تبليغاتX
داستان عشق
جمعه بیست و سوم دی 1384
دوست ندارم بگم دوست دارم . دوست دارم بدونی که دوست دارم ...  

بیشتر از اون که فکرشو بکنی    

+ نوشته شده در 2:21 توسط محمد حسين.
پنجشنبه بیست و دوم دی 1384
نيمه شبِ پريشب گشتم دچار كابوس
ديدم به خواب حافظ توي صف اتوبوس




گفتم : سلام حافظ گفتا عليك جانم
گفتم كجا روي تو گفتا خودم ندانم




گفتم بگير فالي گفتا نمانده حالي
گفتم : چگونه اي ؟ گفت در بند بي خيالي




گفتم كه تازه تازه شعروغزل چه داري؟
گفتا كه مي سرايم شعر سپيد باري




گفتم زدولت عشق،گفتا كه كودتا شد
گفتم رقيب گفتا ، او نيز كله پا شد




گفتم كجاست ليلي؟مشغول دلربايي؟
گفتا شده ستاره در فيلم سينمايي




گفتم،بگو ز خالش ، آن خال آتش افروز
گفتا عمل نموده ، ديروز يا پريروز




گفتم بگو ز مويش،گفتا كه مِش نموده
گفتم بگو ز يارش ، گفتا ولش نموده




گفتم چرا،چگونه؟عاقل شدست مجنون ؟
گفتا شديد گشته معتاد گرد و افيون




گفتم كجاست جمشيد؟جام جهان نمايش
گفتا : خريد قسطي تلوزيون به جايش




گفتم: بگو ز ساقي حالا شده چه كاره؟
گفتا : شدست منشي در دفتر اداره




گفتم بگو ز زاهد آن رهنماي منزل
گفتا كه دست خود را بر دار از سر دل




گفتم ز ساربان گو با كاروان غم ها
گفتا آژانس دارد با تور دور دنيا




گفتم بگو ز محمل يا از كجاوه يا دي
گفتا پژو ، دوو ، بنز يا گلف نوك مدادي




گفتم كه قاصدك كوآن باد صبح شرقي
گفتا كه جاي خود را داده به فاكس رقي




گفتم بيا ز هد هد جوييم راه چاره
گفتابه جاي هد هد،ديش است وماهواره




گفتم سلام ما را باد صبا كجا برد ؟
گفتا به پست داده آورد يا نياورد‌ ؟




گفتم بگو ز مشكِ آهوي دشت زنگي
گفتا كه ادكلن شد در شيشه هاي رنگي




گفتم سراغ داري ميخانه اي حسابي
گفت آنچه بود از دم ، گشته چلوكبابي




گفتم : بيا دوتايي لب تر كنيم پنهان
گفتا نمي هراسي از چوب پاسبانان




گفتم بلند بوده موي تو آن زمان ها
گفتا به حبس بودم از ته زدند آن ها




گفتم شما و زندان حافظ ما رو گرفتي؟
گفتا نديده بودم هالو به اين خرفتي !!!
+ نوشته شده در 1:37 توسط محمد حسين.
سه شنبه بیستم دی 1384

تنگ غروب عرفه    شور میزنه دل همه   کربلا رو جارو کنین    میاد امیر علقمه

توی بیابون پیچیده     صدای زنگ غافله    حسین نیا که با عطش   نداری خیلی فاصله

یه بار دیگه عرفه از راه رسیده یه روز تنگ و دلگیر اونقدر دلگیره که ...نمیدونم چرا روزای قبل از عرفه واعتکاف یه حس عجیبی بهم دست میده و همیشه قبل از این روزا یه دلشوره عجیبی دارم؟

 (اینایی که میخوام بگم شعار نیستا حرف دلمه!)

وقتی خوب فکر میکنم میبینم که چقدر ائمه لطف دارن نسبت به ما. من که دیگه خودم میدونم چیکاره ام؟آخه یه بار، دوبار، 10بار، 100بار... من که خودم میدونم چقدر غرق گناه شدم .

حالم از خودم بهم میخوره .هر روز یه بازی جدید .هر روز دورتر و دورتر میشم .. نه نمازی نه عبادتی نه توسلی نه اشکی...دلم برا کمیل خوندن تنگ شده، دلم برا شبای اعتکاف تنگ شده،

 دلم برا خوب بودن وپاک بودن، برا یه نماز درست و حسابی خوندن تنگ شده .دلم برا شهدا تنگ شده

کاری به سر خودم اوردمکه دیگه شهدا هم ...از این همه تارایی که دور خودم پیچیدم حالم

بهم میخوره...اما نمیدونم پس چرا بازم راهم میدن؟بازم بهم اجازه میدن حرف بزنم، بگم، بنویسم،

بخونم ؟؟؟ هر بار به یه بهونه ای میارنم تو راه .حالا هم که عرفه اومده.نمیدونم چی بگم؟گرچه خیلی بدم و گنهکار و ...اما دلمو نمیتونم هیچ کاریش کنم دلم با شماهاست . بخدا نمیخوام دل شما رو بشکنم.نمیخوام پای شیطونو وسط بکشم اون یه طرف قضیه ست نفسم داره بدبختم میکنه

نفس من آبرومو پیش تو برده/هربلایی که میخواست سرم آورده

خدایا!با اینکه بدم و روسیاهم اما دوست دارم.همه امیدم اومدن تو مجالس اهل بیته .اینو ازم نگیر .

شنیدم که اگه خدا بخواد یکی رو تنبیه کنه بدترین تنبیه اینه که لذت عبادت ازش گرفته میشه!!!

هیچی نمیخوام !فقط خودت!با تو بودن از همه چی بهتره!!!خدا جون ممنونتم .شکرت خدااااااااااا.

از اعتکافم که هیچی نمونده همه رو خراب کردم .شبای قدر و رمضون رو هم که...الان دیگه امیدم به عرفه ست!

خداجون!ین بار رو دیگه یه کاری کن ادم شم.برا تو که کاری نداره!

لذت عبادت با خدا یه چیزه دیگه ایه!عرفه یه فرصت خوبیه برا عهد بستن با خدا.یه عهد جدی و درست .از خدا بخوایم کمکمون کنه .یادمون نره که فقط خودمون پا نشیم بریم

 یه نفر هم یه نفره هاااا!

+ نوشته شده در 0:16 توسط محمد حسين.
یکشنبه هجدهم دی 1384
+ نوشته شده در 23:14 توسط محمد حسين.
یکشنبه هجدهم دی 1384

 

 ما به هم محتاجيم
 مثل ديوونه به خواب
 مثل گندم به زمين
 مثل شوره زار به آب
ما به هم محتاجيم
 مثل ما به آدما
 مثل ماهيا به آب
 مثل آدم به هوا
 دستامون از هم اگه دور بمونه
 شب شيشه اي ديگه نمي شكنه
 از تو اين شيشه اي هميشگي
خورشيد مثوايي سر مي زنه
 به عزاي دوري دستاي ما
 كوچه ها ، ساكت و بي صدا مي شن
 بوي رخوت همه جا رو مي گيره
 همه ي درها ، به غربت وا ميشن
 جاده هامون ، كه به خورشيد مي رسن
 مثل تاريكي ، بي انتها مي شن
 ما به هم محتاجيم

+ نوشته شده در 23:13 توسط محمد حسين.
یکشنبه هجدهم دی 1384

سهم من از تو افسوس تو را نداشتنه

 

همه با همديگه هستند

 

همه خيلي ها را دارند

 

يكي هست كه وقت گريه سر رو شونه هاش بزارن

 

ولي من از همه دنيا تو را داشتم ، تو را داشتم

 

وقتي گريه مي كردم سر رو شونت ميگذاشتم

 

همه تنهايي ها مال من بود، مال من بود

 

هر چي با همديگه بوديم واسه من خيلي كم بود

 

 

بودن تو جرات پرواز براي اين بال شكسته است

 

داشتن تو لذت لبخند

 

صداي اين لبهاي بسته است

 

دارم از عطش مي ميرم

 

ابر من كجا مي باري

 

تن من خشكيد و پوسيد

 

تو به سبزه ها مي باري

 

 

انتظار تو فقط مال منه

 

سهم من از تو افسوس تو را نداشتنه

 

همه با همديگه هستند

 

همه خيلي ها را دارند

 

يكي هست كه وقت گريه سر رو شونه هاش بزارن

 

ولي من از همه دنيا تو را داشتم ، تو را داشتم

 

وقتي گريه مي كردم سر رو شونت ميگذاشتم

 

همه تنهايي ها مال من بود مال من بود

 

هر چي با همديگه بوديم واسه من خيلي كم بود

+ نوشته شده در 0:24 توسط محمد حسين.
جمعه شانزدهم دی 1384

يادت هست
همه چيز را
حرفهايم
کارهايم
نوشته هايم
چه سود
انکار می کنی يادت را

نگاهم می کنی
می خوانم که دوستم داری
از عمق نگاهت
چه سود
انکار می کنی نگاهت را

می دانی
معنای انتظار را
در انتظارم می گذاری هميشه
لذت می بری انتظارم را

دوستت دارم
حقيقت است
انکار هم که کنم
نگاهم افشاگر ماهری است!!!

+ نوشته شده در 23:44 توسط محمد حسين.
جمعه شانزدهم دی 1384

هر روز از تکرار اسمت به نفس نفس می افتم

نه به فکر کار دیگه نه به یاد کس می افتم

پاکی عشق تو مثل رنگ سبز نو بهاره

هر چی که قشنگ و زیباست تو رو یاد من میاره

از تو خوندن پایان نداره دور از تو موندن امکان نداره

بی تو دردم درمان نداره دور از تو موندن امکان نداره

ای جان من جانان من هم درد هم درمان من

وبه یادها که بارون زده ی کوچه ی عشق

تو رو با اشک چشام تو دفترم نوشتمت

آنچنان شکر به درگاه خدا کردم تا

اومدن فرشته از آسمون به دیدنت

+ نوشته شده در 23:11 توسط محمد حسين.
جمعه شانزدهم دی 1384

هيچ چيز سخت تر از انتظار نيست

آن هم انتظار براي لحظه اي که کسی که دوستش داری صدايت کند و به تو بفهماند که

دوستت دارد

اما هر چقدر هم که انتظار سخت باشد به آن لحظه زيبا مي ارزد

پس انتظار ميکشم تا آن لحظه زيبا نصيبم شود .حتی اگر انتظارم بی حاصل باشد

 

+ نوشته شده در 23:7 توسط محمد حسين.
جمعه شانزدهم دی 1384
تو یعنی نم نم بارون رو تن قشنگ بیشه

      اون طلسم عاشقونه که می مونه تا همیشه

      تو صدای خنده هامی یه طنین تا اوج رویا

       تویعنی یه جای خلوت رو تلاطم یه دریا

       تو سکوت سرخ عشقی که پر از حرفای نابه

       می دونم هستی یه جایی اما دیدنت یه خوابه

       تو تبلور یه حسی التهاب دل تو سرما

       خنکای سبز سایه توی حرم داغ گرما

+ نوشته شده در 23:6 توسط محمد حسين.
جمعه شانزدهم دی 1384

مرا چشمي است خون افشان زدست آن كمان ابرو

جهان بس فتنه خواهد ديد ازآن چشم واز آن ابرو

غلام چشم آن تركم كه درخواب خوش مستي

نگارين گلشنش روي است ومشكين سايبان ابرو

+ نوشته شده در 1:39 توسط محمد حسين.
جمعه شانزدهم دی 1384
می شود راه دلت را به دلم باز کنی
با من امشب غزل تازه تری ساز کنی
دیدگان من دلخسته به دیوار بماند
کاش غرور بشکنی و راز دل ابراز کنی
دلم از دست بشد از غم بی هم نفسی
کاشکی با دل من یک سفر اغاز کنی
کوچه های دل من باز به بن بست رسید
می شود راه دلت را به دلم باز کنی؟
+ نوشته شده در 1:36 توسط محمد حسين.
چهارشنبه چهاردهم دی 1384

منتظر لحظه ای هستم که دستانت را بگیرم

در چشمانت خیره شوم دوستت دارم را بر لبانم

جاری کنم منتظر لحظه ای هستم که در کنارت بنشینم

سر رو شونه هایت بگذارم....از عشق تو.....

از داشتن تو...اشک شوق ریزم

منتظر لحظه ی مقدس که تو را در اغوش بگیرم

بوسه ای از سر عشق به تو تقدیم کنم

 وبا تمام وجود قلبم و عشقم را به تو هدیه کنم

اری من تورا دوست دارم وعاشقانه تو را می ستایم

 

+ نوشته شده در 23:52 توسط محمد حسين.
چهارشنبه چهاردهم دی 1384
باران مهر: از كجا آمده اي ؟ كه چنين روشني چشمت را به سياهي هاي شب هايم مي ريزي و سرود باران در قدم هايت جاري ست مي رسي با داغ تنهايي در چشمت مي رسي روي لبت قفل سكوت و به دستت سبدي از گل عشق در صدايت آرامش و كلامت باران مهر خواهد آورد در كوير شب سرد و خاكستر زده ام
 
اي گل من!!
پرنده اي تنها بودم كه اسير قفس دنيا گشتم، يكه و بي كس كه از زندگي شكايتها داشتم. من قناري بودم كه بدون جفتش روزهايش را با نفس هايي سخت مي گذراند و مرتب آواز بي وفايي را سر مي داد.
ديگر اميدي به زندگيم نداشتم كه تو قدم به زندگيم گذاشتي و دنياي تيره و خاموشم را با نور خود منور ساختي.
با آمدنت خانه دلم زيباتر و با شكوه تر وسر مست تر از هر زمان شده.
تو همان همسفري كه در مسير عشق من را با وجودت زندگي ات ،روحت و خيالت آشنا كردي .
تويي كه ديوانه وار مي پرستمت .عاشقانه مي ستايمت و چون مرغ عشق مي سرايمت.
اي عزيز!! زماني خوشحال هستم كه با تو و در كنار تو باشم.
آه كه نمي داني كه وقتي در كنارم نيستي ديگر دروازه چشمانم توان مقابله با اشكهايم را ندارند.ناگزير اجازه خروج را صادر مي كند تا سيلابي از اشك از گونه هايم سرازير شوند.
مهربانم !!
آنگاه كه بر چشمانم نگاهت را مي افكني وجودم ذره ذره آب مي شود.
آنگاه كه دستان گرمت را بر دستان سردم قرار مي دهي طوفاني از آتش كه در قلبم زبانه مي كشد و آنگاه كه گل بوسه را بر روي لبانم مي كاري و مرا در آغوش گرمت پذيرا مي شوي قلبم چنان مي زند كه گويي مي خواهد از سينه خارج شود.
بارها گفته ام و هزاران بار ديگر هم مي گويم دوستت دارم و تا آخر عمر با تو خواهم ماند .
هيچ كس و هيچ چيز نمي تواند ما را از هم جدا كند به جز مرگ .
+ نوشته شده در 23:38 توسط محمد حسين.
سه شنبه سیزدهم دی 1384

ای کاش کودک بودم ، تا در اوج ناراحتی و درد با یک بوسه تو،
همه چیز را فراموش می کردم.

کاش کودک بودم تا شبها قبل از اینکه بفهمم چه کسی برایم لالایی گفته،  
عمیق ترین خواب دنیا را داشتم.وصبح ها با خمیازه وعشوه ای کودکانه،
بعد از همه از خواب برمی خواستم.

ای کاش کودک بودم ، تا هر وقت دلم می گرفت با صدای بلند گریه می کردم
و داد می زدم تا همه درد مرا بفهمند.

ای کاش کودک بودم ، تا عروسکهایم را در اختیار می گرفتم و
هر گونه  که دوست دارم با آنها بازی می کردم و هیچ وقت عروسک هیچ کس نمی شدم.

ای کاش کودک بودم ،تا بزرگ ترین شیطنت زندگیم نقاشی روی دیوار بود.

ای کاش کودک بودم ، تا از ته دل می خندیدم،
نه اینکه مجبور باشم همواره تبسمی تلخ بر لب داشته باشم. 

ای کاش کودک بودم ، تا در اوج ناراحتی و درد با یک بوسه تو،
همه چیز را فراموش می کردم.

ای کاش کودک بودم ، تا سرنوشت مرا به بازی نمی گرفت و شکست را درک نمی کردم.

ای کاش کودک بودم ، تا وسوسه کاری به من نداشت و احساس مرا اسیر خود نمی کرد.

 ای کاش کودک بودم ، تا شاید معصومیت چشمانم در تو اثر می کرد.

ای کاش کودک بودم ، تا هیچ گاه تو را نمیخواستم و دلم برایت تنگ نمی شد.

چه زود بزرگ شدم !    
سالها می گذرد ولی من هنوز کودکم...

 

+ نوشته شده در 23:40 توسط محمد حسين.
یکشنبه یازدهم دی 1384

در میان خلق سردرگم شدم    عاقبت آلوده مردم شدم

بعد ازاين بابی کسی خو می کنم   هر چه در دل داشتم رو می کنم

نیستم از مردم خنجر بدست   بت پرستم بت پرستم بت پرست

بت پرستم،بت پرستی کار ماست   چشم مستی تحفه ی بازار ماست

درد می بارد چو لب تر می کنم   طالعم شوم است باور می کنم

من که با دريا تلاطم کرده ام   راه دريا را چرا گم کرده ام؟؟؟

قفل غم بر درب سلولم مزن!   من خودم خوشباورم گولم مزن!

من نمی گويم که خاموشم مکن  من نمی گويم فراموشم مکن

من نمي گويم که با من يار باش  من نمی گويم مرا غم خوار باش

من نمی گويم،دگر گفتن بس است  گفتن اما هيچ نشنفتن بس است

روزگارت باد شيرين! شاد باش   دست کم يک شب تو هم فرهاد باش

آه! در شهر شما ياری نبود   قصه هايم را خريداری نبود!!!

وای! رسم شهرتان بيداد بود   شهرتان از خون ما آباد بود

از درو ديوارتان خون می چکد خون من،فرهاد،مجنون می چکد

خسته ام از قصه های شوم تان   خسته از همدردی مسموم تان

اينهمه خنجر دل کس خون نشد  اين همه ليلی،کسی مجنون نشد

آسمان خالی شد از فريادتان   بيستون در حسرت فرهادتان

کوه کندن گر نباشد پيشه ام   بويی از فرهاد دارد تيشه ام

عشق از من دورو پايم لنگ بود   قيمتش بسيار و دستم تنگ بود

گر نرفتم هر دو پايم خسته بود  تيشه گر افتاد دستم بسته بود

هيچ کس دست مرا وا کرد؟ نه!    فکر دست تنگ مارا کرد؟ نه!

هيچ کس از حال ما پرسيد؟ نه!    هيچ کس اندوه مارا ديد؟ نه!

هيچ کس اشکی برای ما نريخت   هر که با ما بود از ما می گريخت

چند روزی هست حالم ديدنیست   حال من از اين و آن پرسيدنيست

گاه بر روی زمين زل می زنم             گاه بر حافظ تفاءل می زنم

حافظ ديوانه فالم را گرفت         يک غزل آمد که حالم را گرفت:

" ما زياران چشم ياری داشتيم        خود غلط بود آنچه می پنداشتيم"

+ نوشته شده در 8:50 توسط محمد حسين.
یکشنبه یازدهم دی 1384

ما نمانیم و عکس ما ماند ***  کار دنیا همیشه بر عکس است.

+ نوشته شده در 1:25 توسط محمد حسين.
یکشنبه یازدهم دی 1384

يکی را دوست می دارم ،

ولی افسوس،او هرگز نمی داند .

نگاهش می کنم شايد بخواند از نگاه من که

 او را دوست می دارم،

ولی افسوس،

او هرگز نگاهم را نمی خواند

.                 

به برگ گل نوشتم من که

 او را دوست می دارم،

ولی افسوس،

او برگ گل را به زلف کودکی آويخت تا او را بخنداند.

به مهتاب گفتم ای مهتاب،

سر راهت به کوی او سلام من رسان و گو که

 او را دوست می دارم،

ولی افسوس،

يکی ابر سيه آمد ز ره روی ماه تابان را بپوشانيد.

صبا را ديدم و گفتم صبا دستم به دامانت،

بگو از من به دلدارم که

او را دوست می دارم،

ولی افسوس،

ز ابر تيره برقی جست و قاصد را ميان ره بسوزانيد.

کنون وامانده از هر جا دگر با خود کنم نجوا،

يکی را دوست می دارم ،

ولی افسوس،

او هرگز نمی داند!!!

+ نوشته شده در 1:4 توسط محمد حسين.
یکشنبه یازدهم دی 1384

بر حاشیه برگ شقایق بنویسید

گل تاب فشار در و دیوار ندارد .

 

***

 

کاش الهه عشق می آمد و به مردم می آموخت  : عشق را .....

 

***

 

مغرور مشو این همه بر سوز خود ای شمع

کاین سازش پروانه هم از روی حساب است ....

 

***

 

ترسم ای مرگ نیایی تو و من پیر شوم

آنقدر زنده بمانم که ز جان سیر شوم.....

 

***

 

در پرده سوز و ساز هم میخندیم

با داغ درون گداز هم میخندیم

چون لاله نو شکفته ای در باران

از گریه پریم و باز هم میخندیم .....

+ نوشته شده در 0:48 توسط محمد حسين.
یکشنبه یازدهم دی 1384

 

 میزنم فریاد بر دل دیوانه ام

که آلودی چرا خود را به عشق؟

 

میزنم مشتی به روی دیده ام

 

این چنین گریان فقط در راه عشق؟

 

می گذارم دست خود بر روی لب

 

تا به کی ناله،سخن گفتن ز عشق؟

 

 قلم را میفشارم تا که شاید بشکند

 

خسته شدم از بس نوشتم نام عشق!

 

 دیگر بریدم از عشق و از دلبستگی

 

روز و شب تنها فقط در فکر عشق!

 

 ولی آخر نمی یابم جوابی از کرده ام

 

از همه شکوه،گلایه،نالیدن ز عشق

 

 این دل دیوانه و این دیده ی گریان من

 

تا همیشه،می روند همراه عشق

 

 

تا همیشه،تا ابد،حتی بعدِ مرگ

 

می سرایم،می نویسم،مست میگردم ز عشق!

 

 ای دل دیوانه و شوریده و شیدای من

 

مرگ تو حتمی ست بی یاد عشق

 

 پس تا سحر،تا اوج مستی،تا ابد

 

فقط عشق و فقط عشق و فقط عشق!

+ نوشته شده در 0:29 توسط محمد حسين.
جمعه نهم دی 1384

از قلبت فاصله می گيرم

چرا که می ترسم صدای پايم شيشه نازک آنرا بشکند

 

از وجودت فاصله می گيرم

چرا که وحشت دارم حضور سردم تارهای نازک غرورت را بدرد

 

از چشمانت نگاه بر می گيرم

چرا که واهمه دارم اشک راه چشمانت را به خاطر بسپارد

 

تو مي روی و من می مانم تنهای تنها

با قلبی شکسته و غروری جريحه دار شده

باران می بارد ومن نيز……

+ نوشته شده در 23:55 توسط محمد حسين.
پنجشنبه هشتم دی 1384
الان کجا هستي... آن کسي که محتاج عطر نفس توست ، من هستم ، نه کس ديگري...

نفرين بر دل عاشق من ... نفرين بر من... بايد بگم... دلي که از تو دورش کردن بهتره بميره.

خيلي دوست دارم ، من هم نوشته مو با اسم عشقم ادامه بدم.ولي چه کنم که اين هم برام ممنوعه.

پس من برايه چي زنده موندم... جواب سوالمو مي دوني... اگه بميرم بهتره... واسه تو بهتره...

اگه مي بيني تا حالاش زنده موندم " تو بودي " ... اصلا تو که اومدي زندگيم عوض شد...

درسته  که هميشه اشکمو در مياري... ولي عيبي نداره...

اي کاش الان صداتو مي تونستم ، بشنوم... آخه خوابم نميبره... دلم بدجور هواتو کرده...

چرا ديگرون حق دارن تورو ببينن ... ولي من نه ... آخه اين چه قانونيه... من از اين قانون متنفرم...

من ميخوام تورو ببينم... دلم برات تنگ شده ... ديگه کم کم داره ميزنم به سرم برم يه جايه دور...

آخه مي خوام از دست اين قانون گذاراي بي انصاف فرار کنم...

نمي خوام هيچکي تورو ببينه... زوره مگه ، مال خودمي ، هيچکي حق نداره تورو ببينه، من ميگم...

آره من ميگم... چرا اونا تورو هر روز ببينن ... ولي من که ديونه تم ، اونا نميذارند ببينمت...

دلم خيلي خسته س... دلم برا ساز زدنت تنگ شده... بايد بهم قول بدي، برام حتما ساز بزني...

برام دعا کن... کمکم کم... محتاج حرفاتم... وقتي صداتو مي شنوم ، انگار رو ابرا نشستم...

دلم برات تنگ شده عزيزم.... قربون اون صدات برم. طاقتم ديگه تموم شده...کجايي؟

+ نوشته شده در 0:24 توسط محمد حسين.
پنجشنبه هشتم دی 1384

در غروب آرزوهايت خواهم مرد

کاش پرنده اي بودم درکرانه آسمان کاش قطره بودم به درياي بي کران

کاش تواني داشتم تادرچشمانت زاده مي شدم روي گونه هايت مي غلتيدم

روي شبهايت مي فرودم وروي قلبم مي نوشتم

<<دوستت دارم >>

+ نوشته شده در 0:15 توسط محمد حسين.
دوشنبه پنجم دی 1384
 

اگه يه روز بغض گلوت رو فشرد بهت قول نميدم که بخندونمت ولي ميتونم باهات گريه کنم اگه يه روز نخواستي به حرفاي کسي گوش کني بهم بگو ... قول ميدم که خيلي ساکت باشم اگه يه روز خواستي در بري حتما خبرم کن قول نميدم که ازت نخوام وايسي اما ميتونم باهات بدوم اگه يه روز سراغم رو گرفتي و خبري نشد سريع به ديدنم بيا بهت احتاج دارم اما اگه يه رو رفتي و ديگه بر نگشتي بهت قول نميدم که منتظرت ميمونم اما ازت ميخوام وقتي اومدي يه شاخه گل رو قبرم بذاري

 

اگه مي خواي بدوني که چقدر منو دوست داري , وقتي بارون مي آد دستتو دراز کن و هرچقدر تونستي از قطره هاي بارون جمع کني به همان اندازه به من علاقه داري, اما اگر خواستي بدوني که من چقدر تو رو دوست دارم دونه هاي باروني که نتونستي بگيري رو بشمار , بدون به همون اندازه من دوستت دارم

+ نوشته شده در 0:43 توسط محمد حسين.
دوشنبه پنجم دی 1384

شهر ما زنجیره ی دلمرده ی نیرنگ هاست

بین ما تا شهر بار ان فاصله فرسنگ هاست

در سکوتی خالی از پژواک رقص شاپرک

کام خشک شهر ما در حسرت آهنگ هاست

روی خاک  سرد ساحل هایمان تنها بجا

رد پای هرزه ی خرچنگ هاست

در تن بی تابی هر پنجره  جاری فقط

روح وحشت از هجوم بی امان سنگ هاست

دختران شهر ما را گرگ ها دزدیده اند

دامن تشویش ما آلود ه ی این ننگ هاست

در کویر پر سراب وعده ها جان می دهیم

بین ما تا شهر باران فاصله فرسنگ هاست

+ نوشته شده در 0:28 توسط محمد حسين.
دوشنبه پنجم دی 1384

شهر ما زنجیره ی دلمرده ی نیرنگ هاست

بین ما تا شهر بار ان فاصله فرسنگ هاست

در سکوتی خالی از پژواک رقص شاپرک

کام خشک شهر ما در حسرت آهنگ هاست

روی خاک  سرد ساحل هایمان تنها بجا

رد پای هرزه ی خرچنگ هاست

در تن بی تابی هر پنجره  جاری فقط

روح وحشت از هجوم بی امان سنگ هاست

دختران شهر ما را گرگ ها دزدیده اند

دامن تشویش ما آلود ه ی این ننگ هاست

در کویر پر سراب وعده ها جان می دهیم

بین ما تا شهر باران فاصله فرسنگ هاست

+ نوشته شده در 0:20 توسط محمد حسين.
دوشنبه پنجم دی 1384
سلام خدا
 بي مقدمه
آخرين مطلب رو روز يتيمي گلبرگاي ياس نوشتم
گفتم هر جا باشم ،هر چي جلودارم باشه  هر مشكلي باشه،روز تولد ياس
، تولد مادرم ،  مينويسم
ديدي ، ديدي هيچي نتونست جلومو بگيره؟
قبل از هر چيزي يه سوال دارم خدا .مهم نيست جوابمو بگيرم
فقط ميخوام يه دنيا (چرا) پشت سر هم بيارم ، شايد كه آروم شدم
خدا چرا؟؟؟  آخه چرا تو اين روز؟ اين همه مدت نزاشتي ببينمش
نزاشتي داغم تازه بشه اما  حالا چرا؟؟؟چرا خدا؟ چيو ميخواستي
بهم ثابت كني؟ اين همه مدت دردش به دلم چنگ زده اما صبر داشتم
 چرا تو اين روز ؟؟؟ اين همه مدت گريه نكردم ،اشكهامو حبس كردم
،سنگيني بغضمو تحمل كردم ، يه لحظه دم بر نياوردم ، براي چي ميدوني؟
ميخواستم محكمتر بشم ! سخت تر بشم!
اما ديگه اين دفه رو نه من نيستم ..... آخه مهربونم چرا؟؟
اينيكه ميگم نه اينكه بگم كم آوردم ، يا برام غير قابل تحمل بود، نه
 تيغ اين درد خيلي وقته داره به تنم ميخوره ، انقدر خورد و انقدر صداي
ناله نشنيد كه كند شد ، اره ديگه كندشده اين تيغ مصيبت رو تنم اثر نداره
فقط اومدم بهت بگم ، سوختم ، سوختم همون طور كه اونا سوختن
چرا خدا همه تو اين روز بايد برن براي فرشتشون هديه بخرن  اما من....
اما من بايد بعد اين همه مدت به طور اتفاقي برم اون اوتوبوس و ببينم؟آره؟؟؟
 مگه كم سوختم تو اين مدت؟ مگه من نبودم زره زره خاكستر شدم؟خدا  سيل اشكامو ميبيني؟؟؟
چرا ديگه اينو اوردي جلوي چشمم؟ چرا دقيق تو اين روز بايد برم و اون
اوتوبوس وحشتناكو ببينم؟هنوز بوي سوختن ميداد ، ميدوني ميخواستم برم توش بشينم
  آروم ببارم ،بگم مامان روز مادرت مبارك، بگم قشنگم هديه برات آوردم
بگم هنوز فرشتمي ، هنوز بهترينمي ، ميخواستم فرياد بزنم كه  به فاطمه قسم هنوز تو
فرشتمي ،هيچ كس جات وبرام نميگيره،
نميدونم چرا فكر ميكردم هنوز اونجايي ،  حتما داداش زودتر از من برات جشن گرفت
مثل هميشه ،آره؟ اما اين بار فقط شما دوتايي جشن گرفتين!
مامان؟! يعني امروز داداش مثل هميشه با يه دسته گل مياد براي روز مادري؟ كاش
مشد بهش بگم عوض من يه دنيا بوست كنه، آخ كه دلم براي بوي تنت تنگه؟ كاش
سر مزارت بودم ، كاش يه دسته گل مياوردم برات، اما دورم، روزگار حتي مزارتم برام
 ارزوني نداشت.
هديه من ميدوني چيه؟ دعا! ميخوام برم دعا كنم كه امروز مهمون مادر اولم زهرا باشي
ديگه انقدر دارم با روزگار سر و كله ميزنم كه نتونستم لا اقل يه عكس قشنگ برات بزارم،
خودت قشنگي ،خودت گلي همين كافيه،كاش داداش عوض منم امروز برات جشن بگيره.....
+ نوشته شده در 0:2 توسط محمد حسين.
یکشنبه چهارم دی 1384
 

                              

در دوروزه کوته عمر سخت جانی کرده ام          با همه نامهربانان مهربانی کرده ام

                            همدلی ، هم آشياني، هم زباني كرده ام

     بعد ازين بر چرخ بازيگر اميدم نيست                آن سرانجامي كه بخشايد نويدم نيست

                                هديه از ايام جز موي سپيدم نيست نيست

  من نه هرگز شكوه اي از روزگاران كرده ام       نه شكايت از دورنگي هاي ياران كرده ام

+ نوشته شده در 23:58 توسط محمد حسين.
یکشنبه چهارم دی 1384
به بازار سياه رفتم
براي خريدن عشق
در ابتداي ورودم
روي كاغذي خواندم
در غرفه ي هوس بازان
عشق را به حراج گذاشته اند
به قيمت نابودي پاك بازان
+ نوشته شده در 3:30 توسط محمد حسين.
جمعه دوم دی 1384

شنبه:با نگاهی عاشقانه مست شدم

یک شنبه:به او گفتم گرفتارت شدم

دوشنبه:همچو لیلی عاشق صحرا شدم

سه شنبه:بی وفایی کرد و من گریان شدم

چهار شنبه:اسیر هجرانش شدم

پنج شنبه:اورفت ومن در عاشقی فانی شدم

جمعه:بی او تنها شدم

+ نوشته شده در 2:11 توسط محمد حسين.
جمعه دوم دی 1384