
حاصلش دیوانگی ست
عشق ها بازیچه اند
عاشقان بازیگر این بازی طفلانه اند
عشق کو ؟!
عاشق کجاست ؟!
معشوق کیست ؟!
حبس نفس است که عشقش خوانده اند
آنکه می میرد
زشوق دیدن امروزها
وآنکه می سوزد
زبرق چشم عالم سوزها
گر بیاید دلبر تازه تری
عشق عالم سوز خاموش می شود
چهره ما هم
فراموش می شود . »
هیچکس نمی تونه به دلش یاد بده که نشکنه
ولی حداقل من یادش دادم که وقتی شکست لبه تیزش دست اونیرو که شکسته نبره

اگر عشق بورزيد مي گويند که سبک مغزيد
اگر شاد باشيد مي گويند که ساده لوح و پيش پا افتاده ايد
اگر سخاوتمند و نوعدوست باشيد مي گويند که مشکوکيد
اگر گناهان ديگران راببخشيد مي گويند ضعيف هستيد
اگر اطمينان کنيد مي گويند احمقيد
اگر تلاش کنيد که جمع اين صفات را درخود گرد آوريد ،
مردم ترديد نخواهند کرد که شياد وحقه بازيد.
**اینم شده حکایت ما **




چند قور با غه از جنگلي عبور مي كردند كه ناگهان دو تا از آنها به داخل گودال عميقي افتادند .
بقيه ي قورباغه ها در كنار گودال جمع شدند و وقتي كه ديد ند گودال چقدر عميق است ؛ به دو قو ربا غه ي ديگه گفتند كه ديگر چاره اي نيست ؛ شما به زودي خواهيد
مرد . دو قو ربا غه اين حرفها را نشنيده گرفتند و با تمتم توانشان كوشيدند كه از گودال بيرون بپرند . اما قوربا غه هاي ديگر ؛ مدام مي گفتند كه دست از تلاش
بردارند چون نمي توانند از گودال خارج شوند و خيلي زودخواهند مرد . بالاخره يكي از دو قورباغه ؛ تسليم گفته هاي ديگر قورباغه ها شد و دست از تلاش برداشت .
سر انجام به داخل گودال پرت شد ومرد. اما قورباغه ي ديگر با تمام توان براي بيرون آمدن از گودال تلاش مي كرد هر چه بقيه ي قورباغه ها فرياد مي زدند كه تلاش
بيشتر بيشتر فايده اي ندارد ؛ او مصمم تر مي شد ؛ تا اينكه از گودال خارج شد .
وقتي بيرون آمد ؛ بقيه ي قورباغه ها از او پرسيدند : مگر تو حرفهاي ما را نمي شنيدي ؟
معلوم شد كه قورباغه ناشنواست . در واقع او در تمام مدت فكر مي كرده كه ديگران او را تشويق مي كنند.
شبانگاهان هنگامي كه تابوتم به دوش اشنايان رهسپار خانه ي هميشه جاويد است و ان دمي كه صداي ناله و اندوه مادرم در اطراف مي پيچد تو هم اي دوست بيا و بگو رفتي برو
خانه ي نو مبارك.
می روم دور از تو با دنیای خود خلوت کنم
شاید اخر من به این بیگانگی عادت کنم
گفتم اگر دور از تو باشم شاید فراموشت کنم
شاید ندارم عاقبت باید فراموشت کنم!
گفتی که:
چو خورشید زنم سوی تو پر
چون ماه شبی میکشم از پنجره سر
افسوس که خورشید شدی تنگ غروب
اندوه که مهتاب شدی وقت سفر![]()
گفتی که:
چو خورشید زنم سوی تو پر
چون ماه شبی میکشم از پنجره سر
افسوس که خورشید شدی تنگ غروب
اندوه که مهتاب شدی وقت سفر![]()
اشغال نمي باشد
.
اين روزها گاهی جلوی آينه می ايستم و اشکهامو نگاه ميکنم.
ميخوام همه ی اشکهامو جمع کنم توی يه شيشه تا وقتی ديدمت بهت نشون بدم.
شايد هم برای روزتولدت بهت هديه دادم.
هرچند تولدت گذشته
همین جمعه گذشته تولد تو بهترینم بود
اما افسوس و صد افسوس که نیستی تا بهت بگم تولدت مبارک
اين روزها هوای اتاقم بدجوری خزونيه.
همه اش آسمون ابريه.
انگار آسمون هم ميخواد اشکاشو جمع کنه.
این روزها همه اش ابرـ
همه اش بارون ـ
همه اش اشک ـ
همه اش بغض ـ
همه اش تنهايی ـ
کاش يه کم خسته نبودم.
اين روزها کاش فقط يه کم تو بودی. فقط يه کم.
کاش. . . .
که روز مرگ خود را عاشقانه جشن می گیرم
در غریبی ناله ها کردم کسی یادم نکرد
آرزوی مرگ کردم مرگ شادم نکرد
عجب صبري خدا دارد !
اگر من جاي او بودم ،
همان يك لحظه اول،
كه اول ظلم را مي ديديم از مخلوق بي وجدان ،
جهان را با همه زيبايي و زشتي ،
به روي يكدگر ، ويرانه مي كردم
***
عجب صبري خدا دارد!
اگرمن جاي او بودم ،
كه در همسايه ي صد ها گرسنه ، چند بزمي گرم عيش و نوش مي ديدم ،
نخستين نعره ي مستانه را خاموش آن دم ،
برلب ، پيمانه مي كردم .
***
عجب صبري خدا دارد !
اگر من جاي او بودم ،
كه مي ديدم يكي عريان ولرزان ، ديگري پوشيده از صد جامه ي رنگين ،
زمين و آسمان را
واژگون ، مستانه مي كردم.
***
عجب صبري خدا دارد!
اگر من جاي او بودم ،
نه طاعت مي پذيرفتم ،
نه گوش از بهر استغفار اين بيدادگر ها تيز كرده ،
پاره پاره در كف زاهد نمايان ،
سبحه ي صد دانه مي كردم.
***
عجب صبري خدا دارد!
اگر من جاي او بودم ،
براي خاطر تنها يكي مجنون صحرا گرد بي سامان ،
هزاران ليلي ناز آفرين را كوبه كو ،
آواره و ديوانه مي كردم .
***
عجب صبري خدا دارد!
اگر من جاي او بودم ،
به گرد شمع سوزان دل عشاق سرگردان ،
سراپاي وجود بي وفا معشوق را
***
عجب صبري خدا دارد !
اگر من جاي او بودم ،
به عرش كبريايي ، با همه صبر خدايي ،
تا كه مي ديدم عزيز نا به جايي، ناز بر يك نارواگرديده خواري مي فروشد ،
گردش اين چرخ را
وارونه ، بي صبرانه مي كردم.
***
عجب صبري خدا دارد!
اگر من جاي او بودم ،
كه مي ديدم مشوش عارف و عامي ، ز برق فتنه ي اين علم عالم سوز مردم كش ،
به جز انديشه ي عشق و وفا ، معدوم هر فكري ،
در اين دنيا ي پرافسانه مي كردم .
***
عجب صبري خدا دارد!
اگر من جاي او بودم ،
همين بهتر كه او خود جاي خود بنشسته و تاب تماشاي تمام زشت كاري ها ي
اين مخلوق را دارد!
وگرنه من به جاي او چو بودم ،
يك نفس كي عادلانه سازشي ،
با جاهل و فرزانه مي كردم؟
عجب صبري خدا دارد ! عجب صبري خدا دارد!
تو را در خلوت شبهای عاشقان می جویم تو را در روشنی شمعی که به
تاریکی پایان میبخشد می جویم. تو را در قطره شبنمی که روی گلبرگهای یا س
نشسته می جویم .تو را در دستان نوزادی که آغوش مادری را میجوید می جویم.
تو را در چین چروک صورت خسته ای می جویم. تو را در نفس های غریبانه عمر
میجویم.تورا در نجواهای شبانه لیلی و مجنون میجویم.تو را در رویش جوانه ها میجویم.
تو را درتپش قلب پرنده ای در قفس می جویم.تو را در سبزترین لحظه ها میجویم.
تو را در نم نم باران که زیباترین نغمه حیات است میجویم.تو را درسینه بی گناهی
که از ظلم دریده شده میجویم. تو را در آبی ترین آبی ها میجویم. تو را در دلتنگیهام میجویم .
وتو در تمام وجودم جاری هستی
راه رسیدن به تو را می پویم گاه روان گاه دوان.
عشق
برترین گوهره وجود تنهایی ها
موثرترین مسکن التهابهای افکار پریشان
زیباترین لحن بودن در لحظات تعریف شده
بهترین و گرمترین تماس در بی نهایت های وجود
با ارزشترین دارایی مطلق در عین نداری مطلق
صمیمی ترین بودن در تمامی بودنها
و بالاخره زیباترین رویا در تمام بیداریها
بدون نظر لطفا نرین
در رویاهایم دیدم که با خدا گفتگو می کنم.
خدا پرسید:پس تو می خواهی با من گفتگو کنی؟
من در پاسخ گفتم:اگر وقت داری؟
خدا خندید و پاسخ داد:وقت من بی نهایت است.و ادامه داد در ذهنت چیست که می خواهی از من بپرسی؟
پرسیدم:چه چیز بشر شما را سخت و متعجب می سازد؟
خدا پاسخ داد:کودکیشان.این که آنها از کودکیشان خسته می شوند ٬ عجله دارند که بزرگ شوند و بعد دوباره پس از مدتها آرزو می کنند که کودک باشند.این که آنها سلامتی خود را از دست می دهند تا پول بدست آورند و پولشان را از دست می دهند دوباره سلامتی خود را باز یابند.اینکه با اضطراب به آینده می نگرند و حال را فراموش می کنند و بنابراین نه در حال زندگی می کنند و نه در آینده.این که آنها به گونه ای زندگی می کنند که گوئی هرگز نمی میرند و به گونه ای می میرند که گوئی هرگز زندگی نکردند .
دستهای خدا دستانم را گرفت٬برای مدتی سکوت کردیم و من دوباره پرسیدم:به عنوان یک پدر می خواهی کدام یک از درسهای زندگی را فرزندانت بیاموزند؟
او گفت:بیاموزند که آنها نمی توانند کسی را وادار کنند که عاشقشان باشد.همه ی کاری که آنها می توانند بکنند این است که اجازه دهند خودشان دوست داشته باشند.
بیاموزند که درست نیست خودشان را با دیگران مقایسه کنند.
بیاموزند که فقط چند ثانیه طول می کشد تا زخمهای عمیقی در قلب آنان که دوستشان داریم ایجاد کنیم.اما سالها طول می کشد آن زخمها را التیام بخشیم.
بیاموزند ثروتمند کسی نیست که بیشترینها را دارد٬بلکه کسی است که به کمترینها نیاز دارد.
بیاموزند آدمهایی هستند که آنها را دوست دارند فقط نمی دانند که چگونه احساساتشان را بیان کنند.
بیاموزند که دو نفر می تواند با هم به یک نقطه نگاه کنند و آن را متفاوت ببینند.
بیاموزند که فقط کافی نیست که آنها دیگران را ببخشند.بلکه آنها باید خود را نیز ببخشند.
من با غزوع گفتم:از شما به خاطر این گفتگو متشکرم و آیا چیز دیگری هست که دوست دارید فرزندانتان بدانند؟
خداوند لبخندی زد و گفت:فقط اینکه بدانند من اینجا هستم برای همیشه.
فکر شو کن یه شب با هم یه گوشه ای تنها باشیم![]()
با چارتا دیوار و یه سقف جدا از این دنیا باشیم![]()
من باشم و تو باشی و یه جفت دلهای بی قرار![]()
فرصت خوب انتقام از لحظه های انتظار![]()
فکر شو کن عروسکم به اون شب پر التهاب![]()
چشماتو روی هم بذار امشب به یاد من بخواب![]()
فکرشو کن دستهای من رو قلب تو جون بگیره![]()
دل دل بی قراره تو تو سینه آروم بگیره![]()
نه ساعتی باشه که شب سر بره و تموم بشه![]()
نه هیچ کسی سر برسه ثانیه ای حروم بشه![]()
|
Age tip bezanan beran biron migan baki gharar dari
Age lebasaie mamoli beposhan migan to aslan salighe nadari.
Age ziad began doset daram migan baz che naghsheie to sarete
Age nagan doset daram migan paye kase dige vasate.
Age ziad beheshon zang bezanan migan etemad nadari
Age ye modat zang nazanan migan mesle inke saret kheily shologhe.
Age to khone ziad bekhandan migan divooneh shodi
Age nakhandan migan che margete
Age sham bekhan migan hamash be fekre shekameshe.
Age sham nakhan migan malom nist ba ki sham koft karde.!!!!!!!
pesara khodeshoon badtarana
just funy
kasi delgir nasheha |
تو گاهی در خيال من
به شکل موج دريايی
کويری،کوه و صحرايی
گلی خوشرنگ و زيبايی
کنار چشمه ها گاهی
تو را در آب ميبينم
اگر در خواب هم باشم
تو را در خواب ميبينم
تو پنهان می شوی گاهی
ميان چشم آهوها
تورا احساس بايد کرد
ميان رنگ ها بو ها
بگو آخر کجا هستی ؟
همين نزديک يا دوری ؟
دل غمگين من ديگر
ندارد طاقت دوری
تومن
به شکل موج دريايی
کويری،کوه و صحرايی
گلی خوشرنگ و زيبايی
کنار چشمه ها گاهی
تو را در آب ميبينم
اگر در خواب هم باشم
تو را در خواب ميبينم
تو پنهان می شوی گاهی
ميان چشم آهوها
تورا احساس بايد کرد
ميان رنگ ها بو ها
بگو آخر کجا هستی ؟
همين نزديک يا دوری ؟
دل غمگين من ديگر
ندارد طاقت دوری
بی تو شبها گریه کردم![]()
آرزو دارم بدانی
بی تو من دیشب چه کردم![]()

اگه دلم تنگ می شه خیلی برات منو ببخش
اگه نگام گم می شه تو شهر چشات منو ببخش
منو ببخش اگه شبا ستاره ها رو میشمرم
اگه همش پیش همه بهت می گم دوست دارم
منو ببخش اگه برات سبد سبد گل می چینم
منو ببخش اگه شبا فقط تو رو خواب می بینم
منو ببخش اگه تو رو می سپارمت دست خدا
اگه پیش غریبه ها بجای تو می گم شما
منو ببخش اگه واسه چشمای تو خیلی کمم
تو یه فرشته ای و من خیلی باشم یه ادمم
منو ببخش اگه فقط می خوام بشی مال خودم
ببخش اگه کمم ولی زیادی عاشقت شدم.
فرشته بيکار
روزي مردي خواب عجيبي ديد، اون ديد كه پيش فرشته هاست و به كارهاي آنها نگاه مي كند، هنگام ورود، دسته بزرگي از فرشتگان را ديد كه سخت مشغول كارند و تندتند نامه هائي را كه توسط پيك ها از زمين مي رسند، باز مي كنند، وآنها را داخل جعبه مي گذارند.
مرد از فرشته اي پرسيد، شما چكار مي كنيد؟ فرشته در حالي كه داشت نامه اي را باز مي كرد،گفت: اين جا بخش دريافت است و ما دعاها و تقاضاهاي مردم از خداوند را تحويل مي گيريم.
مرد كمي جلوتر رفت، باز تعدادي از فرشتگان را ديد كه كاغذهايي را داخل پاكت مي گذارند و آن ها را توسط پيك هائي به زمين مي فرستند.
مرد پرسيد: شما ها چكار مي كنيد؟
يكي از فرشتگان با عجله گفت:اين جا بخش ارسال است ، ما الطاف و رحمتهاي خداوندي را براي بندگان مي فرستيم .