تبليغاتX
داستان عشق
یکشنبه سی و یکم اردیبهشت 1385
روایت
 
ظریفی روایت کرد که
 
د ر خواب دیدم که فرشته ای به کنار من امد وبه من دو جعبه داد وگفت :
غمهايت را در جعبه سياه و شاديهايت را در جعبه طلايي جمع كن .

من نيز چنين كردم وغمهايم را در جعبه سياه ريختم و شاديهايم
را در جعبه طلايي !

با وجود اينكه جعبه طلايي روز به روز سنگين تر مي شد


اما از وزن جعبه سياه كاسته مي شد !

در جعبه سياه را باز كردم و با تعجب ديدم كه ته آن سوراخ است
!!!

جعبه را به او نشان دادم و گفتم : پس غمهاي من كجا هستند ؟
!

او لبخندي زد و گفت : غمهاي تو اين جا هستند ، نزد من
!

از او پرسيدم ،‌ چرا اين جعبه ها را به من دادي ؟


او گفت: بنده ي عزيز، جعبه ي طلايي مال آنست كه قدر شاديهايت را

بداني و جعبه سياه ،برای آن تا غمهايت را رها كني !
و به آن اهمییت ندهی غم
همیشه در زندگی هست ولی تو باید قوی باشی و ازشادی ها برای مبارزه با
غمها استفاده کنی تا در جدال زندگی شکست خورده نباشی وهمیشه
پیروزمندانه لبخند بزنی
همیشه شاد باشید البته نه در لغت بلکه در معنای واقعی آن
+ نوشته شده در 17:56 توسط محمد حسين.
شنبه سی ام اردیبهشت 1385
بی تو

بی تو باغ شعرهایــــــــــــــــم بی گل است

 

                                                                             گل نشسته در فــــــــــراغ بلبل است

 

                                                               ای که وصف عشق نابت مشکل است

                    بی تو این دریای غم بـی ساحل است

 

                بال پروازم شکست ای آسمــــــــــان !

 

          ای تو آب و ای تو هم آیینــــــــــــه ام

                                                          ای تو یار و همدم دیرینــــــــــــــــــــه ام

 

                                                             گرچه بی تو من غریب و خستـــــــه ام

 

                                                              عهد با تو تا قیامـــت بستـــــــــــــــه ام

              ای که همراز شقـــــــــــــــایق بوده ای

 

         عشق من،ای عشـــــــــــق آتش زاد من!

 

ای حدیــــــث درد من فریــــــــــــــاد من!

FoR U

+ نوشته شده در 10:0 توسط محمد حسين.
شنبه سی ام اردیبهشت 1385
چرا

این سوال هر روز و هر شب من است:چرا فکر می کردم همیشه با من خواهی ماند؟

 

چرا فکر می کردم همیشه با تو خواهم ماند ؟

 

چرا فکر می کردم روزگار همیشه بر وفق مراد ما خواهد بود ؟

 

چرا گریهً مداوم ابرها را ندیدم؟

 

چرا نالهً آبی ناودانها را نشنیدم ؟

 

چرا فکر می کردم باغ همیشه سبز خواهد ایستاد ؟

 

چرا می گفتم هیچ برگی از شاخه نخواهد افتاد ؟

 

چرا روزی که می توانستم برایت نامه بنویسم، ننوشتم ؟

 

چرا شعرهایت را نخواندم و برای دل تنگی هایت آه نکشیدم ؟

 

چرا بی اعتنا از کنارتو گذشتم و ندیدم که پیراهنت چقدر زیباست

 

 و چه معصومیت جذابی در چشمانت زندگی می کند؟

 

این سوال هر روز و هر شب من است:چرا بهار منتظرمن نماند تا سبز شوم ؟

 

چرا گلهای پیراهنم خوشبو نیستند ؟

 

چرا پرنده ها بال هایشان را از من پنهان می کنند ؟

 

چرا دفترچه خاطراتم هنوز خالی ست ؟

 

چرا هیچ کس صدایم را نمی شناسد ؟

 

چرا آیینه ها تاریکی درون مرا نشان نمی دهند ؟

 

چرا نسیم های مهربان شاخه های خواب آلود بید مجنون مرا تکان نمی دهند؟

 

این سوال هر روز و هر شب من است: چرا سحر گاهان مثل شمع ها به یاد تو

 

 سراپا اشک و آه نهان سوز می شوم ،اما صبح که آفتاب پنجره اتاقم را باز می کند ،

 

 تو را از یاد می برم و دوباره مثل دیروز می شوم ؟

 

 

بوی دلتنگی

 

دفترم،دلم و چشم هایم به انتظار نشسته ام،بوی پیراهن یوسف می دهد،بوی عشق.

 

همهمه ای غریب می آید.

 

آیه های عشق را یکی یکی زمزمه می کنم

 

و از خدای خوبم عاقبت به خیری می طلبم....

 

+ نوشته شده در 9:53 توسط محمد حسين.
شنبه سی ام اردیبهشت 1385
نارفیقی ...

نارفیقی ...

یادم نمیره حرفاتو!!! یادم نرفته تا هنوز!!!
یادمه آتیشم زدی رفتی عقب گفتی بسوز...

حالا هر جا که هستی ، پای هرکی نشستی ،
بدون این رسم رفاقت چندین و چند سالمون نبود آخه نبود ....

آخه این قلب خسته پای یکی نشسته،
اما بدون که نمی دونست که می خواد بشکنه خیلی زود ...

آخه این زخم کاری ،چرا آروم نداری
چرا می سوزی و می سازی و میگی دردی نداری، بگو، آخه بگو...

درد نفرین تو هست، درد این زخم کاری، حتی دردایی که تو
توو زندگی خود داری بدتره، ای دو رو...

 

+ نوشته شده در 9:41 توسط محمد حسين.
شنبه سی ام اردیبهشت 1385

 

در خواب ناز بودم شبي . . . ديديم کسي در مي زند

 در را گشودم روي او . . . ديدم غم است در ميزند

 اي دوستان بي وفا . . . از غم بياموزيد وفا

 غم با آن همه بيگانگي . . . هر شب به من سر مي زند

+ نوشته شده در 1:30 توسط محمد حسين.
چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1385
عشق
 

عشق جفت بودنش زیباست.تنها ماندنش

بی جاست.

قناری آزاد بودنش زیباست.در قفس زندانی

کردنش رسواست.

رسوایی آن نه این است که در بند است



از سوز دل خواندنش پیداست...

آواز غمناک او پی یار گویاست...او هم در قفس

بیگانه ای تنهاست...

+ نوشته شده در 11:57 توسط محمد حسين.
سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1385
به دیدارم اگر می آیی

به دیدارم اگر می آیی

                                                

بیا به انتهای جاده عشق

به آنجا که آشیانه آخرین کبوتران عاشق است .

به نقطه ای که شمس طلوع می کند .

 

 

 و به آن مرزی که خورشید غروب می کند.

 و راهی که به انتهای جاده نزدیک است .

  آماده سفرشو و پا در جا ده ی عشق  بگزار .

سفر به شهری که سکوت فریاد جدایی است.

و مقصد انتهائی بی معنا .

وکبوتران غریبانه می گریند .

و در انتظار مقصدی به نام رهائی ، حسرت می کشند .

انتها ؟

+ نوشته شده در 23:51 توسط محمد حسين.
سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1385
اي كاش

اي كاش گل بودي و من از باغها ميچيدمت

 يا كه طلوعي بودي و از پنجره ميديدمت

اي كاش چشمانت ضريحي داشت چون رنگين كمان

هر وقت باران مي گرفت از دور مي بوسيدمت

 

 

نمیدانم زندگی چیست؟؟

اگر زندگی شکستن سکوت است سالهاست

که من سکوت را شکسته ام۰

اگر زندگی خروش جویبار است

سالهاست که من در چشمه ی جوشان زندگی

جوشیده ام

اما این نکته را فراموش نمی کنم که زندگی بی وفاست

زندگی به من آموخت که چگونه اشک بریزم اما اشکانم

به من نیاموخت که چگونه زندگی کنم ...

+ نوشته شده در 23:48 توسط محمد حسين.
سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1385
ميهمان قلبم

هر شب در روياهايم تو را مي بينم و حس مي كنم اينگونه است كه در مي يابم تو هنوز وجود داري و از دوردست ها به رويايم پا مي گذاري تا به من نشان دهي كه هنوز با مني دور يا نزديك هر جا كه هستي مهم نيست حس مي كنم قلبم همواره به تو عشق خواهد ورزيد تو يك بار ديگر در را مي گشايي و ميهمان قلبم مي گردي و قلبم همواره به تو عشق خواهد ورزيد عشق تنها مي تواند يك بار تو را بنوازد و تا ابد باقي بماند و تا پايان عمر تو را رها نكند. عشق آن زماني به وجود آمد كه من به تو عشق ورزيدم آن لحظه راستيني كه در آغوشت گرفتم، لحظه اي كه همواره در زندگي ام جاودان خواهد ماند آن زمان كه در كنارم هستي از هيچ چيز نمي هراسم و مي دانم كه قلبم همواره به تو عشق خواهد ورزيد. ما تا ابد اينگونه خواهيم ماند و در قلبم تو را حفظ خواهم كرد و قلبم آري قلبم همواره به تو عشق خواهد ورزيد...

 

تا ابد دوستت دارم

+ نوشته شده در 0:57 توسط محمد حسين.
سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1385
تو نیستی که ببینی

تو نيستي كه ببيني

تو نیستی که ببینی
چگونه عطر تو در عمق لحظه ها جاری ست!
چگونه عکس تو در برق شیشه ها پیداست!
چگونه جای تو در جان زندگی سبز است!
هنوز پنجره باز است.
تو از بلندی ایوان به باغ می نگری.
درخت ها و چمن ها و شمعدانی ها
به آن ترنم شیرین، به آن تبسم مهر
به ان نگاه پر از آفتاب، می نگرند.
تمام گنجشکان
که در نبودن تو
مرا به باد ملامت گرفته اند؛
تو را به نام صدا می کنند!
هنوز نقش تو را از فراز گنبد کاج
کنار باغچه،
زیر درخت ها،
لب حوض
درون آیینه پاک آب می نگرند.
تو نیستی که ببینی، چگونه پیچیده ست
طنین شعر نگاه تو در ترانه من.
تو نیستی که ببینی، چگونه می گردد
نسیم روح تو در باغ بی جوانه من.

تو نیستی که ببینی، چگونه، دور از تو
به روی هرچه در این خانه ست
غبار سربی اندوه، بال گسترده ست
تو نیستی که ببینی، دل رمیده من
به جز تو، یاد همه چیز را رها کرده ست.
 
غروب های غریب
در این رواق نیاز
پرنده ساکت و غمگین،
ستاره بیمار است
دو چشم خسته من
در امید عبث
دو شمع سوخته جان همیشه بیدار است
تو نیستی که ببینی!


فریدون مشیری

+ نوشته شده در 0:56 توسط محمد حسين.
سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1385
كاش ميشد

 

كاش ميشد بر جدايي خشم كرد

شاخه هاي نسترن را با تواضع پخش كرد

كاش ميشد خانه اي از مهر ساخت

مهرباني را در آن سرمشق كرد

روي دلهايي حقيقي نقش كرد  

كاش ميشد به تو گفت

كه تو تنها سخن شعر مني   

كاش ميشد به تو گفت

كه مرو دور مشو از بر من

تو بمان تا كه نميرد دل من

+ نوشته شده در 0:54 توسط محمد حسين.
سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1385
دیگه چی میخوای

...........................                          .........................

 ...................................                  ..................................

.........................................            ......................................

..............................................         .........................................

..............................دلمو بردی باز ازنو     دیگه چی میخوای..........................

..................................دارو ندارم مال تو      دیگه چی میخوای...........................

......................................برو بزار بسوزم    با بی کسی هام..................................

.........................................برو بزار بمونم  با دلواپسی هام...................................

...................................هیچی نپرس فقط برو ولی فراموشم نکن................................

................................شمعمو پیشم بخواب بروُ خواموشم نکن..............................

.........................اگه یه روز ورق زدی دفتر خاطراتتو..............................

......................یادت بیاد قلب منم میشینه چشم به راه تو.....................

...........................میشینه چشم به راه تو.........................

.........آره برو ولی بدون اینجا یکی میمرد برات..............

......باور نکردی عشقشو اگه قسم میخورد برات......

......میری برو ولی فقط اینو یادت باشه عزیز.....

...اشک زلالتو جلو چشم غریبه ها نریز...

هیچی نپرس فقط برو ولی فراموشم نکن

.....شمعمو پیشم بخواب.....

..بروُ خواموشم نکن..

دلمو بردی باز ازنو

..دیگه چی..

 میخوای

+ نوشته شده در 0:53 توسط محمد حسين.
دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1385
خدا یا کمکم کن

چنان دلگيرم از دنيا، که خود را هم نمی خواهم

به اين زخم دل خونين دگر مرهم نمی خواهم

همه نامهربانانند در اين دنيای پرتذوير

چنين شد حاصل عمرم...که جز مرگم نمی خواهمخدا یا کمکم کن...

+ نوشته شده در 9:27 توسط محمد حسين.
دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1385
عشق

 عشق يعني همچو من شيدا شدن

                                 عشق يعني قطره و دريا شدن

            عشق يعني يك شقايق غرق خون

                                  عشق يعني درد محنت در درون

+ نوشته شده در 9:26 توسط محمد حسين.
دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1385
هنوز
            هنوزم در پی اونم که اشکامو روی گونم

با اون دستای پر مهرش کنه پاکو بگه جونم

                   بگه جونم نکن گریه منم اینجام

    بذار دستاتو تو دستام

                     تو احساس منو می خوای

            منم ای گل تو رو می خوام

اگرمعجزه مقدور است اگرقلبت پرازنوراست


اگرچشمم به جزچشمت به روي هركسي كوراست


اگرچون خستگان گشتم اگرهم خسته ات كردم


اگربي ميل بودي ومن به خودوابسته ات كردم


حلالم كن ,حلالم كن

            

+ نوشته شده در 9:13 توسط محمد حسين.
یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1385
ای کاش

ای کاش می توانستم باران باشم تا تمام غمهای دلت را بشویم

ای کاش می توانستم ابر باشم تا سایه بانی از محبت را برویت می گسترانیدم

ای کاش می توانستم اشک باشم تا هر گاه که آسمان چشمت ابری می شد باریدن می گرفت

ای کاش می توانستم خنده باشم تا روی لبانت بنشینم و غنچه بسته لبانت را بگشایم

ای کاش می توانستم یک پرنده باشم و پر می گشودم و تا دور دستها در کنار تو پرواز می کردم

و ای کاش سایه بودم تا نزدیکترین کس به تو باشم

آری ای کاش سایه بودم تا همیشه و همه جا همراه و همقدم با تو بودم


Just The Two Of Us..., Romantic Ecards For Couples
+ نوشته شده در 0:7 توسط محمد حسين.
شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1385
2تا عکس جالب

حراجی 
 
+ نوشته شده در 14:49 توسط محمد حسين.
شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1385
سكوت
                         333 

در سكوت مي توان نگاه را معنا كرد

و آن را با عشق به دل پيوند زد

مي توان بهار را به ديدار برگهاي خزان زده برد

و براي رازقي هاي اميد از عطر دوست داشتن گفت

مي خواهم سكوت كنم و تنها به حرف نگاهت گوش كنم

+ نوشته شده در 11:7 توسط محمد حسين.
پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1385

و بعد از رفتنت باران چه معصومانه می بارید

 

و بعد از رفتنت یک قلب دریایی ترک برداشت

 

                               و بعد از رفتنت     

                                    

رسم نوازش در غمی خاکستری گم شد.....

+ نوشته شده در 20:23 توسط محمد حسين.
چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1385
روز تولد مادر بزرگ

روز تولد مادر بزرگ

روز تولد مادر بزرگ بود. آن روز او 79 ساله می شد.صبح زود از خواب برخاست و دوش گرفت.موهایش را شانه کرد و لباس های عیدش را پوشید.می خواست وقتی آنها از راه می رسند سر و وضع مرتبی داشته باشد.قید پیاده روی روزانه را زد. دوست داشت وقتی آنها می رسند در خانه باشد.صندلی راحتی خود را جلوی خانه کنار پیاده رو گذاشت.دلش می خواست وقتی از سرخیابان با ماشین می پیچند زودتر چشمش به آنها بیفتد.
ظهر با اینکه خسته بود از خیر چرت زدن گذشت.بیش تر بعد از ظهر را کنار تلفن نشست تا اگر تماس گرفتند زود گوشی را بردارد.پنج تا از بچه هایش ازدواج کرده بودند .13 نوه و 3 نتیجه داشت.همگی حدود 50 کیلومتر دورتر زندگی می کردند.مدت ها بود سری به او نزده بودند.اما امروز روز تولدش بود و قرار بود حتما بیایند.موقع شام به کیک دست نزد.می خواست کیک را دور هم قسمت کند.بعد از شام دوباره روی صندلی راحتی در پیاده رو نشست و ساعت ها چشم به راه دوخت.
ساعت 30/9 شب به اتاقش رفت تا رختخواب را آماده کند.قبل از خواب یادداشتی نوشت و روی در اتاق چسباند . در آن نوشته بود:وقتی رسیدید حتما بیدارم کنید.

شب تولد مادر بزرگ بود.آن شب او 79 ساله می شد

 

+ نوشته شده در 23:49 توسط محمد حسين.
چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1385

روزهایی را که تنها بوده ای فراموش کن

اما

هرگز لبخندهای شیرین دوستانت را فراموش نکن

روزهای ابریت را فراموش کن

اما

ساعات آفتابیت را هرگز فراموش نکن

بدبختی هایی که گاه با آنها روبرو می شوی را فراموش کن

اما

خوشبختی هایت را هرگز فراموش نکن

نقشه هایی را که به نتیجه نرسیده اندرا فراموش کن

اما

هرگز رویاهایت را فراموش نکن

شکست هایت را فراموش کن

اما

پیروزی هایت را هرگز فراموش نکن

اشتباهایت را فراموش کن

اما

درسهایی را که آموخته ای هرگز فراموش نکن...

+ نوشته شده در 23:24 توسط محمد حسين.
چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1385
خاطره

خاطراتش  را به من بخشيد و رفت

ساقه سبز دلم را چيد و رفت

عاشقي هاي مرا باور نكرد

عاقبت بر عشق من خنديد و رفت

با غم هجرش مدارا مي كنم

گرچه بر زخمم نمك پاشيد و رفت

اشك در چشمان سردم حلقه زد

بي مروت گريه ام را ديد و رفت

+ نوشته شده در 9:51 توسط محمد حسين.
چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1385
راه
Image hosting by TinyPic

به تعداد انسانها راه هست برای رسیدن به خدا...

 

دیالوگ زیبای فیلم مارمولک

+ نوشته شده در 1:39 توسط محمد حسين.
چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1385
داستان نهر و پل
 

 

سال ها دو برادر با هم در مزرعه اي كه از پدرشان به ارث رسيده بود زندگي مي كردند . آنها يك روز به خاطر مسئله ي كوچكي به جر و بحث پرداختند . و پس از چند هفته سكوت اختلافشان زياد شد و از هم جدا شدند .
يك روز صبح زنگ خانه برادر بزرگتر به صدا در آمد . وقتي در را باز كرد مرد نجاري را ديد . نجار گفت : (( من چند روزي است كه به دنبال كار مي گردم . فكر كردم شايد شما كمي خرده كاري در خانه و مزرعه داشته باشد . آيا امكان دارد كمكتان كنم ؟ ))
برادر بزرگتر جواب داد : (( بله اتفاقا من يك مقدار كار دارم . به آن نهر در وسط مزرعه نگاه كن آن همسايه در حقيقت برادر كوچكتر من است . او هفته ي گذشته چند نفر را استخدام كرد تا وسط مزرعه را بكنند و اين نهر آب بين مزرعه ي ما افتاد . او حتما اين كار را به خاطر كينه اي كه از من به دل دارد انجام داده . )) سپس به انبار مزرعه اشاره كرد و گفت : (( در انبار مقداري الوار دارم از تو مي خواهم بين مزرعه ي من و برادرم حصار بكشي تا ديگر او را نبينم . ))
نجار پذيرفت و شروع كرد به اندازه گيري و اره كردن الوار .
برادر بزرگتر به نجار گفت : (( من براي خريد به شهر مي روم اگر وسيله ي نياز داري برايت بخرم .))
نجار در حالي كه بشدت مشغول كار بود جواب داد : (( نه چيزي لازم ندارم ... ))
هنگام غروب وقتي كشاورز به مزرعه برگشت چشمانش از تعجب گرد شد . حصاري در كار نبود . نجار به جاي حصار يك پل روي نهر ساخته بود.
كشاورز با عصبانيت رو به نجار گفت : (( مگر من به تو نگفته بودم برايم حصار بسازي ؟ ))
در همين لحظه برادر كوچتر از راه رسيد و با ديدن پل فكر كرد برادرش دستور ساختن آن را داده به همين خاطر از روي پل عبور كرد و برادر بزرگترش را در آغوش گرفت و از او براي كندن نهر معذرت خواست .
وقتي برادر بزرگتر برگشت نجار را ديد كه جعبه ي ابزارش را روي دوشش گذاشته بود و در حال رفتن است .
كشاورز نزد او رفت و بعد از تشكر از او خواست تا چند روزي مهمان او و برادرش باشند .
نجار گفت : (( دوست دارم بمانم ولي پل هاي زيادي هست كه بايد آنها را بسازم . ))

 

+ نوشته شده در 1:38 توسط محمد حسين.
چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1385
فقط خدا
 همیشه پیش خودم میگم یه خدای خوبی دارم که می تونم تموم دردامو بهش بگم،یه خدای خوبی که نمی ذاره هیچکس رازمو بفهمه و آبرومو نمی بره.نمی دونی چه ذوقی داره وقتی شبا موقع خواب باهاش درد و دل میکنم یاوقتی سحرا که هنوز هوا گرگ و میشه به عشق نماز پا می شم.نمی دونی چه لذتی داره وقتی تو اوج تنهایی آروم آروم اسمشو تو دلم میگم و اشکام سرازیرمیشه.خودش می دونه که تو این دنیای به این بزرگی همه امیدم به خودشه،خودش می دونه که تو این دنیا پشت و پناهم خودشه.وقتی باهاش حرف می زنم صدام رو می شنوه و به حرفام گوش میده،هیچ وقت ناامیدم نمی کنه،آخه می دونم دوسم داره.هیچ وقت نشده منو یه جایی جا بذاره،حتی اگر شده آخرین ثانیه ها دستمو گرفته.خوب میدونم چرا دلمو هیچ وقت نمیشکنه،آخه من سحرا واسه دل شکسته هادعا میکنم،واسه مریضا،گرفتارا،خلاصه واسه همه آدم ها دعا می کنم.چه خوب می شد اگه آدم ها واسه همدیگه دعا می کردند ،آره واسه عاقبت خیری هم دعا می کردن.شک نکن همسفر مطمئن باش تو این سفر دست خالی نمی مونی دعای ما مستجاب میشه آخه خودش گفته دعای دل شکسته رد نمیشه.
فقط یه دل پاک ،یه صبر،یه توکل و ایمان قوی می خواد.می خوام خدا رو قسم بدم ،قسم به خودش که نگاه به دل شکسته ها بیندازه و دلشونو شاد کنه.می خوام خدا رو قسم بدم به مهربونی خودش ههمه مریضامونو شفا بده.می خوام خدا رو قسم بدم به بزرگی و یگانگی خودش ،گناهامونو ببخشه.نمی دونی چه آرامشی داره وقتی به درگاهش با خلوص نیت دعا میکنی.نمی دونم که تو همسفرم میشی یا نه اما بیا امشب واسه همه دعا کنیم.بیا هر شب بعد از دعای خیر واسه آدما به توکل خودش بخوابیم و به امید خودش در انتظار موفقیت باشیم.
+ نوشته شده در 1:37 توسط محمد حسين.
سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1385
سلام به عاشق واقعی

سلام به عاشق واقعی

 

حالا گریه کردن بر من حلال شده....

تا به حال میگفتم کوهی که برای تکیه کردن انتخاب میشه حق گریستن نداره.....

اما حالا داره این کوه ذره ذره خورد میشه....

و خود به خود تمام ذره ذره بدنش تبدیل به اشکهای آتش فشان میشه و بیرون میریزه.....

حالا دیگه واقعا داره آزمایش خدا به جاهای سختی میرسه.....

همیشه دوتا عاشق از به زبان آوردن مشکلات میترسن  چون نمیخوان همدیگه رو از دست بدن و به هم هیچی نمیگن...... اما وقتی مشکلات به زبان آورده میشه.... اونوقت معلوم میشه عاشق واقعی کیه و کی میتونه عاشق بمونه.....

واقعا از صمیم دل برای تمام عاشقهای واقعی عالم دعا میکنیم که عاشق باشن و عاشق واقعی هم بمونن...

از خود خدا هم میخوام که خودش ما رو از این امتحان سخت سر بلند بیرون بیاره...

عاشق مانده ام.... با من بمان..............................................

یا حق

+ نوشته شده در 10:54 توسط محمد حسين.
سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1385
کاش
کاش وقتي به تو مي انديشم،
قطرات اشک مي گذاشت تا تو را در خيالم خوب نظاره کنم!
کاش زبانم و دلم ياري ام مي دادند تا با تکرار نام تو،
آتش وجودم را براي لحظاتي خاموش کنم
و حتي اگر شده لحظه اي به آرامش برسم...

 و اما گفت : " دری که کوبه ندارد کسی نخواهد کوفت " . چه اشتباه بزرگی ! در دلم را بستم به روی در هم هیچ کوبه ای ننهادم حتی به روی در درشت نوشتم: مرا به خود بگذارید .. تلاش بیهوده ای بود تو نارسیده هنوز از راه چنان به در کوبیدی ... تنها با یک نگاه که نه در " خانه ی دل نیز ویران شد ."

+ نوشته شده در 0:35 توسط محمد حسين.
دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1385