
که خیالت و زمزمه هایت همیشه با من است
چگونه فراموش کنم تو را
که سایه ات و نگاهت همیشه با من است
چگونه فراموش کنم تو را
که با تپشهای قلبت زیسته ام
چگونه فراموش کنم تو را
که برای همیشه بودنت به پروردگارم دعا کرده ام
چگونه فراموش کنم تو را
که با تو همیشه و در همه جا نفس کشیده ام
چگونه فراموش کنم تو را
که در چشمان تو دیده ام مهربانی را
چگونه فراموش کنم تو را
که پاسخ من به آغاز و پایان زندگی تو هستی تو ...........
بودنم را هیچ کس باور نداشت
هیچ کس کاری به کار من نداشت
*
بنویسید بعد مرگم روی سنگ
با خطوطی نرم و زیبا و قشنگ
*
او که خوابیده ست در این گور سرد
بودنش را هیچ کس باور نکرد
تاهست به زلت بكشندش به جفا تا مرد به عزت ببرندش سردست

اشتباهی که همه عمر پشیمانم از آن
اعتمادی است که بر مردم دنیا کردم!
دیشب از پشت پنجره خدا را تو حیاط خونه دیدم !...... و ملائک را ...!
از شرم گوشه اتاق جائی که منو نبینن قایم شدم ..... رو سیاه بودم .
ملائک خدا یکصدا مرا میخواندند .....
باز آ .. باز آ ..هر آنچه هستی باز آ گر کافر و گبر و بت پرستی باز آ
این درگه ما .. درگه نومیدی نیست صد بار اگر توبه شکستی باز آ
خدا هر شب اوجا بود ........!
دیشب خودشو نشون داد ....... تا ناله های من گنهکار را گوش کنه .....
تا استعفار های منو اجابت کنه ........
با مدادش اومده بود .........
اومده بود گناهای منو خط خطی کنه ........
امشب .......
تو حیاطو نگاه کنید .......
به خدا سوگند که
خدا اونجاست ....!
این مطلب رو حتماَ بخونید و نظرتونو بگید:![]()
(شما رو به هرکه می پرستید قسم میدم که یکم در مورد این مطلب فکر کنید...)![]()
فردی از خدا درخواست نمود تا به او بهشت و جهنم را نشان دهد و خدا پذیرفت
او را وارد اتاقی نمود که جمعی از مردم در اطراف یک دیگ بزرگ نشسته بودند
همه گرسنه نا امید و در عذاب بودند هر کدام قاشقی داشتند که به دیگ میرسید ولی دسته قاشقها بلند تر ار بازوی آنها بود به طوری که نمیتوانستند قاشق را به دهانشان برسانند!
عذاب آنها وحشتناک بود!
انگاه خداوند گفت:اکنون بهشت را به تو نشان خواهم داد آنها به اتاق دیگری که درست مانند اولی بود وارد شدند دیگ غذا"جمعی از مردم"همان قاشقهای دسته بلند"ولی در انجا همه شاد و سیر بودند!
ان مرد گفت نمی فهمم چرا مردم در اینجا شادند در حالی که در اتاق دیگر بدبخت هستند با آنکه همه چیزشان یکی است؟
خداوند تبسمی کرد و گفت:خیلی ساده است در اینجا آنها یاد گرفته اند که یکدیگر را تغذیه کنندهر کس با قاشق غذا در دهان دیگری میگذارد چون ایمان دارد که کسی هست در دهانش غذایی بگذارد.
دیگر این پنجره بگشای که من
به ستوه آمدم ازاین شب تنگ
دیرگاهیست که در خانه همسایه من خوانده خروس
وین شب تلخ عبوس
میِ فشارد به دلم پای درنگ
دیرگاهیست که من در دل این شام سیاه
پشت این پنجره بیدار و خموش
مانده ام چشم به راه
همه چشم و همه گوش :
مست آن بانگ دلاویز که می آید نرم
محو آن اختر شب تاب که می سوزد گرم
مات این پرده شبگیر که می بازد رنگ
آری . این پنجره بگشای که صبح
می درخشد پس این پرده تار
می رسد از دل خونین سحر بانگ خروس
وز رخ آینه ام می سترد زنگ فسوس
بوسه مهر که در چشم من افشانده شرار
خنده روز که با اشک من آمیخته رنگ........
هوشنگ ابتهاج
حضرت فاطمه زهرا ( س )
را به پیشگاه امام عصرمان . آقا امام زمان و تمامی شیعیان جهان تسلیت عرض می نماییم
خدایا :
چگونه زیستن را تو به من بیاموز،
چگونه مردن را خود خواهم آموخت.
هرکسی را نه بدان گونه که هست احساس می کنند،
بدان گونه که احساسش می کنند هست.
مثل نسیم باید بود ،
سبک و خالی از دلبستگی ها ،
بی آنکه بخواهندت خوبی کن و بگذر .
گامهایم صدای پایت را تنها نمی گذارند .

انتظار واژه ی غریبی است ...
واژه ای که روزها یا شایدم ماههاست
که چه سخت است انتظار ..