاه زيباي او داشتم تا لحظهء مرگ.

 دستان مرا باز گذاريد تا ببيند تا آخرين نفس تشنهء آغوش گرم او بودم ...

و بر سنگ مزارم بنويسيد:

" که آشفته دلي بود در اين خلوت خاموش "   

" او زادهء غم بود و ز غم هاي جهان گشته فراموش

+ نوشته شده در 1:41 توسط محمد حسين.
سه شنبه بیست و نهم آذر 1384
کاش مي شد خالي از تشويش شد
برگ سبز تحفه درويش شد

کاش تا دل مي گرفت و مي شکست
عشق مي امد کنارش مي نشست

کاش من هم يک قناري مي شدم
در تب آواز جاري مي شدم

بال در بال کبوتر مي زدم
آن طرفتر ها کمي سر مي زدم

با قناري ها غزل خوان مي شدم
پشت هر آواز پنهان مي شدم

آي مردم ! من غريبستاني ام
امتداد لحظه ي باراني ام

شهر من آن سوتر از پروانه هاست
در حريم آبي افسانه هاست

شهر من بوي تغزل مي دهد
هر که مي آيد به او گل مي دهد
+ نوشته شده در 0:17 توسط محمد حسين.
دوشنبه بیست و هشتم آذر 1384
در پناه قلبت

 

در پناه قلبت هستم

وقتی به چشمانت می نگرم

شرم زده می شوم

چرا که هنوز چیزی ندارم که تقدیمت کنم

باز هم کابوسهای شبانه رهایم نمی کنند

می خواهم که در قلبت پناه گیرم

صدای گریه ی خاموشم را می شنوی ؟

باز هم به یاری دستانت نیازمند شدم

در تاریکی گم شده ام

با فریادی خاموش به سوی هیچ

آری صدای گریه ی خاموشم را می شنوی ؟

باز هم اشکهای من بی قرار دستان توست

امشب می خواهم که در قلب پناه گیرم

اینبار نیز یاری ام کن.

+ نوشته شده در 15:19 توسط محمد حسين.
دوشنبه بیست و هشتم آذر 1384

 

+ نوشته شده در 1:13 توسط محمد حسين.
پنجشنبه بیست و چهارم آذر 1384

عشق يعنی سوز نی ، آه شبان

عشق يعنی معنی رنگين کمان

عشق يعنی شاعری دل سوخته

عشق يعنی آتشی افروخته

عشق يعنی با گلی گفتن سخن

عشق يعنی خون لاله بر چمن

عشق يعنی شعله بر خرمن زدن

عشق يعنی رسم دل بر هم زدن

عشق يعنی يک تيمّم، يک نماز

عشق يعنی عالمی راز و نياز

عشق يعنی با

+ نوشته شده در 17:51 توسط محمد حسين.
چهارشنبه بیست و سوم آذر 1384

براي همه اونايي كه عاشق بودن و حالا دل شكسته . . .



عمري گذشت و عشق تو از ياد من نرفت
دل همزباني از غم تو خوبتر نداشت

اين درد جانگداز ز من روي بر نتافت
وين رنج دلنواز ز من دست بر نداشت

تنها و نا مراد در اين سالهاي سخت
من بودم و نواي دل بينواي من

دردا كه بعد از آن همه اميد و اشتياق
دير آشنا دل تو نشد آشناي من

از ياد تو كجا بگريزم كه بي گمان
تا وقت مرگ دست ندارد ز دامنم

با چشم دل به چهره خود مي كنم نگاه
كاين صورت مجسم رنج است يا منم ؟

امروز اين تويي كه به ياد گذشته
در چشم رنج ديده من مي كني نگاه

چشم گناهكار تو گويد كه در آن زمان
نشناختم صفاي تو را ، آه از اين گناه

امروز اين منم كه پريشان و دردمند
مي سوزم و ز عهد كهن ياد مي كنم

فرسوده شانه هاي پر از داغ و درد را
نالان ز بار عشق تو آزاد مي كنم

گاهي بخوان ز دفتر شعرم ترانه اي
بنگر كه غم به وادي مر گم كشانده است

تنها مرا به (( تشنه طوفان )) من مبين
اي بس حديث تلخ كه نا گفته مانده است

گفتم ز سرنوشت بينديش و آسمان
گفتي (( غمين مباش كه آن كور و اين كر است
)) !

ديدي كه آسمان كر و سرنوشت كور

صدها هزار مرتبه از ما قوي تر است ؟
!

فرستاده شده توسط دوست عزیزم پریسا

فريدون مشيري

+ نوشته شده در 17:54 توسط محمد حسين.
چهارشنبه بیست و سوم آذر 1384

 

می ترسم حقیقت رو بگم و در جواب منفی تو خورد بشم ــ بشکنم ــ نابود شم

می ترسم بهت بگم دوستت دارم و تو در جوابش اونقدر از من دور بشی که

ازت متنفر بشم ـــ آخه مگه دوست داشتن جرمه که همیشه باید در جوابش

یا بشکنیم یا تحقیر بشیم ــ می دونم که حرفمو نمی شنوی

یا اگرم بشنوی نمی فهمی چی می گم

اما دوستت دارم

اگه عاشقی یه درده چه کسی این درد و ندیده ؟

تو بگو کدوم عاشق رنج دوری نکشیده ؟

اگه عاشقی یه گناهه ما همه غرق گناهیم

میون این همه آدم غریب و تنهاییم.

+ نوشته شده در 13:29 توسط محمد حسين.
چهارشنبه بیست و سوم آذر 1384
يك روز باد بي نشان
يك روز باد بي نشان ، آهسته و پاورچين ، بر سر شاخه هاي شكسته ام وزيد و بذر آفتاب را بر مزار دلم پاشيد شكفتم در اقليم عشق زمستانم بهاري شد غافل كه جام سرد تقدير ، از گرماي عشق ترك خواهدبرداشت بيادت هستم . . . من امير اقليم عشق بودم

از طرف دوست عزیزم پریسا خانم

+ نوشته شده در 9:39 توسط محمد حسين.
سه شنبه بیست و دوم آذر 1384
گفتار هاي دونالد والترز
گفتار هاي دونالد والترز خيلي کوتاه است گاهي به يک خط هم نميرسد. اما
 اگر هر يک از آنها را براي چند بار در روز
 بخوانيد اثر عميقي در روح شما خواهد داشت. هر گفتار براي يک روز است
 .يکي از روزهاي زندگي شما که با تکرار اين
 
 جملات و ورود مفهمومشان به ضمير ناخود آگاه شما خيلي زيبا تر خواهد
 شد . در هر حالي که هستيد به خصوص پيش از
 
خواب يکي از گفتار ها را تکرار کنيد .ابتدا با صداي بلند و کم کم به شکل
 زمزمه . آري به همين سادگي...

1. راز عشق در تواضع است . اين صفت به هيچ وجه نشانه تظاهر نيست.
 بلکه نشان دهنده احساس و تفکري قوي است.
 
 ميان دو نفري که يکديگر را دوست دارند، تواضع مانند جويبار آرامي
 است که چشمه محبت آنها را تازه و با طراوت
 
 نگه ميدارد.


2. راز عشق در احترام متقابل است. احساسات متغير اند، اما احترام دو طرف ثابت مي ماند . اگر عقايد شريک زندگي ات با
 
 عقايد تو متفاوت است ، با احترام به نظرياتش گوش کن . احترام باعث
 مي شود که او بتواند خودش باشد .
 

3. راز عشق در اين است که به يکديگر سخت نگيريد . عشقي که آزادانه
 هديه نشود اسارت است .
 

4. راز عشق در اين است که هر روز کاري کني که شريک زندگي ات را
 خوشحال کند ، کاري مثل دادن هديه اي کوچک
 
 ،تحسين ، لبخندي از روي محبت . نگذار که جويبار محبت از کمي باران ،
 بخشکد.
 

5. راز عشق در اين است که رابطه تان را مانند يک باغ ، با محبت تزئين
 کنيد . بذر علاقه ها و عقيده هاي تازه را بکار که
 
 زيبايي برويد . ضمنا فراموش نکن که باغ را بايد هرس کرد ، مبادا غنچه
 هاي گل پوشيده از علف هاي هرز عادت شود . براي
 
 اينکه عشق همواره با طراوت بماند فبايد به آن مثل هنر خلاقانه نگاه کرد .

6. راز عشق در خوش مشربي است . شوخي با ديگران را فراموش نکن ،
 در ضمن مراقب شوخي هايت هم باش . شوخي
 نا پسند نکن . شوخي بايد از روي حسن نيت باشد ،نه نيشدار .


7. راز عشق در اين است که حقيقت اصلي عشق ، يعني تفکر را از
 ياد نبري . آيا يک رابطه دراز مدت ، مهم تر از اختلافات
 کوچک و زود گذر نيست ؟
 

8. راز عشق در اين است که مانع بروز هيجانات منفي در وجودت شوي ،
 و صبر کني تا خون سردي را دوباره به دست آوري
 
 . با اين که احساس جلوه الهام است ، اما شخص عصباني

نمي تواند چيز ها را با وضوح درک کند .قلبت را آرام کن . تنها به اين
 وسيله است که مي تواني چيز ها را آنگونه
 که هستند ، در يابي .
 

9. راز عشق در اين است که طرف مقابلت را تحسين کني . هر گز با فرض
 اين که خودش اين چيز ها را مي داند ،از تحسين
 
 غافل نشو . مشکلي پيش نخواهد آمد اگر بار ها با خلوص نيت بگويي : دوستت دارم . گر چه احساسات بشري به قدمت نسل
 
 بشر است ، اما کلمات همواره تازه و جوان خواهند ماند .

10. راز عشق در اين است که در سکوت دست يکديگر را بگيريد . کم کم
 ياد مي گيريد که بدون کلام رابطه برقرار کنيد .
 
11. راز عشق در توجه کردن به لحن صدا است براي تقويت گيرايي صدا ،
 بايد آنرا از قلب برآوريد ، سپس رهايش کنيد تا بلند بشود وبه سمت
 پيشاني برود تار هاي صوتي را آرام و رها نگه دار .

اگر احساسات قلبي ات را به وسيله صدا بيان کني ، آن صدا باعث ايجاد
 شادي در ديگري خواهد شد .
 

12. راز عشق در اين است که بيشتر با نگاه حرف بزني ، زيرا چشم ها
 پنجره هاي روح هستند . اگر هنگام صحبت کردن از نگاه استفاده کني ،
 مثل آن است که پنجره ها را با پرده هاي زيبايي بيارايي و به خانه گرما و
 جذابيت ببخشي.
 

13. راز عشق دراين است که از يکديگر انتظارات بيجا نداشته باشيد ،
 زيرانقص همواره جزء لا ينفک انسان است ذهنت را بر ارزشهايي متمرکز
 کن که شما را به يکديگر نزديک تر ميکند نه بر مسائلي که بين شما
 فاصله مي اندازد .
 


14. راز عشق در اين است که حس تملک را از خود دور کني . در حقيقت
 هيچ کس نمي تواند مال کسي شود . شريک زندگي ات را با طناب نياز مبند
 . گياه هنگامي رشد ميکند که آزادانه از هوا و نور آفتاب استفاده کند.

15. راز عشق در اين است که شريک زدگي ات را در چار چوبي که خودت
 مي پسندي حبس نکني .عيبجويي باعث تباهي مي شود . همه چيز را همان
 طور که هست بپذير ، تا هر دو شاد باشيد .قانون طلايي اين است :
نقاط قوت را تقويت کن ،

و ضعف ها را نه تقويت کن نه تقبيح .

هرگز سعي نکن با سوزاندن ،

جلوي خونريزي زخم را بگيري .


16. راز عشق در اين است که هنگام سوء تفاهم ، فقط به اين فکر نکني که
 طرف مقابل چگونه ناراحتت کرده است . در عوض به راه حلي فکر کني که
 در آينده از بروز چنين سوء تفاهم هايي جلو گيري کني .


17. راز عشق در اين است که وقتي پيشنهادي به ذهنت مي رسد ، به نياز
 خودت براي بيان آن فکر نکني ، بلکه به علاقه ديگري به شنيدن آن فکر
 کني . اگر لازم بود ، حتي ماه ها صبر کن تا آمادگي شنيدن آنچه را
 ميخواهي بگويي پيدا کند .


18. راز عشق در آرامش است ، زيرا آرامش باعث تکامل عشق مي شود .
 عشق ، هواي نفس و احساست شديد نيست . عشق انسان ها نسبت به
 يکديگر بازتابي از عشق ازلي است خداوندگار آرامش کامل است


19. راز عشق در اين است که در وجود يکديگر عاشق خدا باشيد ، تا
همواره علي رغم همه اشتباهات ، تشنه رسيدن به کمال باشيد ، چرا که
بشر همواره علي رغم موانع فراوان ، سعي ميکند به سمت آرمان هاي
 جاودانه حرکت کند .

20. راز عشق در اين است که محبت تان را بسط دهيد تا تبديل به عشق
 واقعي ميان دو انسان شود سپس آن عشق را که دست پرورده پروردگار
 است بسط دهيد تا بشريت و کل مخلوقات را در بر گيرد .


21. راز عشق در اين است که به ديگري لذت ببخشي ، و لي عشق را براي
 لذت نخواهي .زيرا عشق حقيقي هوا و هوس نيست . هر چه نفس قوي تر
 باشد ، تقاضاهايش بيشتر مي شود
 
و هر چه تقاضا هاي نفس قوي تر باشد ، خودپرستي را در تو بيشتر و
 بيشتر تقويت ميکند . عشق چهره واقعي خود را در ملايمت و مهرباني
 آشکار ميکند ،نه در لذت جويي .
 

22. راز عشق در مراعات حال ديگري است . هر قدر که ملاحظه حال
 ديگران را مي کني ، کسي را که دوست داري بيشتر ملاحظه کن .

23. راز عشق در اين است که جاذبه هاي خود را با ديگري قسمت کني .
 جاذبه نيرويي لطيف و نافذ است که از ديگري دريافت مي کني . اين نيرو
 تنها با بخشش رشد ميکند .
 
23. راز عشق در ايجاد تنوع در زندگي است . نگذار که روزمرگي ها مثل
 سيم هاي کوک نشده ساز ، نغمه زندگي عاشقانه تان را به نوايي غم انگيز
 تبديل کند .
 

24. راز عشق در اين است که در هر فر صتي در کنار هم آرام بگيريد ،با
 هم تنها باشيد ، و افکارتان را با يکديگر در ميان بگذاريد . لازم نيست
 براي سرگرم شدن حتما از محرکات خارجي استفاده کنيد . قرار بگذاريد که
 بيشتر با هم تنها باشيد تا بتوانيد خودتان باشيد .
 

25. راز عشق در اين است که با زمانه کنار بياييد . مايع عشقتان را طوري
 نگه داريد که بتوانيد گودالهايي را که زندگي پيش پايتان ميگذارد ،پر کني.
 

26. راز عشق در اين است که به محبوبتان قدرت و آرامش بدهيد و از او
 قدرت و آرامش دريافت کنيد ، اما نه با اصرار .


27. راز عشق در استواري است . در فصول مختلف زندگي ، عشقتان را
 مانند کوه بلندي استوار ،
مانند خاک حاصلخيزي پر ثمر و مانند آفتاب چنان در مرکزيت نگه داريد ،
 که همه ستارگان گسترده زمان و فضا به دو ر آن گردش کنند

 

+ نوشته شده در 16:34 توسط محمد حسين.
پنجشنبه هفدهم آذر 1384

دوباره آمد از ره،قبيله پاييز

غريبه!فصل سفر،فصل کوچ شده برخيز

تمام وسعت اين شهر،غرق خون شده است

برو...برو،تواز اين ورطه جنون آميز

غريبه!چاره دردت فقط غزل خواني است

غزل بخوان وبه ياد گذشته ها اشک بريز

من از عبور تمامي فصل ها سيرم

واز طلوع وغروب ستاره ها هم نيز

تمام فصل دلم تکه تکه از غم توست

بگو به غير سوختنم چه چاره ايست؟عزيز!

......

وحافظ از غم تو با من چنين مي گفت

”که در مقام رضا باش واز قضامگريز“

سفر به خير مسافر!خدانگهدارت

برو ...برو تواز اين ورطه جنون آميز

+ نوشته شده در 17:50 توسط محمد حسين.
چهارشنبه شانزدهم آذر 1384
"داريوش"

 

کـجــاي ايـن جــنـگـل شــب

پنهون مي شي خورشيدکم

پشـت کدوم ســد ســکـوت

پـر مـي کــشــي چــکـاوکم

چرا بـه من شک مي کني

مـن کـه مـنـــم بـراي تــو

لبـريـزم از عـشــق تــو و

سـرشــارم از هــواي تــو

دسـت کدوم غزل بـدم

نـبــض دل عـاشـقـمـو

پشت کدوم بهانه باز

پنهون کنم هق هقـمو

گـريه نمي کنم نـــرو

آه نمي کـشـم بشين

حرف نمي زنـم بمـون

بغض نمي کنم ببيـن

سفر نکن خورشيدکم

ترک نکن منو نرو

نبودنت مرگه منه

راهييه اين سفر نشو

نزار که عشق من وتو

اينجا به اخر برسه

بري تو و مرگ منم

رفتن تو سر برسه

گـريه نمي کنم نـــرو

آه نمي کـشـم بشين

حرف نمي زنـم بمـون

بغض نمي کنم ببيـن

نـوازشــم کــن و بـبـيــن

عشق مي ريزه از صدام

صدام کــن و ببـين که باز

غنچه مي دن تـرانه هام

اگر چه من به چـشـم تو

کمـم قـديمي ام گمـم

آتشـفشـان عـشـقـمـو

دريـــاي پــر تـلاطــمــم

گـريه نمي کنم نـــرو

آه نمي کـشـم بشين

حرف نمي زنـم بمـون

بغض نمي کنم ببيـن

+ نوشته شده در 18:55 توسط محمد حسين.
سه شنبه پانزدهم آذر 1384
ابی

اگرچه جاي  دل درياي خون در سينه دارم 
ولي در عشق تو دريايي  از دل کم مي آرم
اگرچه روبروئي مثل آئينه با من 
ولي  چشمام بسم نيست براي سير ديدن
نه يک دل نه هزار دل  همه دلهاي عالم
همه دلها رو ميخوام که عاشق تو باشم

توئي عاشق  تر از عشق 
توئي شعر مجسم 
تو باغ قصه از تو  سحر گل کرده شبنم
تو چشمات خواب مخمل
شراب ناب شيراز 
هزار ميخونه  آواز 
هزارو يک شب راز
ميخوام تو رو ببينم
نه يک بار نه  صد بار به تعداد نفسهام
براي ديدن تو نه يک چشم نه  صد چشم همه چشما رو ميخوام
تو رو بايد مثل گل
نوازش کرد  و بوئيد
با هرچي چشم تو دنياست فقط بايد تو رو ديد
تو  رو بايد مثل ماه رو قله ها نگاه کرد
با هرچي لب  تو دنياست تو رو بايد صدا کرد

ميخوام تو رو ببينم
نه يک  بار نه صد بار به تعداد نفسهام
براي ديدن تو نه يک  چشم نه صد چشم همه چشما رو ميخوام

+ نوشته شده در 17:10 توسط محمد حسين.
سه شنبه پانزدهم آذر 1384
مقدمه
 

سلام دوستان امروز شروع کار من تو این وبلاگه امیدوارم که بتونم مطالب خوبی براتون بذارم

روز اول با یک چند خطی شروع مکنم

 در اوج دلتنگي و دلشکستگي،در نهايت بي کسي و بغض زماني که همه فراموشت کرده اند و محبت و دوستي را از تو دريغ مي کنند،آن زمان که دستي نمي بيني تا به ياريت بشتابد و شانه هاي خسته و غمگينت را پناهي باشد،بدان که هميشه گوش شنوايي منتظر شنيدن غصه هاي توست، آرام غصه هايت را بگو،بغضهاي کهنه و نشکسته ات را در حضورش بشکن و از جاري شدن اشکهاي بي بهانه ات شرم نکن...

+ نوشته شده در 17:9 توسط محمد حسين.