تبليغاتX
داستان عشق
شنبه بیست و نهم بهمن 1384
عشق ورزیدن خطاست
                                                   
                                        عشق ورزیدن خطاست

حاصلش دیوانگی ست


عشق ها بازیچه اند


عاشقان بازیگر این بازی طفلانه اند


عشق کو ؟!


عاشق کجاست ؟!


معشوق کیست ؟!


حبس نفس است که عشقش خوانده اند


آنکه می میرد


زشوق دیدن امروزها


وآنکه می سوزد


زبرق چشم عالم سوزها


گر بیاید دلبر تازه تری


عشق عالم سوز خاموش می شود


چهره ما هم


فراموش می شود . »

 

+ نوشته شده در 20:21 توسط محمد حسين.
شنبه بیست و نهم بهمن 1384
دل شکسته

هیچکس نمی تونه به دلش یاد بده که نشکنه

ولی حداقل من یادش دادم که وقتی شکست لبه تیزش دست اونیرو که شکسته نبره

 

 

 

 

 

 

اگر عشق بورزيد مي گويند که سبک مغزيد

 

اگر شاد باشيد مي گويند که ساده لوح و پيش پا افتاده ايد

 

اگر سخاوتمند و نوعدوست باشيد مي گويند که مشکوکيد

 

اگر گناهان ديگران راببخشيد مي گويند ضعيف هستيد

 

اگر اطمينان کنيد مي گويند احمقيد

 

اگر تلاش کنيد که جمع اين صفات را درخود گرد آوريد ،

 

مردم ترديد نخواهند کرد که شياد وحقه بازيد.

 

**اینم شده حکایت ما **

 

 

+ نوشته شده در 20:4 توسط محمد حسين.
شنبه بیست و نهم بهمن 1384
اگه دو تا مرد طالب يه زن باشن توي مملکتهاي مختلف چي به سر اين سه نفر مياد؟

توي ژاپن: جوان اولي از عشق جوان دومي نسبت به دختر محبوبش متاثر ميشه و خودکشي مي کنه جوان دومي هم از مرگ همنوع خودش اونقدر اندوهگين ميشه که خودکشي مي کنه بعدش براي دختر ژاپني هم چاره اي جز خودکشي نيست
توي اسپانيا: مرد اولي توي دوئل ، مرد دومي رو از پاي در مياره و با زن محبوبش به آمريکاي جنوبي فرار مي کنن
توي انگلستان: دو تا عاشق با کمال خونسردي حل قضيه رو به يه شرط بندي توي مسابقه ء اسب سواري موکول مي کنن اسب هر کدوم برنده شد ، معشوق مال اون ميشه
توي فرانسه: خيلي کم کار به جاهاي باريک مي کشه دو تا مرد با همديگه توافق مي کنن که خانم مدتي مال اولي و مدتي مال دومي باشه
توي استراليا: دو تا مرد بر سر ازدواج با معشوق مشترک سالها مشاجره مي کنن اين مشاجره اونقدر طول مي کشه تا يکي از طرفين پير بشه و بميره ، يا از يه مرضي بميره اونوقت اونکه زنده مونده با خيال راحت به مقصودش مي رسه
توي قفقاز: جوان اولي دختر محبوب رو بر مي داره و فرار مي کنه دومي هم دختر رو از چنگ اولي مي دزده و پا به فرار مي ذاره باز اولي همين کار رو مي کنه و اين ماجرا دائما« تکرار ميشه
توي نروژ: معشوقه ء دو مرد براي اينکه به جدال و دعواي اونها خاتمه بده خودشو از بالاي ساختمون مرتفعي ميندازه پايين و غائله ختم ميشه
توي آفريقا: قضيه خيلي ساده ست و جاي اختلاف نيست دو تا مرد ، زني رو که مي خوان عقد مي کنن و علاده بر اون ، بيست تا زن ديگه هم مي گيرن
توي مکزيک: کار به زد و خورد خونيني مي کشه و يکي از طرفين کشته ميشه ولي بعدش اونکه رقيبش رو کشته از دختر مورد نظر دلسرد ميشه و دخترک بي شوهر مي مونه
توي آمريکا: حل قضيه بستگي به زن داره و هر کس رو انتخاب کرد با اون ازدواج مي کنه
توي ايران: فقط پول موضوع رو حل مي کنه پدر و مادر دختر مي شينن با همديگه مشورت مي کنن و خواستگاري که پولدار تر و گردن کلفت تره رو انتخاب مي کنن عاشق شکست خورده اگه توي عشقش جدي باشه يا بايد خودشو بکشه يا رقيب رو از ميدون به در کنه يا افسردگي مي گيره 
 
+ نوشته شده در 19:20 توسط محمد حسين.
جمعه بیست و هشتم بهمن 1384
با ما از عشق بگو

 

آنگاه رزا گفت : با ما از عشق بگو
و او سر بر آورد و به مردم نگريست
و سکوتی سخت در ميانه افتاد .
پس به آوازی عظيم لب به سخن گشود :
چون عشق اشارت فرمايد ، قدم به راه نهيد ،
گرچه دشواريست و بی زنهار اين طريق .
و چون بر شما بال گشايد ، سر فرود آوريد به تسليم ،
اگر چه شمشيری نهفته در اين بال ، جراحت زخمی بر جانتان زند .
 و آن هنگام که با شما سخن گويد ، يقين کنيد کلامش را ،
گرچه آوای او رويای شما در هم کوبد و فرو ريزد ، آنچنان که باد شمال ، صلابت باغ را
هشدار !! عشق است که بر تخت می نشاند و به صليب می کشاند ، و هم او که سر چشمه رويش است حرس می کند .
 هم به فراز آيد بلندای قامتتان را به تمامی و نازک ترين شاخه هايتان را که زير تابش خورشيد به رقصيد و اهتزار ، با دست های مهربان خويش بنوازد ،
و هم به عمق رود تا سخت ترين ريشه هاتان در دل خاک ، و به ارتعاش در آورد از بن .
چون ساقه های بافه ی ذرت ، خويشتن به وجود شما احاطه کند سخت  .
به خرمن گاه بکويدتان که برهنه شويد .
غربال کند تا از پوسته وارهيد .
به آسياب کشد تا پاکی و زلالی و سپيدی .
و خميری سازد نرم ،
پس به قداست آتش خويش سپاردتان ، باشد که نان متبرکی شويد ضيافت پر شکوه خداوند را .
عشق را به جز تجلی خود آرمانی نباشد .
 
 
جبران خليل جبران
بهاری باشيد . . . . . محمد
+ نوشته شده در 10:32 توسط محمد حسين.
دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1384

چند قور با غه از جنگلي عبور مي كردند كه ناگهان دو تا از آنها به داخل گودال عميقي افتادند .
بقيه ي قورباغه ها در كنار گودال  جمع شدند و وقتي كه ديد ند گودال چقدر عميق است ؛ به دو قو ربا غه ي ديگه گفتند كه ديگر چاره اي نيست ؛ شما به زودي خواهيد

مرد . دو قو ربا غه اين حرفها را نشنيده گرفتند و با تمتم توانشان كوشيدند كه از گودال بيرون بپرند . اما قوربا غه هاي ديگر ؛ مدام مي گفتند كه دست از تلاش

بردارند چون نمي توانند از گودال خارج شوند و خيلي زودخواهند مرد . بالاخره يكي از دو قورباغه ؛ تسليم گفته هاي ديگر قورباغه ها شد و دست از تلاش برداشت .

سر انجام به داخل گودال پرت شد ومرد.  اما قورباغه ي ديگر با تمام توان براي بيرون آمدن از گودال تلاش مي كرد هر چه بقيه ي قورباغه ها فرياد مي زدند كه تلاش

بيشتر بيشتر فايده اي ندارد ؛ او مصمم تر مي شد ؛ تا اينكه از گودال خارج شد .
وقتي بيرون آمد ؛ بقيه ي قورباغه ها از او پرسيدند : مگر تو حرفهاي ما را نمي شنيدي ؟
معلوم شد كه قورباغه ناشنواست . در واقع او در تمام مدت فكر مي كرده كه ديگران او را تشويق مي كنند.

+ نوشته شده در 20:15 توسط محمد حسين.
دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1384
عمر
 

من که می دانم شبی عمرم به پایان میرسد

نوبت خاموشی من سهل و آسان میرسد

من که می دانم که تا سرگرم بزم و شادیم

مرگ ویرانگر چه بیرحم و شتابان میرسد

پس چرا عاشق نباشم پس چرا عاشق نباشم

من که می دانم به دنیا اعتباری نیست نیست

بین مرگ و آدمی قول و قراری نیست نیست

من که میدانم اجل ناخوانده و بیدادگر

سر زده می آید و راه فراری نیست نیست

پس چرا عاشق نباشم پس چرا عاشق نباشم

+ نوشته شده در 20:4 توسط محمد حسين.
دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1384
خانه ي نو مبارك.

شبانگاهان هنگامي كه تابوتم به دوش اشنايان رهسپار خانه ي هميشه جاويد است و ان دمي كه صداي ناله و اندوه مادرم در اطراف مي پيچد تو هم اي دوست بيا و بگو رفتي برو

خانه ي نو مبارك.

+ نوشته شده در 19:58 توسط محمد حسين.
دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1384
می روم

می روم دور از تو با دنیای خود خلوت کنم

شاید اخر من به این بیگانگی عادت کنم

گفتم اگر دور از تو باشم شاید فراموشت کنم

شاید ندارم عاقبت باید فراموشت کنم!

+ نوشته شده در 19:55 توسط محمد حسين.
دوشنبه هفدهم بهمن 1384
يك دقيقه

يك دقيقه
هر روز صبح يك دقيقه وقت براي خودتان كنار بگذاريد ، بنشينيد و فكر كنيد
يك دقيقه وقت بگذاريد و كار كوچكي براي ارج نهادن به خود انجام دهيد
يك دقيقه وقت بگذاريد و بر آن شويد كه امروز را از افسوس هاي گذشته و دلواپسي هاي آينده پاك كنيد
يك دقيقه وقت بگذاريد و فكر كنيد يك مورد نگران كننده تا چه اندازه ارزش غصه خوردن و تنش عصبي دارد
يك دقيقه وقت بگذاريد و نگذاريد كه چيزهاي كوچك شادماني شما ر ا بر هم بزند
يك دقيقه وقت بگذاريد و اثرات حرف هاي غير منصفانه را از بين ببريد
يك دقيقه وقت بگذاريد تا از افكار منفي خلاص شويد
يك دقيقه وقت بذاريد و تجربه اي لذت بخش را به خاطر بياوريد
يك دقيقه وقت بگذاريد تا به تمدد اعصاب بپردازيد
يك دقيقه وقت بگذاريد تا به خاطر آوريد كه همه دنيا علي شما نيست
يك دقيقه وقت بگذاريد و تصميم بگيريد كه از هيچ كس انتظار تشكر نداشته باشيد
يك دقيقه وقت بگذاريد و بر آن شويد كه اجازه ندهيد كسي در شما احساس حقارت به وجود بياورد
و بلأخره آخرين دقيقه روز خود را به اين اختصاص دهيد كه تصميم بگيريد به هيچ وجه در مورد آنچه ديگران ممكن است درباره شما بگويند يا فكر كنند نگران نباشيد
 
+ نوشته شده در 16:15 توسط محمد حسين.
یکشنبه شانزدهم بهمن 1384
خورشید

گفتی که:

چو خورشید زنم سوی تو پر

چون ماه شبی میکشم از پنجره سر

افسوس که خورشید شدی تنگ غروب

اندوه که مهتاب شدی وقت سفر

+ نوشته شده در 16:36 توسط محمد حسين.
یکشنبه شانزدهم بهمن 1384
خورشید

گفتی که:

چو خورشید زنم سوی تو پر

چون ماه شبی میکشم از پنجره سر

افسوس که خورشید شدی تنگ غروب

اندوه که مهتاب شدی وقت سفر

+ نوشته شده در 16:35 توسط محمد حسين.
یکشنبه شانزدهم بهمن 1384
عشق چيست
پرسيدم : عشق چيست ؟ گفت : آتشي است . گفتم : مگر آن را ديده اي ؟ گفت : نه در آن سوخته ام . عشق را با تمام وجود فرياد بزن تا به جهانيان ثابت کني : " تمام مسيرها به سمت مشترک مورد نظر

 اشغال نمي باشد

 

.

+ نوشته شده در 16:33 توسط محمد حسين.
یکشنبه شانزدهم بهمن 1384
اين روزها کاش فقط يه کم تو بودی. فقط يه کم.

اين روزها گاهی جلوی آينه می ايستم و اشکهامو نگاه ميکنم.

 

ميخوام همه ی اشکهامو جمع کنم توی يه شيشه تا وقتی ديدمت بهت نشون بدم.

 

شايد هم برای روزتولدت بهت هديه دادم.

 

هرچند تولدت گذشته

 

همین جمعه گذشته تولد تو بهترینم بود

 

اما افسوس و صد افسوس که نیستی تا بهت بگم تولدت مبارک

 

اين روزها هوای اتاقم بدجوری خزونيه.

 

همه اش آسمون ابريه.

                          انگار آسمون هم ميخواد اشکاشو جمع کنه.

 

این روزها همه اش ابرـ

 

                          همه اش بارون ـ

 

                                             همه اش اشک ـ

همه اش بغض ـ

                  همه اش تنهايی ـ

 کاش فقط يه کم تنها نبودم.

 

                                 کاش يه کم خسته نبودم.

 

اين روزها کاش فقط يه کم تو بودی. فقط يه کم.

 

کاش. . . .

+ نوشته شده در 10:50 توسط محمد حسين.
یکشنبه شانزدهم بهمن 1384
مرگ عاشقانه

آنقدر از زندگی دلتنگم و دلگیرم

که روز مرگ خود را عاشقانه جشن می گیرم

در غریبی ناله ها کردم کسی یادم نکرد

آرزوی مرگ کردم مرگ شادم نکرد

+ نوشته شده در 10:42 توسط محمد حسين.
یکشنبه شانزدهم بهمن 1384
عجب صبري خدا دارد !

عجب صبري خدا  دارد !

اگر من جاي او بودم ،

همان يك لحظه اول،

كه اول ظلم را مي ديديم از مخلوق بي وجدان ،

جهان را با همه زيبايي و زشتي ،

به روي يكدگر ، ويرانه مي كردم

***

عجب صبري خدا دارد!

اگرمن جاي او بودم ،

كه در همسايه ي صد ها گرسنه ، چند بزمي گرم عيش و نوش مي ديدم ،

نخستين نعره ي مستانه را خاموش آن دم ،

برلب ، پيمانه مي كردم .

***

عجب صبري خدا دارد !

اگر من جاي او بودم ،

كه مي ديدم يكي عريان ولرزان ، ديگري پوشيده از صد جامه ي رنگين ،

زمين و آسمان را

واژگون ، مستانه مي كردم.

***

عجب صبري خدا دارد!

اگر من جاي او بودم ،

نه طاعت مي پذيرفتم ،

نه گوش از بهر استغفار اين بيدادگر ها تيز كرده ،

پاره پاره در كف زاهد نمايان ،

سبحه ي صد دانه مي كردم.

***

عجب صبري خدا دارد!

اگر من جاي او بودم ،

براي خاطر تنها يكي مجنون صحرا گرد بي سامان ،

هزاران ليلي ناز آفرين را كوبه كو ،

آواره و ديوانه مي كردم .

***

عجب صبري خدا دارد!

اگر من جاي او بودم ،

به گرد شمع سوزان دل عشاق سرگردان ،

سراپاي وجود بي وفا معشوق را

 

پروانه مي كردم.

***

عجب صبري خدا دارد !

اگر من جاي او بودم ،

به عرش كبريايي ، با همه صبر خدايي ،

تا كه مي ديدم عزيز نا به جايي، ناز بر يك نارواگرديده خواري مي فروشد ،

گردش اين چرخ را

وارونه ، بي صبرانه مي كردم.

***

عجب صبري خدا دارد!

اگر من جاي او بودم ،

كه مي ديدم مشوش عارف و عامي ، ز برق فتنه ي اين علم عالم سوز مردم كش ،

به جز انديشه ي عشق و وفا ، معدوم هر فكري ،

در اين دنيا ي پرافسانه مي كردم .

***

عجب صبري خدا دارد!

اگر من جاي او بودم ،

همين بهتر كه او خود جاي خود بنشسته و تاب تماشاي تمام زشت كاري ها ي

اين مخلوق را دارد!

وگرنه من به جاي او چو بودم ،

يك نفس كي عادلانه سازشي ،

با جاهل و فرزانه مي كردم؟

عجب صبري خدا دارد ! عجب صبري خدا دارد!

+ نوشته شده در 10:38 توسط محمد حسين.
یکشنبه شانزدهم بهمن 1384
خلوت شبهای عاشقان
 

تو را در خلوت شبهای عاشقان می جویم تو را در روشنی شمعی که به

تاریکی پایان میبخشد می جویم. تو را در قطره شبنمی که روی گلبرگهای یا س

نشسته می جویم .تو را در دستان نوزادی که آغوش مادری را میجوید می جویم.

تو را در چین چروک صورت خسته ای می جویم. تو را در نفس های غریبانه عمر

میجویم.تورا در نجواهای شبانه لیلی و مجنون میجویم.تو را در رویش جوانه ها میجویم.

 تو را درتپش قلب پرنده ای در قفس می جویم.تو را در سبزترین لحظه ها میجویم.

تو را در نم نم باران که زیباترین نغمه حیات است میجویم.تو را درسینه بی گناهی

که از ظلم دریده شده میجویم. تو را در آبی ترین آبی ها میجویم. تو را در دلتنگیهام

 

میجویم .

وتو در تمام وجودم جاری هستی

راه رسیدن به تو را می پویم گاه روان گاه دوان.

+ نوشته شده در 10:29 توسط محمد حسين.
یکشنبه شانزدهم بهمن 1384
عشق

عشق

برترین گوهره وجود تنهایی ها

موثرترین مسکن التهابهای افکار پریشان

زیباترین لحن بودن در لحظات تعریف شده

بهترین و گرمترین تماس در بی نهایت های وجود

با ارزشترین دارایی مطلق در عین نداری مطلق

صمیمی ترین بودن در تمامی بودنها

و بالاخره زیباترین رویا در تمام بیداریها

بدون نظر لطفا نرین

+ نوشته شده در 10:27 توسط محمد حسين.
یکشنبه شانزدهم بهمن 1384
خدا

در رویاهایم دیدم که با خدا گفتگو می کنم.

خدا پرسید:پس تو می خواهی با من گفتگو کنی؟

من در پاسخ گفتم:اگر وقت داری؟

خدا خندید و پاسخ داد:وقت من بی نهایت است.و ادامه داد در ذهنت چیست که می خواهی از من بپرسی؟

پرسیدم:چه چیز بشر شما را سخت و متعجب می سازد؟

خدا پاسخ داد:کودکیشان.این که آنها از کودکیشان خسته می شوند ٬ عجله دارند که بزرگ شوند و بعد دوباره پس از مدتها آرزو می کنند که کودک باشند.این که آنها سلامتی خود را از دست می دهند تا پول بدست آورند و پولشان را از دست می دهند دوباره سلامتی خود را باز یابند.اینکه با اضطراب به آینده می نگرند و حال را فراموش می کنند و بنابراین نه در حال زندگی می کنند و نه در آینده.این که آنها به گونه ای زندگی می کنند که گوئی هرگز نمی میرند و به گونه ای می میرند که گوئی هرگز زندگی نکردند .

دستهای خدا دستانم را گرفت٬برای مدتی سکوت کردیم و من دوباره پرسیدم:به عنوان یک پدر می خواهی کدام یک از درسهای زندگی را فرزندانت بیاموزند؟

او گفت:بیاموزند که آنها نمی توانند کسی را وادار کنند که عاشقشان باشد.همه ی کاری که آنها می توانند بکنند این است که اجازه دهند خودشان دوست داشته باشند.

بیاموزند که درست نیست خودشان را با دیگران مقایسه کنند.

بیاموزند که فقط چند ثانیه طول می کشد تا زخمهای عمیقی در قلب آنان که دوستشان داریم ایجاد کنیم.اما سالها طول می کشد آن زخمها را التیام بخشیم.

بیاموزند ثروتمند کسی نیست که بیشترینها را دارد٬بلکه کسی است که به کمترینها نیاز دارد.

بیاموزند آدمهایی هستند که آنها را دوست دارند فقط نمی دانند که چگونه احساساتشان را بیان کنند.

بیاموزند که دو نفر می تواند با هم به یک نقطه نگاه کنند و آن را متفاوت ببینند.

بیاموزند که فقط کافی نیست که آنها دیگران را ببخشند.بلکه آنها باید خود را نیز ببخشند.

من با غزوع گفتم:از شما به خاطر این گفتگو متشکرم و آیا چیز دیگری هست که دوست دارید فرزندانتان بدانند؟

خداوند لبخندی زد و گفت:فقط اینکه بدانند من اینجا هستم برای همیشه.

+ نوشته شده در 10:24 توسط محمد حسين.
یکشنبه شانزدهم بهمن 1384
فکر شو کن

فکر شو کن یه شب با هم یه گوشه ای تنها باشیم

با چارتا دیوار و یه سقف جدا از این دنیا باشیم

من باشم و تو باشی و یه جفت دلهای بی قرار

فرصت خوب انتقام از لحظه های انتظار

فکر شو کن عروسکم به اون شب پر التهاب

چشماتو روی هم بذار امشب به یاد من بخواب

فکرشو کن دستهای من رو قلب تو جون بگیره

دل دل بی قراره تو تو سینه آروم بگیره

نه ساعتی باشه که شب سر بره و تموم بشه

نه هیچ کسی سر برسه ثانیه ای حروم بشه

 

+ نوشته شده در 10:22 توسط محمد حسين.
شنبه پانزدهم بهمن 1384
Bi chareh 2khtara
 
Age tip bezanan beran biron migan baki gharar dari
Age lebasaie mamoli beposhan migan to aslan salighe nadari.
Age ziad began doset daram migan baz che naghsheie to sarete
Age nagan doset daram migan paye kase dige vasate.
Age ziad beheshon zang bezanan migan etemad nadari
Age ye modat zang nazanan migan mesle inke saret kheily shologhe.
Age to khone ziad bekhandan migan divooneh shodi
Age nakhandan migan che margete
Age sham bekhan migan hamash be fekre shekameshe.
Age sham nakhan migan malom nist ba ki sham koft karde.!!!!!!!
pesara khodeshoon badtarana
just funy
kasi delgir nasheha
+ نوشته شده در 12:36 توسط محمد حسين.
جمعه چهاردهم بهمن 1384
تو
 

تو گاهی در خيال من
به شکل موج دريايی

کويری،کوه و صحرايی
گلی خوشرنگ و زيبايی

کنار چشمه ها گاهی
تو را در آب ميبينم

اگر در خواب هم باشم
تو را در خواب ميبينم

تو پنهان می شوی گاهی
ميان چشم آهوها

تورا احساس بايد کرد
ميان رنگ ها بو ها

بگو آخر کجا هستی ؟
همين نزديک يا دوری ؟

دل غمگين من ديگر
ندارد طاقت دوری

تومن
به شکل موج دريايی

کويری،کوه و صحرايی
گلی خوشرنگ و زيبايی

کنار چشمه ها گاهی
تو را در آب ميبينم

اگر در خواب هم باشم
تو را در خواب ميبينم

تو پنهان می شوی گاهی
ميان چشم آهوها

تورا احساس بايد کرد
ميان رنگ ها بو ها

بگو آخر کجا هستی ؟
همين نزديک يا دوری ؟

دل غمگين من ديگر
ندارد طاقت دوری

+ نوشته شده در 12:13 توسط محمد حسين.
جمعه چهاردهم بهمن 1384
از تو با شب شکوه کردم

                            بی تو شبها گریه کردم

آرزو دارم بدانی

                         بی تو من دیشب چه کردم

 

+ نوشته شده در 11:59 توسط محمد حسين.
جمعه چهاردهم بهمن 1384
دلم
گاهي که دلم به اندازه تمام غروبها مي گيرد
چشمهايم را فراموش ميکنم
اما دريغ که گريه دستانم نيز مرا به تو نمي رساند
من از تراکم سياه ابرها مي ترسم و هيچ کس
مهربانتر از گنجشکهاي کوچک کوچه هاي کودکي ام نيست
و کسي دلهره هاي بزرگ قلب کوچکم را نمي شناسد
و يا کابوسهاي شبانه ام را نمي داند
با اين همه...
نازنين اين تمام واقعيت نيست
از دل هر کوه کوره راهي ميگذرد
و هر اقيانوس به ساحلي مي رسد
و شبي نيست که طلوع سپيده اي در پايانش نباشد
از چهار فصل دست کم يکي که بهار است
من هنوز تو را دارم......
+ نوشته شده در 11:54 توسط محمد حسين.
جمعه چهاردهم بهمن 1384
منو ببخش

اگه دلم تنگ می شه خیلی برات منو ببخش

اگه نگام گم می شه تو شهر چشات منو ببخش

منو ببخش اگه شبا ستاره ها رو میشمرم

اگه همش پیش همه بهت می گم دوست دارم

منو ببخش اگه برات سبد سبد گل می چینم

منو ببخش اگه شبا فقط تو رو خواب می بینم

منو ببخش اگه تو رو می سپارمت دست خدا

اگه پیش غریبه ها بجای تو می گم شما

منو ببخش اگه واسه چشمای تو خیلی کمم

تو یه فرشته ای و من خیلی باشم یه ادمم

منو ببخش اگه فقط می خوام بشی مال خودم

ببخش اگه کمم ولی زیادی عاشقت شدم.

+ نوشته شده در 11:52 توسط محمد حسين.
جمعه چهاردهم بهمن 1384
فرشته بيکار

فرشته بيکار

روزي مردي خواب عجيبي ديد، اون ديد كه پيش فرشته هاست و به كارهاي آنها نگاه مي كند، هنگام ورود، دسته بزرگي از فرشتگان را ديد كه سخت مشغول كارند و تندتند نامه هائي را كه توسط پيك ها از زمين مي رسند، باز مي كنند، وآنها را داخل جعبه مي گذارند.

مرد از فرشته اي پرسيد، شما چكار مي كنيد؟ فرشته در حالي كه داشت نامه اي را باز مي كرد،‌گفت: اين جا بخش دريافت است و ما دعاها و تقاضاهاي مردم از خداوند را تحويل مي گيريم.

مرد كمي جلوتر رفت، باز تعدادي از فرشتگان را ديد كه كاغذهايي را داخل پاكت مي گذارند و آن ها را توسط پيك هائي به زمين مي فرستند.

مرد پرسيد: شما ها چكار مي كنيد؟

يكي از فرشتگان با عجله گفت:‌اين جا بخش ارسال است ، ما الطاف و رحمتهاي خداوندي را براي بندگان مي فرستيم .