
























پروردگارا!
در آفتاب کم رنگ زندگیم
و پیاده رویی که نمی دانم به کدامین خیابان منتهی می شود
و در تلاطم شاخه های بی برگ،
زیر چتری که مرا از باران مهربانت جدا می کند
به دنبال نیمکتی می گردم
که لبریز از رویاهای کودکانه و آرامش دل بی قرارم باشد
آنگونه که بتوانم تو را در ذره ذره وجودم احساس کنم
من از سرزمين سكوت در عالم فرياد به تو پناه مي برم
اي آرامش احساس من كه از دل سپردن فراريم
چون شناختم كه چقدر بازيچه ام
مي خواهم پرواز كنم
اما بال ندارم
شده ام مثل يك بادبادك در دست باد
نه يك دوست كه رفيقم باشد
و نه يك همدم كه همزبانم باشد
خودم را خيلي وقت است كه گم كرده ام در ميان مه جاده هاي ترديد
اما ديگر مي خواهم نفس بكشم
چون خيلي وقت است كه هواي تازه نديده ام
بيا دستم را بگير
كه در اين زمستان سرد دلم
خون عشق در رگهايم يخ زده
بيا تكانم بده كه صداي ريزش غصه هايم را بشنوم
بيا كه سالهاست منتظرم...
خدایا ....
اشک وآه
حالا که فرصتی برای با تو بودن نیست نهال آه ! می کارم وعلف های هرز کاشکی را درو می کنم , در اندک زمان مانده از حضور تو در کنارم اشک هایم را در سیلاب احساسات عاشقانه ام برای رویش دو باره مهر ودوستی به کانون دامنه های رویا های شیرین با تو بودن ها جاری می کنم وتو ای پرنده زیبای رمیده از اشیان برای انکه دوباره بیایی تن خویش را چگونه پیرایش کنم تا در فرصت مانده تا بهار نهال اشک وآه بخشکد ودرخت محبت در کانون عاطفه های گلهای لب رود خواستن ها بروید . آه ! اشکهایم برای ماندن بهانه تو را می گیرند وآه ! از جانم دیگر نای بر امدن ندارد قلبم با آه واشک سرشته است بهار نزدیک است نیازم به سر خوشی ومستی هیچ اهنگی را جز ترانه وملودی با تو بودن ها باور نمی کند .
امروز واپسین قطرات اشکم واخرین اه! در غروب بارانی گو نه هایم درباتلاق گفتن هایم وقتی زبانم تو را صدا می زد هر دو بهم رسیدند خاستگاه هر دو قلب تنها وناامید شاعری بود که مثنوی زرد می سرود ,اشک رنگین کمان ارزوها با خود داشت واه اندوه خاطرات با تو بودن ها, کنار رود مرداب زده لبانم تلاقی اه واشک دیدنی بود یکی هیجانش برای خاک ودیگری پراحساسش برا ی پرواز را مهیا می کرد وداع اتش و اب دیدنی بود بوسه ای که اشک از لب پر اه گرفت قانون اول عشق یعنی فنا شدن شروع شد ,خاک سرد کوچه ای غمگین ولبخند گلسنگی که اسمان بی ابر را بارانی ندیده بود پایان اشک بود ,آه ! سردی غروب وحررات اتشین اه ! حباب ارزوها را ترکاند وپرواز تا کهکشان عشق اغاز شد وقانون دوم عشق یعنی بی نهایت شروع شد . قلب وامانده وتنها بود , بار خون دلها را بردوش می کشید خسته ودل نگران کسی را صدا می زد که در دور دستها لبخند را تقدیم غروب خورشید وامید را به خاک تیره باغچه فرداهایش هدیه می داد , خاک ونور در سبدی به رنگ گونه های رز وبه ابی دریاها گل عشق کاشتند وقانون سوم عشق, یعنی پیوند به هستی اغاز شد وقلب نگران بارقه امیدی را در اسمان خیالش دید وبا امید به فرداها شب وتنهاییش اغاز کرد .
امید که فر داها بیایند
باز من ديوانه ام، مستم .
باز مي لرزد، دلم، دستم .
باز گويي در جهان ديگري هستم .
هاي ! نخراشي به غفلت گونه ام را، تيغ !
هاي ! نپريشي صفاي زلفم را، دست!
آبرويم را نريزي، دل !
- اي نخورده مست -
لحظه ديدار نزديك است .
.
.
.
در آن پر شور لحظه
دل من با چه اصراري ترا خواست،
و من ميدانم چرا خواست،
و مي دانم كه پوچ هستي و اين لحظه هاي پژمرده
كه نامش عمر و دنياست ،
اگر باشي تو با من، خوب و جاويدان و زيباست
« مهدي اخوان ثالث »
تو زمستون زیر برفا، روی جاده های باریک
اون غریبه خوب می دونه که سفر سخته و تاریک
تک درخت روی قله میگه که فصل بهاره
تو مشت خستش بذر امیدو میاره
ببار ببار، ببار ببار ای آسمون، ای آسمون پر نشون
که تشنست فصل خزون
بیین ببین، ببین ببین ای آسمون، ای آسمون پر نشون
ماهو بیار به جادمون
زردی برگای پاییز مثل رفتن میمونه
رفتن غریبه ای که زیر بارون می خونه
سبزی برگ درختا دیگه انتها نداره
غریبه با کوله بارش جنگلو تنها میزاره
عطر بارون نمیاد، کوچه باغا خشکیدن
دیوارای کاگلی رنگ ماهو ندیدن
عکسای یادگاری روی طاغچه پوسیدن
گلای شمعدونیمون بوی عشقو نمی دن
ببار ببار، ببار ببار ای آسمون، ای آسمون پر نشون
که تشنست فصل خزون
بیین ببین، ببین ببین ای آسمون، ای آسمون پر نشون
ماهو بیار به جادمون
تو را شنبه دیدم دلم بی قرار تو شد
و هر کوچه دل پر از انتظار تو شد
و یکشنبه آمد خیالت ، نمی رفت، نه
تو رفتی و این کوچه محو غبار تو شد
دوشنبه دوباره براین کوچه منت نهادی
و یکبار دیگر دل من شکار تو شد
سه شنبه که مردی به دام تو افتاده بود
به خود ناز کردی و این افتخار تو شد
و چهار شنبه قتل دلم بود ، تعطیل شد
زمستان ما آمد و نو بهار تو شد
چو پنجشنبه آمد دگرکوچه مردی نداشت
و مرگ آمد و مرده ای یادگار تو شد
خجالت نکش جمعه در انتظارم بیا
به گوری که سهم من از انتظار تو شد
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
قسمت نشدببینمت،خدانگهداری کنم
فرصت نشدبمونم و ازتو تگهداری کنم
گفتم اگه ببینمت دل کندنم سخت برام
اگه یه وقت بگی نرو رفتن پراز دردبرام
گفتم صداتو نشنوم،ندیده ازپیشت برم
پشت سرم زاری نکن،چیکار کنم مسافرم
من میرم ولی بازتوبدون همیشه
یادتو ازخاطرمن فراموش نمیشه
گل من خوب می دونی بی تو تک وتنهام
عــــزیزم، اگه تو نباشی میـــــمیرم
نامه رو تا تهش بخون،گریه نکن طاقت بیار
نامه روخط خطی نکن،دوجمله رو هم دووم بیار
باورنکن یه بی وفا،نامه میزاره و میره
نــه،قسمت زندگیم اینه به کی بگم مسافرم
سهم من ازتو دوریه،تولحظه های بی کسی
قشنگیه قسمت ماست که مابهم نمیرسیم!؟
چه جمعه ها که یک به یک غروب شد و نیامدی
چه بغض ها که در گلو رسوب شد و نیامدی
ز ابتدای هفته من به جمعه چشم بسته ام
دوباره صبح و ظهر،نه،غروب شد و نیامدی
خلیل آتشین سخن،تبربه دوش و بت شکن
خدای ما دوباره سنگ و چوب شد و نیامدی
شنیدی که چون قوی زیبا بمیرد فریبنده زاد و فریبا بمیرد
شب مرگ تنها نشیند به موجی رود گوشه ای دور و تنها بمیرد
در آن گوشه چندان غزل خواند آن شب که خود در میان غزل ها بمیرد
گروهی بر آنند کین مرغ شیدا کجا عاشقی کرد آنجا بمیرد
شب مرگ از بیم آنجا شتابد که از مرگ غافل شود تا بمیرد
من این نکته گیرم که باور نکردم ندیدم که قویی به صحرا بمیرد
چو روزی ز آغوش دریا بر آمد شبی هم در آغوش دریا بمیرد
تو دریای من بودی آغوش وا کن که می خواهد این قوی زیبا بمیرد
باز در وبلاگستان غوغایی دیگر به راه افتاده است ، و این بار موضوع بر سر فیلم 300 است ، فیلمی که گویا از فردا - 9 مارس 2007- در سینماها اکران خواهد شد. داستان فیلم درباره نبرد سپاه خشایارشاه در ترموپیل و مقاومت یک لشگر 300 نفره در برابر سپاه ایران است. اما چیزی که باعث برانگیخته شدن احساسات ایرانیان بعد از دیدن این فیلم خواهد شد ، چهره زشت و غلطی است که از ایرانیان ارائه میشود ، چه در بعد ظاهری و چه از لحاظ منش و شیوه رفتار آنها.
نمیخواهم پستم را از سر تعصب بنویسم ، ولی واقعا شما فکر میکنید ، چنین تصویرسازیای از خشایارشاه درست است؟! آیا محققین این فیلم در مورد لباس ایرانیان در عهد باستان تحقیق علمی کردهاند ، به گواه همگان لباس ایرانیان باستان از لحاظ آراستگی و زیبایی در دنیای قدیم همتایی نداشته است ، چنانکه لباس ایرانی هدیهای بسیار با ارزش در آن زمان محسوب میشد.


دلم تنگ است اين شبها يقين دارم كه مي داني .
صداي غربت من را ز احساسم تو مي خواني
. شدم از درد و تنهايي گلي پژمرده و غمگين .
ببار اي ابر پاييزي كه دردم را تو مي داني .
ميان دوزخ عشقت پريشان و گرفتارم .
چرا اي مركب عشقم چنين آهسته مي رانی .
تپش هاي دل خستم چه بي تاب و هراسانند .
به من آخر بگو اي دل چرا امشب پريشاني .
دلم درياي خون است و پر از امواج بي ساحل .
درون سينه ام آري تو آن موج هراساني .
هماره قلب بيمارم به ياد تو شود روشن .
چه فرقي مي كند اما تو كه اين را نمي دانی .

من غروب عشق خود را در نگاهت ديده ام.... من بناي ارزو ها را زهم پاشيده ام.... آنچه بايد من بفهمم اين زمان فهميده ام.... در دل خود من به عشق پوچ تو خنديده ام
با خودم عهد بستم بار ديگركه تورا ديدم،بگويم از تودلگيرم. ولي باز تو را ديدم و گفتم : بي توميميرم تقدیم به عشقم..............................
مي دوني چرا رنگ غروب سرخه؟ چون خورشيد وقتي مي بينه من وتو با هم دوستيم آتيش مي گيره
اگه کسي رو دوست داري نه براش ستاره باش نه آفتاب چون هردوشون مهمون زود گذرند. پس براش آسمون باش که هميشه بالاي سرش باشي
من غریبه ای دیروز. آشنای امروز و فراموش شده ای فردا.پس در آشنایی امروز مینگرم.تا در فراموشی دنیا یادم کنی!
زندگي کتابي است پرماجرا ، هيچگاه آنرا به خاطر يک ورقش دور مينداز
زيباترين گل با اولين باد پاييزي پرپر شد، باوفاترين دوست به مرور زمان بيوفا شد، اين پرپر شدن از گل نيست و اين بي وفايي از دوست نيست از روزگار است
از گناه فاصله بگیریم
شیطان دارد با ما عکس یادگاری میگیرد
كاغذتم
احساساتت رو روم بنويس .عصبانيتهات رو روم خط خطي كن . اشكاتو باهام پاك كن.حتي اگه سردت شد بسوزونم تا گرم بشي .فقط دورم ننداز............
آنکه ميخواهد روزي پريدن آموزد، نخست ميبايد ايستادن، راه رفتن ، دويدن و بالارفتن آموزد. پرواز را با پرواز آغاز نميکنند
دنيا دو روز است يک روز با تو يک روز بر عليه تو ........... روزي که با تو ست مغرور نشو .... روزي که بر عليه توست مايوس نشو
الهی میدون بشی منم وانت بشم دورت بگردم
آخر از عشق تو ساكن كليسا ميشوم . ميكشم دست از مسلماني مسيحا ميشوم . آنقدر بر كشتي عشقت نشينم همچو نوح . يا به عشقت ميرسم يا غرق دريا ميشوم
ای عشق مدد کن به سامان برسیم چون مزرعه تشنه به باران برسیم یا من برسم به یار و یا یار به من یا هر دو بمیریم و به پایان برسیم
دوستی یک فرصت نیست بلکه مسئولیتی شیرین است
حسین پناهی
روزگاری بود که دیوانه وار عشق تو را می سوتودم
و تو آیینه تمام نفس هایم بودی
اما خیال پرواز کردنت در هیچ گوشه از ذهنم گل نکرده بود
تا اینکه تو عاقبت روزی با تمام خاطراتت راه آسمان را در پیش گرفتی
و برای همیشه عشق و زندگی و خدا و مرا از یاد بردی
ای همه چیزم

هر چي آرزويه خوبه مال تو
هر چي كه خاطره داري مال منو
اون روزهاي عاشقونه مال تو
اين شبهاي بي قراري مال من
منم حسرت با تو باز شدن
تويي و بدون من رها شدن
آخرت غربت دنياست مگه نه؟
اول جدايي آشنا شدن
تو نگاه آخر تو آسمون خونه نشين بود
دل تو شكسته بود و همه قصه همين بود
مي تونستم با تو باشم مثله سايه مثل رويا
اما بيدارم و بي نو مثل تو تنهايه تنها
هر چي آرزويه خوبه مال تو
هر چي كه خاطره داري مال من