سلام دوستان گلم...من امروز با يك آپ جالب اومدم.. مي خواستم يه مطلب از جبران خليل جبران بزارم ولي كتابم دست استادم بود... ان شاءالله براي آپ بعد...خيلي سرم شلوغ بود... اميدوارم از آپ خوشتون بياد.فعلأ خداحافظ همتون.
« آبي ترين گل »
امروز به عابري برخورد كردم.
با خضوع زياد به او گفتم : «ببخشيد»
عابر با ادب تمام گفت، « شما ببخشيد نديدمتان »
من و اين غريبه با كمال ادب و احترام،
از همديگر خداحافظي كرديم
و هر يك به راه خود رفتيم.
بعد از ظهر همان روز، در منزل،
مشغول پختن شام بودم.
پسرم پشت سرم ايستاده بود تا برگشتم،
به او خوردم ( مثل صبح با آن آقا)
چيزي نمانده بود بخورد زمين.
با بداخلاقي گفتم: « خودت را بكش كنار!»
او رفت و دل كوچكش شكست.
متوجه خشونتم نبودم.
شب در رختخواب دراز كشيده بودم، ندايي به گوشم رسيد:
« چطور با آن غريبه آن رفتار مؤدبانه را داشتي،
اما با خانواده و عزيزانت، اينقدر بدرفتاري كردي؟
برو آشپزخانه را نگاه كن، دَم در چند شاخه گل افتاده
گلهايي هستند كه پسرت برايت آورده بود،
خودش آنها را چيده بود،
به رنگ هاي زرد، صورتي و آبي
پشت سرت ايستاده بود كه تو را غافلگير كند،
تو اشكي را كه در چشمان كوچكش جمع كردي ، ديدي؟»
خيلي خجالت كشيدم، اشكم سرازير شد،
آهسته به اتاقش رفتم و كنار تختش روي زمين نشستم،
گفتم: «بيدار شو كوچولوي من،
بيدار شو عزيزم، اين ها همان گلهايي هستند كه تو برايم آوردي؟»
او لبخندي زد و گفت:
« آنها كنار آن درخت بودند،آنها را چيدم چون به خوشگلي تو بودند.
مي دانستم كه از آنها خوشت مي آيد،
مخصوصأ از گل آبي اش.»
گفتم:«از رفتاري كه امروز با تو داشتم بسيار متأسفم.»
او گفت: « عيبي ندارد مامان،
من به هر حال تو را دوست دارم.»
گفتم: « من هم تو را دوست دارم پسرم،
گلها را هم دوست دارم، مخصوصأ گل آبي را.»
