تبليغاتX
داستان عشق
شنبه سی و یکم تیر 1385
زندگي
زندگي يك گل سرخ است پر از عطر، پر از خار، پر از برگ لطيف، يادمان باشد اگر گل چيديم ،عطر و خار و گل و برگ ،همه همسايه ديوار به ديوار همند.
+ نوشته شده در 12:28 توسط محمد حسين.
شنبه سی و یکم تیر 1385
چگونه فراموش کنم تو را؟
چگونه فراموش کنم تو را؟...

               که خیالت و زمزمه هایت همیشه با من است  

چگونه فراموش کنم تو را

                که سایه ات و نگاهت همیشه با من است     

چگونه فراموش کنم تو را

                که با تپشهای قلبت زیسته ام                     

چگونه فراموش کنم تو را

                که برای همیشه بودنت به پروردگارم دعا کرده ام

چگونه فراموش کنم تو را

                 که با تو همیشه و در همه جا نفس کشیده ام

چگونه فراموش کنم تو را

                 که در چشمان تو دیده ام مهربانی را            

چگونه فراموش کنم تو را

   که پاسخ من به آغاز و پایان زندگی تو هستی تو ...........

+ نوشته شده در 1:46 توسط محمد حسين.
چهارشنبه بیست و هشتم تیر 1385
وصیت

بودنم را هیچ کس باور نداشت

هیچ کس کاری به کار من نداشت

*

بنویسید بعد مرگم روی سنگ

با خطوطی نرم و زیبا و قشنگ

*

او که خوابیده ست در این گور سرد

بودنش را هیچ کس باور نکرد

+ نوشته شده در 1:3 توسط محمد حسين.
سه شنبه بیست و هفتم تیر 1385
درحيرتم  از مرام اين مردم  پست         اين مردم زنده كش مرده پرست

تاهست به زلت بكشندش به جفا        تا مرد به عزت ببرندش سردست

                        

اشتباهی که همه عمر پشیمانم از آن

                                              اعتمادی است که بر مردم دنیا کردم!
+ نوشته شده در 3:12 توسط محمد حسين.
سه شنبه بیست و هفتم تیر 1385
همون صدایی که گفتم

دیشب از پشت پنجره خدا را تو حیاط خونه دیدم !...... و ملائک را ...!

از شرم گوشه اتاق جائی که منو نبینن قایم شدم ..... رو سیاه بودم .

ملائک خدا یکصدا مرا میخواندند .....

باز آ .. باز آ ..هر آنچه هستی باز آ                          گر کافر و گبر و بت پرستی باز آ

این درگه ما .. درگه نومیدی نیست                         صد بار اگر توبه شکستی  باز آ

 

خدا هر شب اوجا بود ........!

دیشب خودشو نشون داد ....... تا  ناله های  من گنهکار را گوش  کنه .....

تا استعفار های منو اجابت کنه ........

با مدادش اومده بود .........

اومده بود گناهای منو خط خطی کنه ........

 

امشب .......

تو حیاطو نگاه کنید .......

به خدا سوگند که

 

خدا اونجاست ....!

+ نوشته شده در 3:9 توسط محمد حسين.
سه شنبه بیست و هفتم تیر 1385
محبت از درخت آموز که حتی سایه از هیزم شکن هم بر نمی دارد
ایست   ایست   ایست

 

                   این مطلب رو حتماَ بخونید و نظرتونو بگید:

      (شما رو به هرکه می پرستید قسم میدم که یکم در مورد این مطلب فکر کنید...)

 

فردی از خدا درخواست نمود تا به او بهشت و جهنم را نشان دهد و خدا پذیرفت

او را وارد اتاقی نمود که جمعی از مردم در اطراف یک دیگ بزرگ نشسته بودند

همه گرسنه نا امید و در عذاب بودند هر کدام قاشقی داشتند که به دیگ میرسید ولی دسته قاشقها بلند تر ار بازوی آنها بود به طوری که نمیتوانستند قاشق را به دهانشان برسانند!

عذاب آنها وحشتناک بود!

انگاه خداوند گفت:اکنون بهشت را به تو نشان خواهم داد آنها به اتاق دیگری که درست مانند اولی بود وارد شدند دیگ غذا"جمعی از مردم"همان قاشقهای دسته بلند"ولی در انجا همه شاد و سیر بودند!

ان مرد گفت نمی فهمم چرا مردم در اینجا شادند در حالی که در اتاق دیگر بدبخت هستند با آنکه همه چیزشان یکی است؟

خداوند تبسمی کرد و گفت:خیلی ساده است در اینجا آنها یاد گرفته اند که یکدیگر را تغذیه کنندهر کس با قاشق غذا در دهان دیگری میگذارد چون ایمان دارد که کسی هست در دهانش غذایی بگذارد.

                

+ نوشته شده در 3:5 توسط محمد حسين.
یکشنبه بیست و پنجم تیر 1385
اشک تو
Image and video hosting by TinyPic
+ نوشته شده در 2:53 توسط محمد حسين.
یکشنبه بیست و پنجم تیر 1385
دیرگاهیست که من در دل این شام سیاه
 

دیگر این پنجره بگشای که من

به ستوه آمدم ازاین شب تنگ

دیرگاهیست که در خانه همسایه من خوانده خروس

وین شب تلخ عبوس

میِ فشارد به دلم پای درنگ

 

دیرگاهیست که من در دل این شام سیاه

پشت این پنجره بیدار و خموش

مانده ام چشم به راه

همه چشم و همه گوش :

مست آن بانگ دلاویز که می آید نرم

محو آن اختر شب تاب که می سوزد گرم

مات این پرده شبگیر که می بازد رنگ

 

آری . این پنجره بگشای که صبح

می درخشد پس این پرده تار

می رسد از دل خونین سحر بانگ خروس

وز رخ آینه ام می سترد زنگ فسوس

بوسه مهر که در چشم من افشانده شرار

خنده روز که با اشک من آمیخته رنگ........

                                                                                                       هوشنگ ابتهاج

+ نوشته شده در 2:52 توسط محمد حسين.
پنجشنبه بیست و دوم تیر 1385
دوباره دل هوای با تو بودن کرده

                    فقط همین

+ نوشته شده در 17:48 توسط محمد حسين.
یکشنبه هجدهم تیر 1385
از اینکه چند روزی نبودم معذرت میخوام باز هم بر میگردم
+ نوشته شده در 10:34 توسط محمد حسين.
چهارشنبه هفتم تیر 1385
شهادت یگانه بانوی جبهه حق .

حضرت فاطمه زهرا ( س )

را به پیشگاه امام عصرمان . آقا امام زمان و تمامی شیعیان جهان تسلیت عرض می نماییم

 

+ نوشته شده در 18:15 توسط محمد حسين.
سه شنبه ششم تیر 1385
 

خدایا :
چگونه زیستن را تو به من بیاموز،
چگونه مردن را خود خواهم آموخت.

 

هرکسی را نه بدان گونه که هست احساس می کنند،
بدان گونه که احساسش می کنند هست.

 

مثل نسیم باید بود ،

                   سبک و خالی از دلبستگی ها ،
بی آنکه بخواهندت خوبی کن و بگذر .

 


                                            گامهایم صدای پایت را تنها نمی گذارند .     

+ نوشته شده در 17:27 توسط محمد حسين.
سه شنبه ششم تیر 1385
انتظار
 

انتظار واژه ی غریبی است ...
 واژه ای که روزها یا شایدم ماههاست
که با آن خو گرفته ام.
 که چه سخت است انتظار ..
هرصبح طلوعی دیگراست برانتظارهای فرداهای من!
خواهم ماند تنها در انتظار تو
چرا نوشتم در برگ تنهاییم برای تو، نمیدانم؟
  شاید روزی بخوانند بر تو، عشق مرا
می دانم روزی خواهی آمد، می دانم
 گریان نمی مانم، خندانم!
برای ورودت ای عشق
وقتی که به یادت می افتم،
  به یاد خاطراتت...نامه هایت را مرور می کنم،
 یک بار...نه...بلکه صد بار
وجودم را سراسر عشق فرا می گیرد

 
+ نوشته شده در 17:13 توسط محمد حسين.
یکشنبه چهارم تیر 1385
حدیث دیگری از عشق
یا لطیف
 
 
قصه ی آن دختر را می دانی ؟
که از خودش تنفر داشت
که از تمام دنیا تنفر داشت
و فقط یکنفر را دوست داشت
دلداده اش را
و با او چنین گفته بود
« اگر روزی قادر به دیدن باشم
حتی اگر فقط برای یک لحظه بتوانم دنیا را ببینم
عروس حجله گاه تو خواهم شد »
 
***
و چنین شد که آمد آن روزی که یک نفر پیدا شد
که حاضر شود چشمهای خودش را به دختر نابینا بدهد
و دختر آسمان را دید و زمین را
رودخانه ها و درختها را
آدمیان و پرنده ها را
و نفرت از روانش رخت بر بست
 
***
دلداده به دیدنش آمد
و یاد آورد وعده دیرینش شد :
« بیا و با من عروسی کن
ببین که سالهای سال منتظرت مانده ام »
 
***
دختر برخود بلرزید
و به زمزمه با خود گفت :
« این چه بخت شومی است که مرا رها نمی کند ؟ »
دلداده اش هم نا بینا بود
و دختر قاطعانه جواب داد:
قادر به همسری با او نیست
 
***
دلداده رو به دیگر سو کرد
که دختر اشکهایش را نبیند
و در حالی که از او دور می شد
هق هق کنان گفت
« پس به من قول بده که مواظب چشمانم باشی »
+ نوشته شده در 17:43 توسط محمد حسين.
یکشنبه چهارم تیر 1385
+ نوشته شده در 17:31 توسط محمد حسين.