
روي تخته سنگي نوشته شده بود:اگر جواني عاشق شد چه كند؟ من هم زير آن نوشتم:بايد صبر كند براي بار دوم كه از آنجا گذر كردم زير نوشته ي من كسي نوشته بود:اگر صبر نداشته باشد چه كند؟من هم با بي حوصلگي نوشتم:بميرد بهتراست، براي بار سوم كه از آنجا عبور مي كردم.انتظار داشتم زير نوشته من نوشته اي باشد.اما زير تخته سنگ جواني را مرده يافتم.
رفتم، كه داغ بوسه پر حسرت ترا
با اشك هاي ديده ز لب شستشو دهم
رفتم كه ناتمام بمانم در اين سرود
رفتم كه با نگفته بخود آبرو دهم
رفتم مگو، مگو، كه چرا رفت، ننگ بود
عشق من و نياز تو و سوز و ساز ما
از پرده خموشي و ظلمت، چو نور صبح
بيرون فتاده بود بيكباره راز ما
چرا وقتی آدم تنها می شه غم و غصه اش قدر یه دنیا می شه
می ره یه گوشه ی پنهون می شینه اونجا رو مثه یه زندون می بینه
غم تنهایی اسیرت می کنه تا بخواهی بجنبی پیرت می کنه
وقتی که تنها می شم اشک تو چشام پر می زنه
غم میاد یواش یواش خونه ی دل در می زنه
یاد اون روزها می افتم زیر مهتاب لبات تو جنگل لب تشنه می نشستیم من و یار
می گم این دنیا دیگه مثه قدیما نمی شه دل این آدما زشته دیگه زیبا نمی شه
اون بالا بالا ها داره زاغ ابرا رو چوب میزنه اشک این ابرا زیاده ولی دریا نمی شه
غم تنهای اسیرت میکنه تا بخواهی بجنبی پیرت می کنه
تو از خودت برام بگوبدون من خوش میگذره ؟
دلت میخواد می اومدم یا تنها رفتی بهتره؟
وقتی تو نیستی چه کنم با این دل بهونه گیر؟
مگه نگفتم چشاتوازچشم من هیچ وقت نگیر؟
تحملی که تو دادی دیگه داره تموم میشه
مگه نگفتی همه جامال منی تا همیشه ؟
دلم واست شورمیزنه این دلو بی خبرنذار
توروخدا با خوبیات روهیچ دلی اثرنذار
یه شب تو پاییزکه غمت سر به سر دل میذاره
منم همون کسی که بیشترازهمه دوستت داره

چشم ها امانت دار نیستند!!!
هیچ وقت راز هایت را به چشمانت نگو چون اون ها وقتی از حرف دلت با خبر می شن
می زنن زیر گریه و راز نگهدارت نیستن ... پس هیچ وقت به هیچ کس و هیچ چیز توی
این دنیای پست اعتماد نکن اگه می خوای رازت مخفی بمونه!!!

آموخته ام که زندگی مثل یک نقاشی است با این تفاوت که در آن از پاک کن خبری نیست

هميشه غمگين ترين و رنجورترين لحظات انسان توسط كسي ساخته مي شود كه شيرين ترين و شاد ترين لحظات را براي او ساخته است

براي شکستن شيشه دل نيازي به سنگ نيست اين دل با نگاهي سرد ميشکند

ويليام شكسپير ميگه: كسي را كه دوسش داري ازش بگذر، اگه قسمت تو باشه بر مي گرده ، اگر هم بر نگشت حتماً از اول مال تو نبوده پس بهتر كه رفت سعي كن به كسي كه تشنه ي عشق است دل نبندي ، سعي كن به كسي كه لايق عشق است دل ببندي چون تشنه ي عشق روزي سيراب خواهد شد

وداع
می روم خسته و افسرده و زار سوی منزلگه ويرانه خويش بخدا می برم از شهر شما دل شوريده و ديوانه خويش می برم، تا كه در آن نقطه دور شستشويش دهم از رنگ گناه شستشويش دهم از لكه عشق زينهمه خواهش بيجا و تباه می برم تا ز تو دورش سازم ز تو، ای جلوه اميد محال می برم زنده بگورش سازم تا از اين پس نكند ياد وصال ناله می لرزد، می رقصد اشك آه، بگذار كه بگريزم من از تو، ای چشمه جوشان گناه شايد آن به كه بپرهيزم من بخدا غنچه شادی بودم دست عشق آمد و از شاخم چيد شعله آه شدم، صد افسوس كه لبم باز بر آن لب نرسيد عاقبت بند سفر پايم بست می روم، خنده بلب، خونين دل می روم، از دل من دست بدار ای اميد عبث بی حاصل
گل را اثر روی تو گلپوش کند
جان را سخن خوب تو مدهوش کند
آتش که شراب وصل تو نوش کند
از لطف تو سوختن فراموش کند
یک نفر...! یک جایی ...!
تمام رویاهایش لبخند توست وزمانی که به تو فکر می کنه
احساس می کنه که واقعا زندگی با ارزشه
پس هر گاه احساس تنهایی کردی این حقیقت را به خاطر داشته باش .

هر وقت كه بارون ميزنه
تو رو كنارم ميبينم
حس ميكنم پيش مني
هنوزم عاشقترينم
هنوزم عاشقترينم
از وقتي رفتي هيچكسي
هم درد و هم رازم نشد
هيچكسي حتي يه دفعه
هم غصه ي سازم نشد
رفتي ولي بدون هنوز
عاشقتم تا پاي جون
دل بهاريم عاشقه
چه تو بهار چه تو خزون
هر وقت كه بارون ميزنه
تو رو كنارم ميبينم
حس ميكنم پيش مني
هنوزم عاشقترينم
هنوزم عاشقترينم
در آغوش...... در آغوشم بودي قطره اشکي بر
گونه ات لغزيد خواستم با انگشتانم آن قطره اشک
را پاک کنم اما...! اما، آن قطره اشک براي
انگشتانم آشنا بود ... آشنا بود...؟ يادم آمد....!
آن هنگام که خداوند تو را مي آفريد خاک تو را
با اشکهاي من سرشت، راستي به گونه هاي
خيس من نگاه کن، اشکهاي من براي انگشتان
تو آشنا نيست
![]()
خداحافظ همین حالا، همین حالا که من تنهام
خداحافظ به شرطی که، بفهمی تر شده چشمام
خداحافظ کمی غمگین، به یاد اون همه تردید به
یاد آسمونی که، منو از چشم تو میدید؛ اگه گفتم
خداحافظ، نه اینکه رفتنت ساده ست نه اینکه
میشه باور کرد، دوباره آخر جاده ست؛ خداحافظ
واسه اینکه، نبندی دل به رویاها بدونی با تو و
بی تو، همینه رسم این دنیا