تبليغاتX
داستان عشق
پنجشنبه سی ام فروردین 1386
من با تو ام ای رفیق ! با تو
من با تو ام ای رفیق ! با تو
همراه تو پیش می نهم گام
در شادی تو شریک هستم
بر جام می تو می زنم جام
من با تو ام ای رفیق ! با تو
دیری ست که با تو عهد بستم
همگام تو ام ،‌ بکش به راهم
همپای تو ام ، بگیر دستم
پیوند گذشته های پر رنج
اینسان به توام نموده نزدیک
هم بند تو بوده ام زمانی
در یک قفس سیاه و تاریک
رنجی که تو برده ای ز غولان
بر چهر من است نقش بسته
زخمی که تو خورده ای ز دیوان
بنگر که به قلب من نشسته
تو یک نفری ... نه !‌ بیشماری
هر سو که نظر کنم ، تو هستی
یک جمع به هم گرفته پیوند
یک جبهه ی سخت بی شکستی
زردی ؟ نه !‌ سفید ؟ نه !‌ سیه ، نه
بالاتری از نژاد و از رنگ
تو هر کسی و ز هر کجایی
من با تو ، تو با منی هماهنگ
+ نوشته شده در 14:53 توسط محمد حسين.
چهارشنبه بیست و نهم فروردین 1386
ای رفته ز دل ، رفته ز بر ، رفته ز خاطر
بر من منگر تاب نگاه تو ندارم
بر من منگر زانکه به جز تلخی اندوه
در خاطر از آن چشم سیاه تو ندارم
ای رفته ز دل ، راست بگو !‌ بهر چه امشب
با خاطره ها آمدهای باز به سویم؟
گر آمده ای از پی آن دلبر دلخواه
من او نیم او مرده و من سایه ی اویم
من او نیم آخر دل من سرد و سیاه است
او در دل سودازده از عشق شرر داشت
او در همه جا با همه کس در همه احوال
سودای تو را ای بت بی مهر !‌ به سر داشت
من او نیم این دیده ی من گنگ و خموش است
در دیده ی او آن همه گفتار ، نهان بود
وان عشق غم آلوده در آن نرگس شبرنگ
مرموزتر از تیرگی ی شامگهان بود
من او نیم آری ، لب من این لب بی رنگ
دیری ست که با خنده یی از عشق تو نشکفت
اما به لب او همه دم خنده ی جان بخش
مهتاب صفت بر گل شبنم زده می خفت
بر من منگر ، تاب نگاه تو ندارم
آن کس که تو می خواهیش از من به خدا مرد
او در تن من بود و ، ندانم که به ناگاه
چون دید و چها کرد و کجا رفت و چرا مرد
من گور ویم ، گور ویم ، بر تن گرمش
افسردگی و سردی ی کافور نهادم
او مرده و در سینه ی من ،‌ این دل بی مهر
سنگی ست که من بر سر آن گور نهادم

از سروده های دوستم مهسا

+ نوشته شده در 22:13 توسط محمد حسين.
چهارشنبه بیست و نهم فروردین 1386
امید وفا
من آن کبوتر بشکسته بال در دامم
که بهر صید من این چرخ دانه ای نفکند
 مرا به همت آن مرغ آسمان رشک است
که رخت خویش به هیچ آشیانهای نفکند
به سیل حادثه تا خود نسازدش ویران
زمانه هیچ زمان طرح خانه ای نفکند
من آن غریب درخت کویر سوخته ام
که سنگ رهگذر از من جوانه ای نفکند
به غیر که وفا از پری رخان خواهم
به شوره زار کس از مهر دانه ای نفکند
 فرشتهای که خبرداشت از شراره عشق
چرا به من نگه عاشقانه ای نفکند ؟
حمید هیچ زمان شعر تازه ای نسرود
طنین نام تو تا در ترانهای نفکند
+ نوشته شده در 0:3 توسط محمد حسين.
سه شنبه بیست و هشتم فروردین 1386
مرغ پر بسته که کشتن نداره وقتی کشتیش دیگه گفتن نداره
 
 

 

باز هم درد مرا جز غم شب یار نشد

                         حالت تلخ قلم قسمت هشیار نشد

هر که شد محرم ما عهد خود از یاد ببرد

                       پشت پا زد به وفا رفت و گنه کار نشد

همه شب آه کشم از غم تنهایی خود

                       که چرا قصه ی ما شهره ی بازار نشد

یاد دارم که شبی گفت نکاهم از یاد

                  رفت و حتی نفسی همدم و غمخوار نشد

کاش میشد که دلم از غم او برهانم

                            دل بر او داده ام و فرصت انکار نشد

با همه جور و جفایی که به من کرد صنم

                    بر دو چشمم گل رویش نفسی خوار نشد

کو خریدار دلم نقش رخ یار کجاست

                        با طلوع از قفسش هجر شب تار نشد

           دیرگاهیست مسیحا ز غزل لبریز است

                 ای دریغا که دل یار خریدار نشد

+ نوشته شده در 10:54 توسط محمد حسين.
دوشنبه بیست و هفتم فروردین 1386
سلام

در دل من چیزی است، مثل یک بیشه نور، مثل خواب دم صبح

و چنان بی تابم، که دلم می خواهد

بدوم تا ته دشت، بروم تا سر کوه .

دورها آوایی است که مرا می خواند
+ نوشته شده در 11:35 توسط محمد حسين.
یکشنبه بیست و ششم فروردین 1386
به چه مانند کنم...؟
 

 

به چه مانند کنم موی پریشان تو را !

به دلِ تیره  شب

به یکی هاله رود

یا به یک ابر سیاه که پریشان شده و ریخته در چهره ماه

به چه مانند کنم حالت چشمان تو را !

به یکی اختر رخشنده به دامان سپهر

یا به الماسی که بشویندش درجام شراب

یا به سرمستی طغیانگر دوران شباب

به چه مانند کنم سرخی لبهای تو را !

به یکی لاله شاداب که بنشسته به گور

یا شرابی که نمایان بود از جام بلور

به صفای گل سرخ که بخندد در باغ

مرمرصاف تنت را به چه مانند کنم !

به بلوری رخشان

یا به پاکی و دل انگیزی برف

یا به یک ابر سپید

یا به یک مخمل خوشرنگ نوازشگرِ گرم

که کند جلوه گری در مهتاب

به چه مانند کنم... ؟

+ نوشته شده در 20:21 توسط محمد حسين.
یکشنبه بیست و ششم فروردین 1386

سپهر را من نيلگون شناختم.
چرا که همرنگ هوسهای نامحدود من بود.

خدا کران بيکران شکوه پرستش من بود،

و شيطان، اسطوره تنهايی انديشه های هولناک من.

اولين دستی که خوشه اين انگور را چيد دست من بود.
کفش ابتکار پرسه های من بود
و چتر ابداع بی سامانيهايم...

هندسه شطرنج سکوت من بود
و رنگ تعبير دلتنگيهايم

من اولين کسی هستم که
در دايره صدای پرنده
بر سرگردانی خود خنديده است

هر چرخی که ميبينيد بر محور شراره شور عشق من ميچرخد

آه را من به دريا آموختم.

+ نوشته شده در 11:10 توسط محمد حسين.
یکشنبه بیست و ششم فروردین 1386
یاد عشق
 
در این آرامش شب باز هم یاد تو در ذهن من است
یاد تو در ذهن من چو لاله ای در گلشن است
در این فکرم که در وصفت چه گویم
چه گویم در فراقت گر بگویم
ولی این بار گر چیزی بگویم
همی گویم تو ای عشقم تو ای دوست
تویی درنای جهان تنها ترانه
برای اشکهای من بهانه
تویی بر لب نوا در دل حقیقت
تویی در شب صدا در من طریقت
تویی اشک وصال و آشنایی
تویی تنها حضور عشق و احساس
تویی درد فراقم را نوایی
تویی چون پاکی احساس یک یاس
بیا ای یارای پروانه من
بیا با من بمان تا می توانی
چونان شمعی بمان در خانه من
بیا روشن بکن کاشانه من

+ نوشته شده در 1:43 توسط محمد حسين.
شنبه بیست و پنجم فروردین 1386
حالا که آمدي
حرفِ ما بسيار،
وقتِ ما اندک،
آسمان هم که باراني‌ست ...!

به خدا وقت صحبت از رفتنِ دوباره و
دوري از ديدگانِ دريا نيست!
سربه‌سرم مي‌گذاري ... ها؟
مي‌دانم که مي‌ماني
پس لااقل باران را بهانه کُن
دارد باران مي‌آيد
.

مگر مي‌شود نيامده باز
به جانبِ آن همه بي‌نشانيِ دريا برگردي؟
پس تکليف طاقت اين همه علاقه چه مي‌شود؟!
تو که تا ساعت اين صحبتِ ناتمام
تمامم نمي‌کني، ها!؟
باشد، گريه نمي‌کنم
گاهي اوقات هر کسي حتي
از احتمالِ شوقي شبيهِ همين حالاي من هم به گريه مي‌افتد
.
چه عيبي دارد!
اصلا چه فرقي دارد
هنوز باد مي‌آيد،‌ باران مي‌آيد
هنوز هم مي‌دانم هيچ نامه‌اي به مقصد نمي‌رسد
حالا کم نيستند، اهلِ هواي علاقه و احتمال
که فرقِ ميان فاصله را تا گفتگوي گريه مي‌فهمند
فقط وقتشان اندک و حرفشان بسيار و
آسمان هم که باراني‌ست ...!
+ نوشته شده در 14:38 توسط محمد حسين.
جمعه بیست و چهارم فروردین 1386

خدايا!

ذهنم پريشان است

قلبم بيقرار است

افکارم شوريده اند و

درمانده ام

پس رشته زندگيم را

به دستهای امن تو می سپارم

......توفان ميخوابد

و آرامش تو حکمفرما ميشود

میخواستم گامی بردارم اما وزنه های خواب چنان بر پایم سنگینی میکردند که انگار سالهاست لب بر لب زمین نهاده اند و هیچ کدام ترک این بوسه ی بلند تا خدا را نخواهد کرد چه برسد به اینکه به پاهایم فرصت شکستن مکان را بدهند و ناچار میخواستم لب بگشایم و کلام رهایی را زمزمه کنم اما این قفل حتی با کلید هم گشوده نشد انگار تعریف کلید را به فراموشی سپرده بود و از هیچ واژه ای فرمان  نمی برد. چه برسد به اینکه به من اجازه ی تموج در بی فضایی بدهند.

گاهی خيلی دلم ميگيره....از همه چيز از همه کس....از همه جا....گاهی تو حکمت کارهای خدا ميمونم...يه روز همچين آدمو شاد ميکنه که آدم دلش ميخواد از ته دل داد بزنه....دو روز بعد همون شادی رو همچين از آدم ميگيره که آدم دلش ميخواد از ته دل گريه کنه....البته اينم ميدونم که همه ی کارهای خدا به صلاح ماست اما دلم خيلی ميگيره....گاهی حس ميکنم ديگه وقت رفتنه....بايد اسباب اثاثيه مو جمع کنم برم...حس ميکنم پير شدم...حس ميکنم کهنه شدم...حس ميکنم رو زمين سنگينی ميکنم....احتياج به سبک شدن دارم...احتياج دارم فکر کنم...اما مغزم ياری نميکنه...احتياج به گريه دارم....چشمام ياری نميکنه...احتياج به رفتن دارم....پاهام ياری نميکنه...از خدا میپرسم....خــــــــــــــــدا جـــــــــــــــــون؟؟؟؟؟؟؟....اين بازی ها تا کی ادامه دارن؟....تا کجا؟؟؟؟؟؟...چرا بايد تو اين سن حس کنم پيرم؟...چرا بايد همش تو خودم باشم؟....بــــــــگو چــــرا؟...چرا بايد بغضهام تلنبار بشن؟ ....اما خدايا هميشه گفتم بازم ميگم....راضيم به رضای تو....مثل هميشه همه چيز رو ميسپرم دست خودت...هر چی به صلاحمه همون بشه...ميگم:

خدايم كمكم كن...دستم را بگير..پيش از افتادنم

خــــــــدايــــــا!

اگر صلاح تو بر من در سوختن من است ميسوزم

ولی اگر غير از اين است و آنها مرا به اختيار خود ميسوزانند

به همه آنها لعنت ميفرستم

و اين لعنت را از ته قلب برای اجرا

به تو تقديم ميکنم....

بازم ميگم.....خدايا شکرت....با همه سختی ها....با همه غم ها...با همه بغض ها....

 

شگفتا!

 

وقتي بود نمي ديدم ، وقتي مي خواند نمي شنيدم ...

 

وقتي ديدم كه نبود...

+ نوشته شده در 17:23 توسط محمد حسين.
جمعه بیست و چهارم فروردین 1386
خاطره:

دفتر خاطره هامون پر شده از غم و حسرت
چند صفحه حرف  نگفته، چند صفحه ماتم غربت
تا به کی گوشه نشستن، عکس فردا  رو کشيدن
تا به کی رفتن و رفتن، اما هيچ جا نرسيدن
يا  که موندن پشت ديوار و يه توجيه
اينه بن بست، بسه رفتن
مثل  اون پرنده ای که تو قفس فکر فراره
ولی وقتی ميره بيرون،  نميدونه کی رو داره
تو هم يه اسيری اما، اسير قلبت و  نقشت
نقشی که خودت نوشتی، ولی دنيا نميذاره
بيا اين نقش رو رها  کن، فکر تازه ای بنا کن
بگذر از حرف نگفته، بگذر از  غم غريبی
به جاي حسرت روزهای گذشته
يا شمردن سر انگشتی قاب های  شکسته
به ستاره ها نگاه کن، به طلوع گرم خورشيد
به حضور ماه  و مهتاب، به طراوت شقايق
که يه فردای ديگه، تو دفتر خاطره  هامون بمونه
چند صفحه حرفای تازه، چند تا شاخه گل پونه
                                          ما بی تو خرابيم، تو بی ما چه  کنی؟
+ نوشته شده در 10:46 توسط محمد حسين.
جمعه بیست و چهارم فروردین 1386
خدایا

خوابی دیدم.

خواب دیدم در ساحل با خدا قدم می زنم. بر پهنه ی آسمان صحنه هایی از زندگی ام برق زد.

در هر صحنه دو جفت جای پا روی شن دیدم. یکی متعلق به من و دیگری متعلق به خدا.

وقتی آخرین صحنه در مقابلم برق زد به پشت سر و به جای پاهای روی شن نگاه کردم.

متوجه شدم که چندین بار در طول مسیر زندگی ام فقط یک جفت جای پا روی شن بوده است.

همچنین متوجه شدم که این در سخت ترین و غمگین ترین دوران زندگی ام بوده است.

این واقعاً برایم ناراحت کننده بود؛ در باره اش از خدا سوال کردم:

" خدایا تو گفتی اگر به دنبال تو بیایم ، در تمام راه با من خواهی بود. ولی دیدم در سخت ترین دوران زندگی ام فقط یک جفت جای پا وجود داشت. نمی فهمم چرا هنگامی که بیش از هر وقت دیگر به تو نیاز داشتم مرا تنها گذاشتی."

خدا پاسخ داد :" بنده ی بسیار عزیزم من در کنارت هستم و هرگز تنهایت نخواهم گذاشت. "

" اگر در آزمون ها و رنجها فقط یک جفت جای پا دیدی ، زمانی بود که تو را در آغوشم حمل می کردم."

+ نوشته شده در 10:34 توسط محمد حسين.
سه شنبه بیست و یکم فروردین 1386

من هنوز نیلوفریم ...

میدانستم که از پس مغرب هم میتوانم نظاره گر طلوع بی امان تو باشم

در سردترین فصول در قطبی ترین نگاهچه قدر دلم میخواهد در امنیت

 آغوش تو گریه هایم را مجالی دهم ....تا از سر شوق این بار

 که نه از سر یاس و نومیدی...آن روز درین واپسین رفتنت همان دم که

 بوسه ای بر گونه ام نثار کردی ...نیلوفری در کنار چشمان نمناکم روئید

 و من هنوز نیلوفریم در هوای رفتنت......


تمامی بودنم نثار لحظه ی روئید نت  ای تو از تبار همیشه عاشقان

ازجنس صداقت واژه و غزل.

 

آفتاب

+ نوشته شده در 0:58 توسط محمد حسين.
دوشنبه بیستم فروردین 1386
خدای من...
 

برای همدم شبهای تنهايی ام

****

گفتم با آتش سينه ام سرديها را گرم می کنم. يخ ها را آب می کنم

گفتم با آتش سينه ام زمهرير را گلستان می کنم. اما نشد

 يخهای هزار ساله مرا در برگرفته اند. دارد قلبم می ميرد

 همين روزها تکه يخ سنگی ای می شود که بايد انداختش دور

دارم ذره ذره يخ می شوم و آتش می گيرم و ذره ذره آب می شوم

دارم ذره ذره آب می شوم

فقط به تو می انديشم تا بيايی و مرا در دستهای خود گرم کنی

تو مرا نجات بده

تو ناجی تمامی لحظه های من باش

عاشقانه دوستت دارم

*****

بانوی بهار

آنچه را که روزهای بلند و شب های بارانی به من آموخته اند از ياد نمی برم

 اين شب های خيس را فراموش نخواهم کرد

حتی در آغوش تو، ابری خواهم بود، که برای دوست داشتن لبخندت می گريد.

 تنها دلم تنگ است که ببينمت

خدای من...

+ نوشته شده در 20:52 توسط محمد حسين.
دوشنبه بیستم فروردین 1386
سلام خداي قشنگم،

مطمئنم که حالت خيلي خوبه. چون با بهار زيبايت همه چيزو نو کردي و از نفس پاکت لحظه تحويل سال به درون ما هديه دادي.
خداي مهربونم هميشه حضور گرمت رو ته دلم احساس مي کنم ولي مدتي بود که اين گرما حسش و رنگش کمرنگ شده بود .خيلي دلتنگت شده بودم ولي يه کاري کردي که لحظه هاي نابي نصيبم شد که بيتابت شدم و شبهايي لذت بخش همراه با سجده و اشک در پيشگاهت داشته باشم . و چه لذت بخش بود وحاضر نيستم اين لذت را با هيچ لذت و هوس زودگذر دنيايي عوض کنم. چقدر دلم سبک شد ..
معبودم چقدر زيبا شور را در درونم پديد اوردي مطمئنم که دل خودت هم خيلي براي من تنگ شده بود .
يگانه من ، هيچ وقت تنهايم مگذار و خشم خود را هيچ وقت به من نشان نده که من تاب ان را ندارم.
محافظم باش و هنگامي که از وجود نازنينت دور شدم مرا به خود بياور . خدايم عاشقانه مي پرستمت و به خودم مي بالم که چنين خدايي دارم.

بينهايت ممنونم معبود اسمانيم که تا به امروز و اين لحظه زير سايه پاک تو زنده ام و زيست مي کنم.

تنهايم مگذار..
+ نوشته شده در 19:8 توسط محمد حسين.
دوشنبه بیستم فروردین 1386

دلم را کجا می بری!
ای ناشی‌ترین راهزن شبانگاهان
شب می‌شود سیاه‌تر
تر می‌شوم بدون چتر‌‌دلم
زیر این‌همه ابر
که تا صبح گریه می‌شوند
در این تن بی‌حصار.
دل‌دل مکن ای بی‌ ستاره‌ترین آسمان کوچه‌های تقدیر!ا
دیر دیر آمده‌ای و باز٬
سیب‌های سرخ همه ریخته‌اند
من رفته‌ام و تو
هنوز بر سر دل دادنت چانه می‌زنی؟

دلم را کجا برده‌ای...ای کولی‌ترین آواز که از حنجره‌ام پر کشیده‌ای؟
در پستوی این‌همه سینه
به کاوش عشق
به کاوش تو
به کاوش آن راز رخوتناک
فصل سیب‌های سرخ گذشت!
در پستوی این‌همه سینه
من مانده‌ام،ای نسیمی که از همه آه‌های جهان بر‌آمده‌ای!ا
من مانده‌ام
هم آغوش درختان طوفان‌زده
...و دل
.با تو رفته‌است

+ نوشته شده در 18:54 توسط محمد حسين.
یکشنبه نوزدهم فروردین 1386
« آبي ترين گل »
 

سلام دوستان گلم...من امروز با يك آپ جالب اومدم.. مي خواستم يه مطلب از جبران خليل جبران بزارم ولي كتابم دست استادم بود... ان شاءالله براي آپ بعد...خيلي سرم شلوغ بود... اميدوارم از آپ خوشتون بياد.فعلأ خداحافظ همتون.

 

« آبي ترين گل »

 

امروز به عابري برخورد كردم.

با خضوع زياد به او گفتم : «ببخشيد»

عابر با ادب تمام گفت، « شما ببخشيد نديدمتان »

من و اين غريبه با كمال ادب و احترام،

 از همديگر خداحافظي كرديم

 و هر يك به راه خود رفتيم.

بعد از ظهر همان روز، در منزل،

 مشغول پختن شام بودم.

پسرم پشت سرم ايستاده بود تا برگشتم،

به او خوردم ( مثل صبح با آن آقا)

چيزي نمانده بود بخورد زمين.

با بداخلاقي گفتم: « خودت را بكش كنار!»

او رفت و دل كوچكش شكست.

متوجه خشونتم نبودم.

شب در رختخواب دراز كشيده بودم، ندايي به گوشم رسيد:

« چطور با آن غريبه آن رفتار مؤدبانه را داشتي،

اما با خانواده و عزيزانت، اينقدر بدرفتاري كردي؟

برو آشپزخانه را نگاه كن، دَم در چند شاخه گل افتاده

گلهايي هستند كه پسرت برايت آورده بود،

خودش آنها را چيده بود،

به رنگ هاي زرد، صورتي و آبي

پشت سرت ايستاده بود كه تو را غافلگير كند،

تو اشكي را كه در چشمان كوچكش جمع كردي ، ديدي؟»

خيلي خجالت كشيدم، اشكم سرازير شد،

آهسته به اتاقش رفتم و كنار تختش روي زمين نشستم،

گفتم: «بيدار شو كوچولوي من،

بيدار شو عزيزم، اين ها همان گلهايي هستند كه تو برايم آوردي؟»

او لبخندي زد و گفت:

« آنها كنار آن درخت بودند،آنها را چيدم چون به خوشگلي تو بودند.

مي دانستم كه از آنها خوشت مي آيد،

مخصوصأ از گل آبي اش.»

گفتم:«از رفتاري كه امروز با تو داشتم بسيار متأسفم.»

او گفت: « عيبي ندارد مامان،

من به هر حال تو را دوست دارم.»

گفتم: « من هم تو را دوست دارم پسرم،

گلها را هم دوست دارم، مخصوصأ گل آبي را.»

 

+ نوشته شده در 21:43 توسط محمد حسين.
شنبه هجدهم فروردین 1386
                                 دلم گرفته آسمون

                               نمی تونم گریه کنم

                            شکنجه می شم از خودم

                               نمی تونم شکوه کنم

                    انگاری کوه غصه ها تو سینه من اومده

                                آخ داره باورم میشه

                                 خنده به ما نیومده

                                دلم گرفته آسمون

                               از خودتم خسته ترم

                   تو روز گار بی کسی یه عمر که در به درم

                    حتی صدای نفسم میگه که توی قفسم

                  من واسه آتیش زدن یه کوله بار شب بسم

                               دلم گرفته آسمون

                             یکم من و حوصله کن

                 نگو که از این روزگار یه خرده کمتر گله کن

                من و به بازی می گیرن عقربه های ساعتم

                 برگه ی تقویم میکند لحظه به لحظه لعنتم

                       آهای زمین یه لحظه تو نفس نزن

                     نچرخ تا آروم بگیره یه آدم شکسته تر

+ نوشته شده در 2:16 توسط محمد حسين.
شنبه هجدهم فروردین 1386

 

ترا جویم به بیداری ودر خواب

نشستم با خیالت بر لب آب

 

بیا دت هست آن شب نا زنینم

تو نیلو فر شدی من اشک مهتاب

 

چکیدم روی لبهای ظریفت

تو با جامی ربودی ماه ازآب

+ نوشته شده در 2:3 توسط محمد حسين.
شنبه هجدهم فروردین 1386
اشک

 

 

ای اشک، ای نهایت احساس من، در اوج سکوت بر جانم ببار...

پس اشک شدم و از اشک گفتم چرا که اشک آغاز سکوت است،

 از عشق گفتم چون اشک، عشق را میخواند و عشق نیز اشک را...

گریه کردم اما ساکت و آرام،

چرا که نباید اشک را با های های کردنم می آزردم،

آن گاه دلم آرام گرفت...

اشک پرسید سکوت چیست و صبر از آن کیست؟

گفتم: سکوت شاخه ایست سبز که با صبرش غنچه ای نمایان میشود

 و او از آن ماست، هم صبر و هم غنچه زیبای صبر،

 پس خندید و گفت:

حال این شاخه سبز در کنار غنچه آرام مینشیند تا شاهد رخ زیبای نهانش باشد.

برخاست در قالب بخاری از اشک و به آسمان سلامی تازه داد،

 رو به من کرد و پس از کمی تامل بدرود گفت و رفت.

 

                    حال آموختم که صدها اشک در کنار قلبم در سکوتی آرام بگذارم

                        و به انتظار فردایی روشن چشم بر آسمان بدوزم.

+ نوشته شده در 1:37 توسط محمد حسين.
پنجشنبه شانزدهم فروردین 1386
از رابیندرانات تاگور
مرا بپذیر ، پروردگارا ، برای این چند صباح مرا بپذیر ...
بگذار آن روزان یتیمی که بی تو گذشتند فراموش شوند
...
تنها این لحظهء کوچک را بر پهنای دامنت بگستران و آن را در نور خود نگهدار
...
در پی نجواهایی که مرا به سوی خود کشاندند ، سرگردان شدم ، اما به جایی نرسیدم
...
حالا بگذار در آرامش بیارامم و در سکوت خود به کلام تو گوش فرا دهم
...
رویت را از رازهای تاریک قلب من برنگردان
...
بلکه ، آن ها را بسوزان تا با آتش تو شعله ور شوند
...
+ نوشته شده در 17:16 توسط محمد حسين.
پنجشنبه شانزدهم فروردین 1386
بازگشت

دلم گرفته ، اى دوست ! هواى گريه با من . . .‏

 

گر از قفس گريزم كجا روم ، كجا، من؟

 

نه بسته‏ام به كس دل ، نه بسته دل به من كس . . .

 

چو تخته پاره بر موج رها ، رها ، رها ، من‏. . .

 

زمن هر آن كه او دور ، چو دل به سينه نزديك !!!

 

به من هر آن كه نزديك ، از او جدا ، جدا ، من . . .

 

نه چشم دل به سويى ، نه باده در سبويى !‏

 

كه تر كنم گلويى به ياد آشنا ، من . . .‏

 

ستاره‏ها نهفتم در آسمان ابرى . . !

 

دلم گرفته، اى دوست! هواى گريه با من . . .

 

 

 

 
+ نوشته شده در 2:34 توسط محمد حسين.
سه شنبه چهاردهم فروردین 1386
دفتر عشـــق
دفتر عشـــق كه بسته شـــــــــــد
ديـدم منــم تــموم شـــــــــــــــــــــــــــــدم
خونـم حـلال ولـي بـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدون
به پايه تو حــروم شـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدم
اونيكه عاشـق شده بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــود
بد جوري تو كارتو مونـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد
براي فاتحه بهـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت
حالا بايد فاتحه خونــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد
تــــموم وســـعت دلــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــو
بـه نـام تـو سنـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد زدم
غــرور لعنتي ميگفـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت
بازي عشـــــقو بلــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدم
از تــــو گــــله نميكنــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم
از دســـت قــــلبم شاكيــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم
چــرا گذشتـــم از خـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــودم
چــــــــراغ ره تـاريكـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــيم
دوسـت ندارم چشماي مــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــن
فردا بـه آفتاب وا بشـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه
چه خوب ميشه تصميم تــــــــــــــــــــــــــــــــــو
آخـر مـاجرا بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــشه
دسـت و دلت نلــــــــــــــــــــــــــــرزه
بزن تير خـــــــــــــــــــلاص رو
ازاون كه عاشقـــــــت بـود
بشنواين التماســــــرو
ــــــــــــــــــــــ
ـــــــــــــــــ
ــــــــــــ
ـــــ

 

           

+ نوشته شده در 21:35 توسط محمد حسين.
سه شنبه چهاردهم فروردین 1386
فلسفه ی دیوانگان
 
بنام خالق گنجشکهای کوچولو.....

سلااااااااااااااااااااااااااااااااااااام

یه سلام قشنگ به همه ی دوستای گلم.....

وامیدوارم حالتون خوب باشه......

امروز یه دنیا حرف برای زدن دارم ولی به هزار و یک علت نمی گم....

امروز یه چیز خیلی خیلی بزرگ یاد گرفتم. اینکه: عشق با دوست داشتن فرق داره.....

این بزرگترین چیزیه که یاد گرفتم.....و فهمیدم که من یه عالم آدم رو دوست دارم..... به خاطر اینه که می گم قلبم پر جمعیت ترین شهر دنیاست.....به خاطر دوست داشتن. نه عشق!

امروز به خودم حق می دم برم جلوی پنجره و داد بزنم :"  آی آدما!فلسفه ی شوتی کار نمی کنه. زندگی خیلی ساده تر از این حرفاست! آدم اگه یکی رو دوست داره می تونه خیلی راحت بهش بگه.... "

امروز فهمیدم که خسته نشدم....راستش و بخوای دارم ادای خسته ها رو در میارم....پس هنوز می تونم ادامه بدم....

بیشتر سختی های زندگی رو نرم کردم. می دونم که از پس این یکی هم بر میام.....چون زندگی یه بازیه منم تو این بازی دیگه حرفه ای شدم.....آدم که کارش و بلد باشه خونسرد می شه....

امروز فهمیدم که من یکی نمی تونم یه روز با آرامش و بی درد سر زندگی کنم.....فهمیدم که عاشق درد سرم....!

امروز . شاید دیروز. شاید خیلی وقت پیش.....چه فرقی می کنه کی اینا رو فهمیدم؟ مهم اینه که فهمیدم.....! به قول اون آهنگ فرهاد:" گم می شم تو معنی تو. معنی تازه می گیرم"   

نکته: این "تو"  وجود خارجی نداره....

الان یکی می گه خوبه نمی خواست حرفا ش و بگه و این همه گفت و گرنه.......

اینم یه شعر قشنگ از قیصر این پور:

سئله ی مشکل فرزانگان

فلسفه ی ساده ی دیوانه هاست......"

خوبه که آدم ساده باشه نه یه مسئله ی سخت حسابان....

اینا تازه یه کوچولوی اون حرفایی بود که دلم می خواست بزنم.......

دوستتون دارم یه عالمه......

راستی: جمعه ۲۵/۱۲/۸۵ همه تون اینجا دعوتین......یادتون نره بیاید هاااااااااااااااااااااااااا

خوشحال و شاد و ساده باشید و صد البته بارونی.....

 

تا بعد.....

+ نوشته شده در 16:15 توسط محمد حسين.
سه شنبه چهاردهم فروردین 1386
خدا جونم....
+ نوشته شده در 16:1 توسط محمد حسين.
شنبه یازدهم فروردین 1386
چشمانش را بر من دوخته
دلش را بر دلم گره زده
يک بغل گل عشق بر روی قلبم چيده
سوار بر کالسکه ی سرنوشتم ميکند
و در جاده ی بهشت رهسپار
مهرش را روانه ام و
و اشکش از پياله ی چشمانش
پشت سرم بر روی سنگ ريزه های قدومم فرو می چکد
و زير لب زمزمه کنان می گويد:
دوستت دارم.
و من تنها ميگويم:
تقديم به تو با عشق.
+ نوشته شده در 15:22 توسط محمد حسين.
شنبه یازدهم فروردین 1386
مرا به تنهایی خود واگذاشتند همه همه رفتند ولی تو هم............؟

هنوز هم هر از چند گاهی تصویری از آن روزهارا به خاطر می آورم.مثل ماری درون ذهنم می پیچد و مغزم داغ می شود و می خاهد منفجر شود.آن جاست که دنبال تگه کاغذی یا دسته صندلی می گردم تا روی آن بنویسم.هرروز همه خاطرات آن روزها را به یاد می آورم و همانهاست که هر روز مرا می سوزاند و خاکستر می کند وروز بعد دوباره همان داستان تکرار می شود.مدت هاست که در جهنم این خاطرات اسیرم.مگر می توانم ذره ای از نگاه های او ٬ خنده های او ٬ حرف های او ٬ اشک های او ٬ نگاه های او و باز هم نگاه های او را فراموش کنم؟ هرگز نفهمیدم که از کجا شروع شد و در کجا خاتمه یافت. مثل قطعه ای از پازل می ماند که قطعه های اطرافش گم شده است و امروز دقیقا در نقطه ای ایستاده ام که سال پیش خاطراتم از آنجا شروع می شود و در همین نقطه است که همه چیز پایان می یابد.افسانه زندگی من فقط همین یک نقطه است.

تا کنون هزار بار فکر کرده امبرای اتفاقی که شروعی نداشته پایانی هم نباید باشد و اتفاق او این گونه بود و این دست تقدیر بود که من در نقطه ای اسیر باشم و او در خطی مستقیم تا بی نهایت حرکت کند ودر این میان دست و پا زدن های من در این پیله پستکه چه بی حاصل بود. امروز من از او دور خواهم شد. تا آنجا که از تابش نگاه او در کسی یاچیزی پناه بگیرم .

و اورا برای کسانی رها خواهم کرد که روح نگاه های او را هرگز در نخواهند یافت. من می روم و می میرم تا کرم وجودم پروانه ای شود برای زندگی دیگران و اینبار نه این ها را روی تکه ای