تبليغاتX
داستان عشق
دوشنبه بیست و نهم خرداد 1385
تکه هاي دل خود را سر هم بند زنم ...


سهم بي قراري هايم را

مي سپارم به روياها

و لمس حضورت را

با چشم هاي بسته به اثبات خواهم رسانيد!..

حرم نفس ها يت را

با لمس طنينش تصور خواهم کرد

و گرماي وجودت را

با التهاب ِ خون ِ جاري در رگ هايم جبران خواهم نمود!

 به ستاره ي چشمک زن جاري در آسمان

خواهم نگريست و

تصور خواهم کرد

چشم هايت هوس فشرده شدن دلم را کرده است و

بي مهابا چشمک مي زند...

 همين که احساس هايمان

پا به پاي هم رد پا به جا مي گذارد

کافيست...

عشق را به جايي خواهم کشانيد

که تصور حضورت

از بودنت دلچسبتر شود!

...

تنها يک چيز باقي مي ماند...

طعم روشن چشم هايت را

در نبود شان

با چه چيز جبران  کنم؟!

چشم مي بندم تا مباد که چشمانت را

از ياد برده باشم

و طبق عادت کنار پنجره مي روم

سوسوي چند چراغ مهربان

و سايه هاي کشدار شبگردان خميده

و خاکستري گسترده بر حاشيه ها

و صداي هيجان انگيز چند سگ

و بانگ آسماني چند خروس!

از شوق به هوا مي پرم چون کودکيم

و خوشحال که هنوز

معماي سبزي رودخانه از دور

برايم حل نشده است...

آري از شوق به هوا مي پرم

و خوب مي دانم

سال هاست که مرده ام...

مطمئن باش ، برو

ضربه ات کاري بود

دل من سخت شکست

و چه زشت به من و سادگيم خنديدي !

به من و عشقي پاک که پر از ياد تو بود...

و به يک قلب يتيم که خيالم ميگفت :

" تا ابد مال تو بود "

تو برو

برو تا راحت تر

تکه هاي دل خود را سر هم بند زنم ...

+ نوشته شده در 3:8 توسط محمد حسين.
دوشنبه بیست و نهم خرداد 1385

اگر قرار بود تو دنیا جای چیزی باشم دوست داشتم جای اشک

 

تو صورت تو باشم  تو چشم هات متولد شم رو پلک هات جون بگیرم

 

روی گونه هات جاری شم و روی لب هات

 

بمیرم ....................   

+ نوشته شده در 3:2 توسط محمد حسين.
شنبه بیست و هفتم خرداد 1385
چه زیباست

چه زيباست ...   

 

 به خاطر تو زيستن ...

 

برای تو ماندن ...

 

 به پای تو سوختن ...       

 

 

 
+ نوشته شده در 9:46 توسط محمد حسين.
شنبه بیست و هفتم خرداد 1385
ما آنان را فقط برای خودشان آزاد کردیم
برای ما مرثیه سرایی نکنید

ما مرگ را به دار آویختیم

و پلیدی ها را

 آنسان که بودند

به انزوا کشاندیم

برای ما مرثیه سرایی نکنید

ما تمام نیکی ها را

در دور ترین جزیره ی رویا

به خاک سپردیم

ما آزادیشان را

از دجالان باز پس گرفتیم

و بر آنان هدیه کردیم

ما آنان را

فقط برای خودشان آزاد کردیم

 
+ نوشته شده در 9:38 توسط محمد حسين.
شنبه بیست و هفتم خرداد 1385
در انتظار چیستی؟

+ نوشته شده در 9:25 توسط محمد حسين.
پنجشنبه بیست و پنجم خرداد 1385
حدیث دیگری از عشق
یا لطیف
 
 
قصه ی آن دختر را می دانی ؟
که از خودش تنفر داشت
که از تمام دنیا تنفر داشت
و فقط یکنفر را دوست داشت
دلداده اش را
و با او چنین گفته بود
« اگر روزی قادر به دیدن باشم
حتی اگر فقط برای یک لحظه بتوانم دنیا را ببینم
عروس حجله گاه تو خواهم شد »
 
***
و چنین شد که آمد آن روزی که یک نفر پیدا شد
که حاضر شود چشمهای خودش را به دختر نابینا بدهد
و دختر آسمان را دید و زمین را
رودخانه ها و درختها را
آدمیان و پرنده ها را
و نفرت از روانش رخت بر بست
 
***
دلداده به دیدنش آمد
و یاد آورد وعده دیرینش شد :
« بیا و با من عروسی کن
ببین که سالهای سال منتظرت مانده ام »
 
***
دختر برخود بلرزید
و به زمزمه با خود گفت :
« این چه بخت شومی است که مرا رها نمی کند ؟ »
دلداده اش هم نا بینا بود
و دختر قاطعانه جواب داد:
قادر به همسری با او نیست
 
***
دلداده رو به دیگر سو کرد
که دختر اشکهایش را نبیند
و در حالی که از او دور می شد
هق هق کنان گفت
« پس به من قول بده که مواظب چشمانم باشی »
---------------------------------------------------
+ نوشته شده در 17:23 توسط محمد حسين.
چهارشنبه بیست و چهارم خرداد 1385
راه رسیدن به عشق
در شهری به نام عشق کوهی است به نام محبت

در این کوه رودی است به نام صفا

در این رود آبراهی است به نام وفا

سر انجام این رود به آبگیری میرسد به نام وداع

دستت رو بذار روی قلبت این ساعت عمرت هست

داره تیک تیک میکنه

جالب همونی که به تو زندگی می ده

جالبه همونی که به تو زندگی می ده

برات شمارش معکوس روشن کرده

منتظر باش اما معطل نشو

تحمل کن اما توقف نکن

قاطع باش اما لجباز نباش

صریح باش اما گستاخ نباش

بگو آره اما نگو حتماً

بگو نه اما نگو هرگز

+ نوشته شده در 16:21 توسط محمد حسين.
چهارشنبه بیست و چهارم خرداد 1385
دو تا عکس

+ نوشته شده در 9:56 توسط محمد حسين.
چهارشنبه بیست و چهارم خرداد 1385
بودن یا نبودن

بـسیار شعـــرهای مرا ، آب جویبار با خویش برده است.

                           آن شعرها که از سر خشم آفریده ام

                              و جز من و نســیم ، کســی آن را نخوانده است.

                        آن شعرهای حاصل خشم و خروش را وقتی سروده ام

                          کز شدت غرور تو بی تاب می شدم

                      اگر آن شعرها به دست تو می افتاد

                        از شــــرم پیــش چـــشــم تو مــن آب می شــدم...

 مزار من....

                                        مــغــرور مشو این هــــمـــه بر خود ای شمع

                                          کاین سازش پروانه هم از روی حساب است

+ نوشته شده در 9:51 توسط محمد حسين.
چهارشنبه بیست و چهارم خرداد 1385
می آیی؟؟؟؟؟؟؟؟؟
 
  می دانم که از من متنفری. می دانی می خواهم چکار کنم؟ می خواهم برايت خانه ای بسازم به بزرگی نفرتی که از من داری. خانهء نفرتمان را روی قلهء کوه می سازيم، رو به دريا و پشت به تمام ابرهای سياه دنيا. طبقه های خانهء بزرگ نفرتمان را يکی در ميان خاکستری و سبز می سازم؛ پنجره هايش را يکی در ميان رو به دريا و رو به صخره ها باز می گذارم و زير هر پنجره گلدانی می گذارم؛ يکی خاردار و يکی پر از گلهای آبی و زرد و نارنجی. نصف چشمه های جوشان حياط خانهء نفرتمان را کور می کنيم، و برای نصف ديگر جويبار می سازيم و جويبار ها را به هم وصل می کنيم تا عصرها کنار نهری که به سمت دريا می رود بنشينيم و همينطور که به صدای آب گوش می دهيم پاهايمان را در آب خيس کنيم.

در آشپزخانهء خانهء نفرتمان دو دسته ظرف می گذاريم، يکی برای پرت کردن و شکستن و ديگری برای غذا خوردن. در اتاق خواب درندشتِ خانهء بزرگ نفرتمان سه تخت جدا می گذاريم، يکی برای شبهایي که با هم می خوابيم، يکی برای شبهايی که يک نفر قهر است، و ديگری برای وقتهايی که هر دو قهريم. در کتابخانهء خانهء نفرت انگيزمان چهار صندلی می گذاريم، دو تا رو به هم و دو تا پشت به پشت، رو به ديوار، برای وقتهايی که يکی می خواهد ديگری را نبيند. سفارش می دهيم از روی خودمان چند تا عروسک قد و نيمقد هم درست کنند تا برای تزيين در تمام راهرو ها و سالنهای پت و پهنِ خانهء نفرتمان بچينيم و کنار هر کدامشان يک دست چکش آويزان می کنيم تا هر کس در هر جايی از خانه از آن يکی حرصش گرفت چکش را بردارد و عروسک ديگری را جرواجر کند .

می دانم که از من بيشتر از تمام آدمهای دنيا تنفر داری، ولی می دانی و می دانم که تنفرت از جنس عشق است و بس. بيا تا برايت خانه ای بسازم به عظمت احساسی که نسبت به من داری، نامش را بگذار هر چه که می خواهی. خانه ای که در آن همه چيز شديد است، پر از تفاهم است و پر از تمام کارهايی که هر دومان دوست داريم. خانه ای که در آن زندگی به شدت جريان دارد.

نمی دانم می آيی يا نمی آيی، ولی اگر آمدی در را پشت سرت ببند، قرار است من و تو در خانهء بزرگ پر از احساسمان تا ابد بمانيم. می آيی؟

 

+ نوشته شده در 9:49 توسط محمد حسين.
دوشنبه بیست و دوم خرداد 1385

حال دنيا را چو پرسيدم من از فرزانه ای   

  گفت يا باد است و يا خواب است و يا افسانه ای

 

گفتم آنها را چه گويی که دل بر او نهند

  گفت يا مستند و يا کورند و يا ديوانه ای

 

گفتم از احوال عمرم گوی که بازم عمر چيست

 گفت يا برق است و يا شمع است و يا پروانه ای

 

                            

 

 

+ نوشته شده در 9:48 توسط محمد حسين.
شنبه بیستم خرداد 1385
حرف دل

بهترین دوست اون دوستیه که بتونی باهاش روی یک سکو ساکت بشینی و چیزی نگی و وقتی ازش دور میشی حس کنی بهترین گفتگویی عمرت رو داشتیClick here to visit the Emoticons Mail site

  

در عرض یک دقیقه میشه یک نفر رو خرد کرد در یک ساعت میشه یکی رو دوست داشت و در یک روز میشه عاشق شدولی یک عمر طول میکشه تا کسی رو فراموش کنی

 Click here to visit the Emoticons Mail site

دقایقی تویی زندگیت هستن که دلت برای کسی اون قدر تنگ میشه که میخواهی اون رو از رویات بکشی بیرون و تویی دنیای واقعی بغلش کنیClick here to visit the Emoticons Mail site

                           

 شادترین افراد لزوما بهترین چیزها رو ندارن . اونا فقط از اونچه تو راهشون هست بهترین استفاده رو میبرنClick here to visit the Emoticons Mail siteClick here to visit the Emoticons Mail site

 عشق با یک لبخند شروع میشه با یک بوسه رشد میکنه و با اشک تموم میشه روشنترین اینده همیشه روی گذشته ی فراموش شده شکل میگیرد نمیشه تا وقتی که درد و رنجها را تویی زندگی دور نریزی  درست پیش بری.Click here to visit the Emoticons Mail site

 

عشق به جستجویی برابری نمی رود ، به دست خود برابری فراهم می اوردچیزی که بشر سر سختانه جستجو میکند دوست داشتن نیست بلکه دوست داشته شدن است    

 Click here to visit the Emoticons Mail siteClick here to visit the Emoticons Mail site Click here to visit the Emoticons Mail site                                Click here to visit the Emoticons Mail siteClick here to visit the Emoticons Mail site Click here to visit the Emoticons Mail site                                    Click here to visit the Emoticons Mail siteClick here to visit the Emoticons Mail siteClick here to visit the Emoticons Mail site

ما نهایت تلاش را میکنیم تا حقیقت را نادیده بگیریم ولی حقیقت می ماند Click here to visit the Emoticons Mail site

 

رویای  رو ببین که می خواهی. جایی برو که دوست داری چیزی باش که میخوای باشی . چون فقط یک جون داری و یک شانس برای اینکه هر چی دوست داری انجام بدیClick here to visit the Emoticons Mail site

 

 وقتی تو دنیا اومدی تو تنها کسی بودی که گریه میکردی و بقیه میخندیدن .سعی کن یه جوری زندگی کنی که وقتی رفتی تنها تو بخندی و بقیه گریه کنن

 Click here to visit the Emoticons Mail siteClick here to visit the Emoticons Mail siteClick here to visit the Emoticons Mail siteClick here to visit the Emoticons Mail siteClick here to visit the Emoticons Mail siteClick here to visit the Emoticons Mail siteClick here to visit the Emoticons Mail siteClick here to visit the Emoticons Mail siteClick here to visit the Emoticons Mail siteClick here to visit the Emoticons Mail siteClick here to visit the Emoticons Mail siteClick here to visit the Emoticons Mail siteClick here to visit the Emoticons Mail siteClick here to visit the Emoticons Mail siteClick here to visit the Emoticons Mail siteClick here to visit the Emoticons Mail siteClick here to visit the Emoticons Mail siteClick here to visit the Emoticons Mail siteClick here to visit the Emoticons Mail siteClick here to visit the Emoticons Mail siteClick here to visit the Emoticons Mail siteClick here to visit the Emoticons Mail siteClick here to visit the Emoticons Mail siteClick here to visit the Emoticons Mail siteClick here to visit the Emoticons Mail siteClick here to visit the Emoticons Mail siteClick here to visit the Emoticons Mail siteClick here to visit the Emoticons Mail siteClick here to visit the Emoticons Mail site

+ نوشته شده در 19:20 توسط محمد حسين.
شنبه بیستم خرداد 1385
((دوستت دارم))
۱۰۰۰ بار ۹۰۰ جمله ی عاشقانه را در ۸۰۰ جای مختلف به ۷۰۰ زبان پیش۶۰۰

نفر مطرح کردم ۵۰۰ نفر آنها ۴۰۰ جمله ی من را به ۳۰۰ زبان و در ۲۰۰ برگ ترجمه

کردند ۱۰۰ بار برای تو در ۹۰ روز ٬ روزی ۸۰ دقیقه و ۷۰ جمله را در ۶۰ دفعه در ۵۰

قطعه روزی ۴۰ مرتبه تکرار کردم ۳۰ تای آنها را آموختی پس از ۲۰ دقیقه ۱۰ بار ۹ 

سوال از تو پرسیدم۸ مرتبه به ۷ سوال من ۶ جواب درست دادی در فاصله ی ۵ روز

۴ مرتبه تو را به ۳ جای مختلف دعوت کردم ۲ ساعت از تو خواهش کردم تا فقط یه

با بهم بگی:

                                           ((دوستت دارم)) 

 

  

 

+ نوشته شده در 19:17 توسط محمد حسين.
شنبه بیستم خرداد 1385
بی لیلی خویش از همه بریده ام
 

قصه گو قصه بگو از من و از او

خط خطی باز بنویس ار همه نوشته هام

قصه گوقصه من آخرش تنهایی بود

اون همه قول و قرار آخرش جدایی بود

قصه گو شهر دلم بی صدا ویرونه شد

طفلکی لیلی من بی گناه زنده شد

حالا وقت رفتن دیگه هیچ گلایه نیست

برای دلتنگی هام دیگه هیچ عاشقی نیست

من می رم تا بدونند هنوزم عاشقم

ولی بی لیلی خویش از همه بریده ام

+ نوشته شده در 19:12 توسط محمد حسين.
شنبه بیستم خرداد 1385
عنوان خاصی براش پیدا نکردم
Hosted by
 FreeImageHosting.net Free Image Hosting Service
----------------------------------------------------------------------------------
دعایی که هیچ وقت به استجابت نرسید
 
Hosted by FreeImageHosting.net Free Image Hosting Service
----------------------------------------------------------------------------------
گفت : می خوام برات یه یادگاری بنویسم .
گفتم:کجا ؟
گفت : رو قلبت .
گفتم مگه می تونی ؟
گفت : آره سخت نیست ، آسونه.
گفتم باشه .بنویس تا همیشه یادگاری بمونه.
یه خنجر برداشت .
گفتم این چیه ؟
گفت : سیسسسسس.
ساکت شدم .
گفتم : بنویس دیگه ، چرا معطلی .
خنجرو برداشت و با تیزی خنجر نوشت .
دوست دارم دیوونه.
 
اون رفته ، خیلی وقته ، کجا ؟ نمی دونم .
اما هنوز زخم خنجرش یادگاری رو قلبم مونده.
دوست دارم دیوونه .
----------------------------------------------------------------------------------
میگن هر چی تو آفتاب بمونه رنگش می پره.......منم مدتیه قلبمو گذاشتم تو آفتاب تا سیاهی هاش بپره
Hosted by FreeImageHosting.net Free Image Hosting Service
آن عشق که دیده گریه آموخت ازو
دل در غم او نشست و جان سوخت ازو
امروز نگاه کن که جان و دلِ من
جز یادی و حسرتی چه اندوخت ازو.
----------------------------------------------------------------------------------
چند روز پيش وقتي تو خيابون به سمت کافي نت ميومدم يهو تو خيابون يه چيزه   خفنگي !!( اين از ساخته هاي ادبي خودمه ) ديدم که نگو و نپرس تا حالا همچين چيزي نديده بودم
يه ماشين عروس ديدم که فکم افتاد
عروس خانم همچين با يه حالتي دست تکون مي داد واسه کسايي که نگاش مي کردن که انگاري .... استغفرالله
جان من ماشينشونو ببينين
Hosted by FreeImageHosting.net Free Image Hosting Service
 
Hosted by FreeImageHosting.net Free Image Hosting Service
 
----------------------------------------------------------------------------------
مي دونين اگه يه اتفاق بدي واستون افتاد چطوري با اون مقابله کنين و يا باهاش کنار بياين ؟
مي دونين اگه يه روزي کمرتون شکست !! چيکار بايد بکنين تا دوباره راست بايستين ؟
اما هرچي که باشه هيچي نمي تونه جاي کسي رو که واقعا عاشقش هستين رو پر کنه
از خدا مي خوام هيچ وقت منو اينجوري امتحان نکنه چون مي ميرم
Hosted by FreeImageHosting.net Free Image Hosting Service
 
----------------------------------------------------------------------------------
Hosted by FreeImageHosting.net Free Image Hosting Service

 

 

+ نوشته شده در 12:20 توسط محمد حسين.
شنبه بیستم خرداد 1385
دو همسفر

دو همسفر 

برو اي روح من آزرده از تو ترك كن مارا
كه من در باغ تنهايي
ببويم عطر گل هاي رهايي را
برو اي ناشناس آشناي من
كه در چشمت نديدم آفتاب آشنايي را
تويي از دودمان من
ولي دود از دماغ من برآوردي
به چشمم تيره كردي روزهاي روشنايي را
 من از آغاز ميلاد تو همراهت سفر كردم
 پس از يك عمر دانستم
سفر با مردم نامرد دشوارست
سفر با همره نامهربان تلخست
برو اي بد سفر مرد ناهماهنگ
كه ميگويم مباركباد بر خود اين جدايي را
تو از اين سو برو در جاده هاي روشن و هموار
من از سوي دگر در سنگلاخ عمر مي پويم
كه در خود ديده ام جانسختي و رنج آزمايي را
جدا شد راه ما از يكديگر اما
منم با كوله بار دوره ي پيري
تو در شور جواني ها سبكبال و سبكباري
تو را صد راه در پيشست
ولي من مي روم با خستگي راه نهايي را
برو اي بدترين همراه
تو را نفرين نخواهم كرد
سفر خوش خير همراهت
دعايت مي كنم با حال دلتنگي
كه يابي معبه ي مقصود و فرداي طلايي را
نمي داني نمي داني
كه جاي اشك خون در پرده هاي چشم خود دارم
اگر در اين سفر خار بلا پاي مرا آزرد
سخن هاي تو هم تيري شد و بر جان من بنشست
بود مشكل كه از خاطر برم اين بي صفايي را
رفيق نيمراه من
سفر خوش خير همراهت
تو قدر من ندانستي
درون آب ماهي قدر دريا را كجا داند
شكسته استخوان داند بهاي موميايي را
 
Image hosting by TinyPic
 
+ نوشته شده در 12:4 توسط محمد حسين.
شنبه بیستم خرداد 1385
دلم داره می‌ترکه !‌

دلم داره می‌ترکه !‌

عطر رازقی

هی اشکامو قورت میدم ولی بازم بیرحمانه از گوشه چشمام میریزه پایین و رسوام میکنه .....

خدایا خودت بگو چه کنم ....

خدایا این چه حکمتیه که همیشه آدمای صبورت گرفتاری و بدبختی بقیه آدمارو به دوش میکشن!؟‌

 که اونایی که خوبند و مهربونند بیشتر آزار میبینن و اذیت میشن..

 خدایا همه کارام با دردسر انجام میشه ...

انگار همیشه دیر میرسم ...

خدایا !‌من هیچ وقت برای کسی بد نخواستم ...

برای خدای خودم بنده خوبی بودم ...اینو مطمئنم ....

پس چرا همیشه اونی که گرفتاری میکشه منم ؟!؟!؟!

خدایا نمیخوام بگم منو یادت رفته ...

میخوام بگم بیشتر یادم باش،‌ میشه !؟؟!‌

به خودت قسم که اصلا خودخواه نیستم،‌ اما خسته چرا !‌ تا دلت بخواد....  ‌

خسته‌ام ،‌ خیلی خسته !!‌‌

 خودت کمکم کن ....

آمین !

+ نوشته شده در 11:57 توسط محمد حسين.
شنبه بیستم خرداد 1385
گناهت را نمي بخشم
تو را با ديگري ديدم که گرم گفتگو بودي
با او آهسته ميرفتي سراپا محو او بودي
صدايت کردم و بر من چو بيگانه نگه کردي
شکستي عهد ديرين را گنه کردي گنه کردي
گناهت را نمي بخشم
چه شبها را که من تنها به ياد تو سحر کردم
چه عمري را که من بيهوده به پاي تو هدر کردم
تو عمرم را هدر کردي گنه کردي گنه کردي
گناهت را نمي بخشم
همين بود آن صفايي را که ميگفتي
همين بود آن وفايي را که ميگفتي
تو که خود اين چنين بودي چرا روزم سيه کردي
گنه کردي گنه کردي
گناهت را نمي بخشم
+ نوشته شده در 11:47 توسط محمد حسين.
شنبه بیستم خرداد 1385
با تو بودن از تو گفتن زيباست
 با تو با تو بودن از تو گفتن زيباست
مثل آواز قناري تو بهار

با تو بودن از تو گفتن زيباست
مثل آواز قشنگ جويبار

با تو بودن از تو گفتن زيباست
مثل نيلوفر آبي در آب
مثل اشكهاي لطيف شبنم روي گونه هاي زنبقهاي خواب

با تو بودن از تو گفتن زيباست
مثل بارش بارون تو كوير
مثل رويش دوباره چمن روي تن يخ زده زمين پير

تويي مهتاب سحر ، تويي بارون كوير
از تن خستهء من گرد غربت را بگير
مثل خورشيد بزن و آبم كن
مثل لالايي شب خوابم كن
به تن خسته بزن رنگ دگر
دل ما را تو ببر تا به سحر

+ نوشته شده در 2:26 توسط محمد حسين.
پنجشنبه هجدهم خرداد 1385
عشق

عشق يعني ساعت ها ايستادند زير برف و بارون و آفتاب براي ديدن معشوق عاشقي يعني ماه ها مست ديدار بودن عاشقي يعني خريدن يه لحظه ناز نگاه معشوق عاشقي يعني يه نامه براي معشوق كه تو دل سياه شب از سپيدي فردا ميگه عاشقي يعني بو كشيدن دست خط معشوق عاشقي يعني گريه كردن...گريه كردن...گريه كردن عاشقي يعني بارها خواب معشوق رو ديدن عاشقي يعني هر كجا به ياد معشوق بودن عاشقي يعني غرق لذت شدن حتی  از صداي نفس هاي معشوق.  

+ نوشته شده در 6:7 توسط محمد حسين.
پنجشنبه هجدهم خرداد 1385
سکوت و نیایش

دوست دارم وقتی این نوشته رو می خونید عمیق بهش فکر کنید چون حسی که در این نوشته ازش یاد شده برای همه ما بسیار آشناست و دو راه پیشنهادی ، راه هایی هستند که همه ما هر روزه بهشون فکر می کنیم .

*** اگر از چیزی ناراضی هستید ( حتی کار خوبی که مایلید انجام دهید ، اما نتوانسته اید ! ) همین حالا از آن دست بکشید . اگر چیزی خوب پیش نمی رود فقط دو توضیح برای آن وجود دارد : یا مقاومت شما آزموده می شود و یا باید جهت خویش را تغییر دهید . برای آن که بفهمید کدام یکی از دو فرض متضاد بالا صحیح است از سکوت و نیایش استفاده کنید . اندک اندک همه چیز به گونه غریبی روشن می شود تا اینکه قدرت کافی برای گزینش می یابید . هنگامی که تصمیم گرفتید ، راه دوم را کاملاً فراموش کنید و پیش بروید زیرا خداوند پروردگار شجاعان است .
" دومینگوس سابینو " می گوید : همه چیز به بهترین چیز تبدیل می شود . اگر چیزی خوب پیش نمی رود به خاطر آن است که هنوز به پایان آن نرسیده اید .

  " مکتوب "                           

 امین و لیلا

تقدیم به همه کسانی که عشق رو حس کرده اند

+ نوشته شده در 6:2 توسط محمد حسين.
پنجشنبه هجدهم خرداد 1385
عشق

خوشبختي نامه اي نيست که يه روز يه نامه رسون آن را به دست

هاي منتظر تو برسونه . خوشبختي

ساختن يه عروسک از يه تکه خميره به همين راحتي .فقط يادت باشه

جنس اون خمير  بايد از عشق

باشه

+ نوشته شده در 5:58 توسط محمد حسين.
چهارشنبه هفدهم خرداد 1385
بعد از دیدار تو

تو مثل راز پاییزی و من رنگ زمستانم

چگونه دل اسیرت شد قسم به شب نمی دانم

تو مثل شمعدانی ها پر از رازی و زیبایی

من در پیش چشمانت مشتی خاک گلدانم

تو دریایی ترینی آبی و آرام و بی پایان

و من موج گرفتاری اسیر دست طوفانم

تو مثل آسمانی مهربان و آبی و شفاف

و من در آرزوی قطره های پاک بارانم

نمی دانم چه باید کرد با این روح آشفته

به فریادم برس ای عشق من امشب پریشانم

تو مثل مرز احساسی قشنگ و دور و نا معلوم

و من در حسرت دیدار چشمت رو به پایانم

تو مثل مرهمی بر بال بی جان کبوتر ها

و من هم یک کبوتر تشنه ی باران درمانم

بمان امشب کنار لحظه های بیقرار من

ببین با تو چه رویایی ست رنگ شوق چشمانم

شبی یک شاخه نیلوفر به دست آبیت دادم

هنوز از عطر دستانت پر از شوق است دستانم

تو فکر خواب گلهایی که یک شب باد ویران کرد

و من تو را می بینم و لبخند پنهانم

تو مثل لحظه ای هستی که باران تازه می گیرد

و من مرغی که از عشقت فقط بیتاب و حیرانم

تو می آیی و من گل می دهم در سایه ی چشمت

و بعد از تو منم با غصه های قلب سوزانم

تو مثل چشمه ی اشکی که از یک ابر می بارد

و من تنها ترین نیلوفر رو به گلستانم

شبست و نغمه ی مهتاب و مرغان سفر کرده

و شاید یک مه کمرنگ از شعری که می خوانم

تمام آرزم هایم زمانی سبز می گردد

که تو یک شب بگویی دوستم می داری تو می دانم

غروب آخر شعرم پراز آرامش دریاست

و من امشب قسم خوردم تو را هرگز نرنجانم

 به جان هرچه عاشق توی این دنیای پر غوغاست

قدم بگذار روی کوچه های قلب ویرانم

بدون تو شبی تنها و بی فانوس خواهم مرد

دعا کن بعد دیدار تو باشد وقت پایانم

+ نوشته شده در 10:25 توسط محمد حسين.
سه شنبه شانزدهم خرداد 1385
خلوت عاشقانه