
بی تو باغ شعرهایــــــــــــــــم بی گل است
گل نشسته در فــــــــــراغ بلبل است
ای که وصف عشق نابت مشکل است
بی تو این دریای غم بـی ساحل است
بال پروازم شکست ای آسمــــــــــان !
ای تو آب و ای تو هم آیینــــــــــــه ام
ای تو یار و همدم دیرینــــــــــــــــــــه ام
گرچه بی تو من غریب و خستـــــــه ام
عهد با تو تا قیامـــت بستـــــــــــــــه ام
ای که همراز شقـــــــــــــــایق بوده ای
عشق من،ای عشـــــــــــق آتش زاد من!
ای حدیــــــث درد من فریــــــــــــــاد من!

این سوال هر روز و هر شب من است:چرا فکر می کردم همیشه با من خواهی ماند؟
چرا فکر می کردم همیشه با تو خواهم ماند ؟
چرا فکر می کردم روزگار همیشه بر وفق مراد ما خواهد بود ؟
چرا گریهً مداوم ابرها را ندیدم؟
چرا نالهً آبی ناودانها را نشنیدم ؟
چرا فکر می کردم باغ همیشه سبز خواهد ایستاد ؟
چرا می گفتم هیچ برگی از شاخه نخواهد افتاد ؟
چرا روزی که می توانستم برایت نامه بنویسم، ننوشتم ؟
چرا شعرهایت را نخواندم و برای دل تنگی هایت آه نکشیدم ؟
چرا بی اعتنا از کنارتو گذشتم و ندیدم که پیراهنت چقدر زیباست
و چه معصومیت جذابی در چشمانت زندگی می کند؟
این سوال هر روز و هر شب من است:چرا بهار منتظرمن نماند تا سبز شوم ؟
چرا گلهای پیراهنم خوشبو نیستند ؟
چرا پرنده ها بال هایشان را از من پنهان می کنند ؟
چرا دفترچه خاطراتم هنوز خالی ست ؟
چرا هیچ کس صدایم را نمی شناسد ؟
چرا آیینه ها تاریکی درون مرا نشان نمی دهند ؟
چرا نسیم های مهربان شاخه های خواب آلود بید مجنون مرا تکان نمی دهند؟
این سوال هر روز و هر شب من است: چرا سحر گاهان مثل شمع ها به یاد تو
سراپا اشک و آه نهان سوز می شوم ،اما صبح که آفتاب پنجره اتاقم را باز می کند ،
تو را از یاد می برم و دوباره مثل دیروز می شوم ؟

بوی دلتنگی
دفترم،دلم و چشم هایم به انتظار نشسته ام،بوی پیراهن یوسف می دهد،بوی عشق.
همهمه ای غریب می آید.
آیه های عشق را یکی یکی زمزمه می کنم
و از خدای خوبم عاقبت به خیری می طلبم....

نارفیقی ...
یادم نمیره حرفاتو!!! یادم نرفته تا هنوز!!!
یادمه آتیشم زدی رفتی عقب گفتی بسوز...
حالا هر جا که هستی ، پای هرکی نشستی ،
بدون این رسم رفاقت چندین و چند سالمون نبود آخه نبود ....
آخه این قلب خسته پای یکی نشسته،
اما بدون که نمی دونست که می خواد بشکنه خیلی زود ...
آخه این زخم کاری ،چرا آروم نداری
چرا می سوزی و می سازی و میگی دردی نداری، بگو، آخه بگو...
درد نفرین تو هست، درد این زخم کاری، حتی دردایی که تو
توو زندگی خود داری بدتره، ای دو رو...
در خواب ناز بودم شبي . . . ديديم کسي در مي زند
در را گشودم روي او . . . ديدم غم است در ميزند
اي دوستان بي وفا . . . از غم بياموزيد وفا
غم با آن همه بيگانگي . . . هر شب به من سر مي زند
عشق جفت بودنش زیباست.تنها ماندنش
بی جاست.
قناری آزاد بودنش زیباست.در قفس زندانی
کردنش رسواست.
رسوایی آن نه این است که در بند است
از سوز دل خواندنش پیداست...
آواز غمناک او پی یار گویاست...او هم در قفس
بیگانه ای تنهاست...
به دیدارم اگر می آیی
بیا به انتهای جاده عشق
به آنجا که آشیانه آخرین کبوتران عاشق است .
به نقطه ای که شمس طلوع می کند .

و به آن مرزی که خورشید غروب می کند.
و راهی که به انتهای جاده نزدیک است .
آماده سفرشو و پا در جا ده ی عشق بگزار .
سفر به شهری که سکوت فریاد جدایی است.
و مقصد انتهائی بی معنا .
وکبوتران غریبانه می گریند .
و در انتظار مقصدی به نام رهائی ، حسرت می کشند .
انتها ؟
اي كاش گل بودي و من از باغها ميچيدمت
يا كه طلوعي بودي و از پنجره ميديدمت
اي كاش چشمانت ضريحي داشت چون رنگين كمان
هر وقت باران مي گرفت از دور مي بوسيدمت

نمیدانم زندگی چیست؟؟
اگر زندگی شکستن سکوت است سالهاست
که من سکوت را شکسته ام۰
اگر زندگی خروش جویبار است
سالهاست که من در چشمه ی جوشان زندگی
جوشیده ام
اما این نکته را فراموش نمی کنم که زندگی بی وفاست
زندگی به من آموخت که چگونه اشک بریزم اما اشکانم
به من نیاموخت که چگونه زندگی کنم ...
هر شب در روياهايم تو را مي بينم و حس مي كنم اينگونه است كه در مي يابم تو هنوز وجود داري و از دوردست ها به رويايم پا مي گذاري تا به من نشان دهي كه هنوز با مني دور يا نزديك هر جا كه هستي مهم نيست حس مي كنم قلبم همواره به تو عشق خواهد ورزيد تو يك بار ديگر در را مي گشايي و ميهمان قلبم مي گردي و قلبم همواره به تو عشق خواهد ورزيد عشق تنها مي تواند يك بار تو را بنوازد و تا ابد باقي بماند و تا پايان عمر تو را رها نكند. عشق آن زماني به وجود آمد كه من به تو عشق ورزيدم آن لحظه راستيني كه در آغوشت گرفتم، لحظه اي كه همواره در زندگي ام جاودان خواهد ماند آن زمان كه در كنارم هستي از هيچ چيز نمي هراسم و مي دانم كه قلبم همواره به تو عشق خواهد ورزيد. ما تا ابد اينگونه خواهيم ماند و در قلبم تو را حفظ خواهم كرد و قلبم آري قلبم همواره به تو عشق خواهد ورزيد...


تو نیستی که ببینی
چگونه عطر تو در عمق لحظه ها جاری ست!
چگونه عکس تو در برق شیشه ها پیداست!
چگونه جای تو در جان زندگی سبز است!
هنوز پنجره باز است.
تو از بلندی ایوان به باغ می نگری.
درخت ها و چمن ها و شمعدانی ها
به آن ترنم شیرین، به آن تبسم مهر
به ان نگاه پر از آفتاب، می نگرند.
تمام گنجشکان
که در نبودن تو
مرا به باد ملامت گرفته اند؛
تو را به نام صدا می کنند!
هنوز نقش تو را از فراز گنبد کاج
کنار باغچه،
زیر درخت ها،
لب حوض
درون آیینه پاک آب می نگرند.
تو نیستی که ببینی، چگونه پیچیده ست
طنین شعر نگاه تو در ترانه من.
تو نیستی که ببینی، چگونه می گردد
نسیم روح تو در باغ بی جوانه من.
تو نیستی که ببینی، چگونه، دور از تو
به روی هرچه در این خانه ست
غبار سربی اندوه، بال گسترده ست
تو نیستی که ببینی، دل رمیده من
به جز تو، یاد همه چیز را رها کرده ست.
غروب های غریب
در این رواق نیاز
پرنده ساکت و غمگین،
ستاره بیمار است
دو چشم خسته من
در امید عبث
دو شمع سوخته جان همیشه بیدار است
تو نیستی که ببینی!
فریدون مشیری

كاش ميشد بر جدايي خشم كرد
شاخه هاي نسترن را با تواضع پخش كرد
كاش ميشد خانه اي از مهر ساخت
مهرباني را در آن سرمشق كرد
روي دلهايي حقيقي نقش كرد
كاش ميشد به تو گفت
كه تو تنها سخن شعر مني
كاش ميشد به تو گفت
كه مرو دور مشو از بر من
تو بمان تا كه نميرد دل من
........................... .........................
................................... ..................................
......................................... ......................................
.............................................. .........................................
..............................دلمو بردی باز ازنو دیگه چی میخوای..........................
..................................دارو ندارم مال تو دیگه چی میخوای...........................
......................................برو بزار بسوزم با بی کسی هام..................................
.........................................برو بزار بمونم با دلواپسی هام...................................
...................................هیچی نپرس فقط برو ولی فراموشم نکن................................
................................شمعمو پیشم بخواب بروُ خواموشم نکن..............................
.........................اگه یه روز ورق زدی دفتر خاطراتتو..............................
......................یادت بیاد قلب منم میشینه چشم به راه تو.....................
...........................میشینه چشم به راه تو.........................
.........آره برو ولی بدون اینجا یکی میمرد برات..............
......باور نکردی عشقشو اگه قسم میخورد برات......
......میری برو ولی فقط اینو یادت باشه عزیز.....
...اشک زلالتو جلو چشم غریبه ها نریز...
هیچی نپرس فقط برو ولی فراموشم نکن
.....شمعمو پیشم بخواب.....
..بروُ خواموشم نکن..
دلمو بردی باز ازنو
..دیگه چی..
میخوای
چنان دلگيرم از دنيا، که خود را هم نمی خواهم
به اين زخم دل خونين دگر مرهم نمی خواهم
همه نامهربانانند در اين دنيای پرتذوير
چنين شد حاصل عمرم...که جز مرگم نمی خواهم![]()
خدا یا کمکم کن...


عشق يعني همچو من شيدا شدن
عشق يعني قطره و دريا شدن
عشق يعني يك شقايق غرق خون
عشق يعني درد محنت در درون
با اون دستای پر مهرش کنه پاکو بگه جونم
بگه جونم نکن گریه منم اینجام
بذار دستاتو تو دستام
تو احساس منو می خوای
منم ای گل تو رو می خوام

اگرمعجزه مقدور است اگرقلبت پرازنوراست
اگرچشمم به جزچشمت به روي هركسي كوراست
اگرچون خستگان گشتم اگرهم خسته ات كردم
اگربي ميل بودي ومن به خودوابسته ات كردم
ای کاش می توانستم باران باشم تا تمام غمهای دلت را بشویم
ای کاش می توانستم ابر باشم تا سایه بانی از محبت را برویت می گسترانیدم
ای کاش می توانستم اشک باشم تا هر گاه که آسمان چشمت ابری می شد باریدن می گرفت
ای کاش می توانستم خنده باشم تا روی لبانت بنشینم و غنچه بسته لبانت را بگشایم
ای کاش می توانستم یک پرنده باشم و پر می گشودم و تا دور دستها در کنار تو پرواز می کردم
و ای کاش سایه بودم تا نزدیکترین کس به تو باشم
آری ای کاش سایه بودم تا همیشه و همه جا همراه و همقدم با تو بودم

در سكوت مي توان نگاه را معنا كرد
و آن را با عشق به دل پيوند زد
مي توان بهار را به ديدار برگهاي خزان زده برد
و براي رازقي هاي اميد از عطر دوست داشتن گفت
مي خواهم سكوت كنم و تنها به حرف نگاهت گوش كنم
روز تولد مادر بزرگ
روز تولد مادر بزرگ بود. آن روز او 79 ساله می شد.صبح زود از خواب برخاست و دوش گرفت.موهایش را شانه کرد و لباس های عیدش را پوشید.می خواست وقتی آنها از راه می رسند سر و وضع مرتبی داشته باشد.قید پیاده روی روزانه را زد. دوست داشت وقتی آنها می رسند در خانه باشد.صندلی راحتی خود را جلوی خانه کنار پیاده رو گذاشت.دلش می خواست وقتی از سرخیابان با ماشین می پیچند زودتر چشمش به آنها بیفتد.
ظهر با اینکه خسته بود از خیر چرت زدن گذشت.بیش تر بعد از ظهر را کنار تلفن نشست تا اگر تماس گرفتند زود گوشی را بردارد.پنج تا از بچه هایش ازدواج کرده بودند .13 نوه و 3 نتیجه داشت.همگی حدود 50 کیلومتر دورتر زندگی می کردند.مدت ها بود سری به او نزده بودند.اما امروز روز تولدش بود و قرار بود حتما بیایند.موقع شام به کیک دست نزد.می خواست کیک را دور هم قسمت کند.بعد از شام دوباره روی صندلی راحتی در پیاده رو نشست و ساعت ها چشم به راه دوخت.
ساعت 30/9 شب به اتاقش رفت تا رختخواب را آماده کند.قبل از خواب یادداشتی نوشت و روی در اتاق چسباند . در آن نوشته بود:وقتی رسیدید حتما بیدارم کنید.
شب تولد مادر بزرگ بود.آن شب او 79 ساله می شد
روزهایی را که تنها بوده ای فراموش کن
اما
هرگز لبخندهای شیرین دوستانت را فراموش نکن
روزهای ابریت را فراموش کن
اما
ساعات آفتابیت را هرگز فراموش نکن
بدبختی هایی که گاه با آنها روبرو می شوی را فراموش کن
اما
خوشبختی هایت را هرگز فراموش نکن
نقشه هایی را که به نتیجه نرسیده اندرا فراموش کن
اما
هرگز رویاهایت را فراموش نکن
شکست هایت را فراموش کن
اما
پیروزی هایت را هرگز فراموش نکن
اشتباهایت را فراموش کن
اما
درسهایی را که آموخته ای هرگز فراموش نکن...

سال ها دو برادر با هم در مزرعه اي كه از پدرشان به ارث رسيده بود زندگي مي كردند . آنها يك روز به خاطر مسئله ي كوچكي به جر و بحث پرداختند . و پس از چند هفته سكوت اختلافشان زياد شد و از هم جدا شدند .
يك روز صبح زنگ خانه برادر بزرگتر به صدا در آمد . وقتي در را باز كرد مرد نجاري را ديد . نجار گفت : (( من چند روزي است كه به دنبال كار مي گردم . فكر كردم شايد شما كمي خرده كاري در خانه و مزرعه داشته باشد . آيا امكان دارد كمكتان كنم ؟ ))
برادر بزرگتر جواب داد : (( بله اتفاقا من يك مقدار كار دارم . به آن نهر در وسط مزرعه نگاه كن آن همسايه در حقيقت برادر كوچكتر من است . او هفته ي گذشته چند نفر را استخدام كرد تا وسط مزرعه را بكنند و اين نهر آب بين مزرعه ي ما افتاد . او حتما اين كار را به خاطر كينه اي كه از من به دل دارد انجام داده . )) سپس به انبار مزرعه اشاره كرد و گفت : (( در انبار مقداري الوار دارم از تو مي خواهم بين مزرعه ي من و برادرم حصار بكشي تا ديگر او را نبينم . ))
نجار پذيرفت و شروع كرد به اندازه گيري و اره كردن الوار .
برادر بزرگتر به نجار گفت : (( من براي خريد به شهر مي روم اگر وسيله ي نياز داري برايت بخرم .))
نجار در حالي كه بشدت مشغول كار بود جواب داد : (( نه چيزي لازم ندارم ... ))
هنگام غروب وقتي كشاورز به مزرعه برگشت چشمانش از تعجب گرد شد . حصاري در كار نبود . نجار به جاي حصار يك پل روي نهر ساخته بود.
كشاورز با عصبانيت رو به نجار گفت : (( مگر من به تو نگفته بودم برايم حصار بسازي ؟ ))
در همين لحظه برادر كوچتر از راه رسيد و با ديدن پل فكر كرد برادرش دستور ساختن آن را داده به همين خاطر از روي پل عبور كرد و برادر بزرگترش را در آغوش گرفت و از او براي كندن نهر معذرت خواست .
وقتي برادر بزرگتر برگشت نجار را ديد كه جعبه ي ابزارش را روي دوشش گذاشته بود و در حال رفتن است .
كشاورز نزد او رفت و بعد از تشكر از او خواست تا چند روزي مهمان او و برادرش باشند .
نجار گفت : (( دوست دارم بمانم ولي پل هاي زيادي هست كه بايد آنها را بسازم . ))
سلام به عاشق واقعی

حالا گریه کردن بر من حلال شده....
تا به حال میگفتم کوهی که برای تکیه کردن انتخاب میشه حق گریستن نداره.....
اما حالا داره این کوه ذره ذره خورد میشه....
و خود به خود تمام ذره ذره بدنش تبدیل به اشکهای آتش فشان میشه و بیرون میریزه.....
حالا دیگه واقعا داره آزمایش خدا به جاهای سختی میرسه.....
همیشه دوتا عاشق از به زبان آوردن مشکلات میترسن چون نمیخوان همدیگه رو از دست بدن و به هم هیچی نمیگن...... اما وقتی مشکلات به زبان آورده میشه.... اونوقت معلوم میشه عاشق واقعی کیه و کی میتونه عاشق بمونه.....
واقعا از صمیم دل برای تمام عاشقهای واقعی عالم دعا میکنیم که عاشق باشن و عاشق واقعی هم بمونن...
از خود خدا هم میخوام که خودش ما رو از این امتحان سخت سر بلند بیرون بیاره...
عاشق مانده ام.... با من بمان..............................................
یا حق
و اما گفت : " دری که کوبه ندارد کسی نخواهد کوفت " . چه اشتباه بزرگی ! در دلم را بستم به روی در هم هیچ کوبه ای ننهادم حتی به روی در درشت نوشتم: مرا به خود بگذارید .. تلاش بیهوده ای بود تو نارسیده هنوز از راه چنان به در کوبیدی ... تنها با یک نگاه که نه در " خانه ی دل نیز ویران شد ."