
هم داستان من باش تا بیکرانی از عشق
پرواز کن دوباره در اسمانی از عشق
ای آخرین بهانه،با تو مرا همین بس
یک خلوت از ترانه،با سایبانی از عشق
یک کوچه از طراوت یک خانه از اقاقی
یک سفره از رفاقت با لقمه نانی از عشق
ای هم صدای بی دل آرام همچو ساحل
هر دم تو را بیابم در بیکرانی از عشق
باران اشک هایت وقتی نشست بر دل
دیدم در آن نگاهت رنگین کمانی از عشق
در لحظه های سردم یاد تو شعله ور بود
جا مانده در گلویم بغض نهایی عشق

قاصدک ٬ هان چه خبر آوردی
از کجا از که خبر آوردی
انتظار خبری نیست مرا ٬ نه ز دَیار و دیاری ٬ باری
قاصدک ٬ با تو نباشد کاری
برو آنجا که تو را منتظرند٬
قاصدک ٬ در دل من همه کورند و کرند
تجربه های همه تلخ با دلم می گوید که دروغی تو ٬ دروغ
که فریبی تو فریب
قاصدک ٬ ابرهای همه عالم شب و روز
در دلم می گریند
قاصدک در دل من همه کورند و کرند
برو آنجا که تو را منتظرند

|
هر جا که سفر کردم تو همسفرم بودی
وز هر طرفی رفتم تو راهبرم بودی با هر که سخن گفتم پاسخ زتو بشنیدم بر هر که نظر کردم تو در نظرم بودی هر شب که قمر تابید هر صبح که سرزد شمس در گردش روز و شب شمس و قمرم بودی در خنده من چون گل در کنج لبم خفتی در گریه من چون اشک در چشم ترم بودی در صبحگه عشرت همدوش تو می رفتم در شامگه غربت بالین سرم بودی چون طرح غزل کردم بیت الغزلم گشتی چون عرض هنر کردم زیب هنرم بودی آواز چو می خواندم سوز تو به سازم بود پرواز چو می کردم تو بال و پرم بودی هرگز دل من بر تو یار دگری نگزید گر خواست که بگزیند یار دگرم بودی سرمد به دیار خود از ره نرسیده گفت هر جا که سفر کردم تو همسفرم بودی
|
من دلم می خواهد خانه ای داشته باشم پر دوست
کنج دیوارش دوستانم بنشینند آرام
هر کس می خواهد وارد خانه ی پر عشق و صفامان گردد
یک سبد بوی گل سرخ به ما هدیه دهد
شرط وارد گشتن شستشوی دل هاست
شرط آن داشتن یک دل بی رنگ و ریاست
بر درش برگ گلی می کوبم
روی آن با قلم سبز بهار می نویسم
ای یار!
خانه ی دوستی ها اینجاست
تا که سهراب نپرسد دیگر
خانه ی دوست کجاست؟



برادر كوچكم از من پرسيد پنج وارونه يعني چه؟
من به او خنديدم كمي آزرده و حيرتزده گفت: روي ديوار و درختان ديدم.
باز هم خنديدم.
گفت: ديروز خودم ديدم كه فرهاد پسر همسايه پنج وارونه به شیرین ميداد
آنقدر خنديدم كه طفلك ترسيد بغلش كردم و بوسيدم
و گفتم :بعدها وقتي كه باران بي وقفهي درد سقف كوتاه دلت را خم كرد بيگمان ميفهمي پنج وارونه چه معنا دارد -
به چشمهای درخشان تر از ستاره بیا
اگر چو ماه به وقت سحر برون رفتی
به شب که تیره شود آسمان دوباره بیا
دو گوش خویش به پروین و زهره آذین کن
به خلوت شب من با دو گوشواره بیا
به پیش جمع کلامی مخواه از لب من
به چشم من نظری کن به یک اشاره بیا
اگر که گریه ی ما را ندیده یی هرگز
شبی به خلوت من از پی نظاره بیا
مهدی سهیلی
به روزگاري چنين
دلم سرد و ملول گشته است
مي بينم جهان شعله ور از
سياهي سينه هاست
و آتش عشق را
خاكستر بوسه هاي دروغين
پوشانده است
زمين را گويي
لعنتي جاودانه
فرا گرفته
و هر انسان
براي انسان ديگر
طعمه اي گوارا مي باشد
*************
چگونه او را بايد پذيرفت
وقتي كه فريب
پشت كلمات
پنهان است
و آن كو
كه به ديناري تسليم مي شود
و همسايه را
داغي ننگ
بر پيشاني مي زند
*************
من مسيح زيادي را
مصلوب ديده ام
به روزگاري چنين
شهادت را
پاياني نيست
دگر در قلب بیمارم نماندست آرزویی چند
دل من بر که خوش باشد در این گلخانه ی بیرنگ
بزن جانا که دلتنگم بزن ساز و نوایی چند
بگو از عاشقی کردن کجا نامی به جا ماندست
ببوسم هر وجب خاکش به تسبیح و ثنایی چند
بسوزانم همه عالم به آهی کز دلم خیزد
که بشکستند در سینه دلم را با رضایی چند
به هر سو بنگرم ما را نباشد دست دلداری
منم عاشق که حق باشد برای من سزایی چند
بسوزانند شعرم را به جرم فتح شیدایی
مرا گویند دیوانه به آواز و صدایی چند
همه مردم مسیحا را به زخمی آشنا کردند
ببین کز شعر پر شورم نماندست های هایی چند
تنها تو هستی که مرا فراموش نکرده ای
همه مرا فراموش کردند و رفتند تنها تو ماندی....
تنها تو به صدایم گوش می دهی....
برایت از چه بگویم؟
از بی وفایی روزگار یا از دل کوچک تنهایم؟
تو هم خواهی رفت....
و من می مانم و دنیای تنهایی....
تا به کی انتظار تا به کی انتظار
تا به کی منتظر ماندن و نوشتن تا بیایی؟
شاید من اشتباه می کنم
دوست دارم وقت رفتن خبرم کنی
تا برای اخرین بار در اغوشت گم شوم
تا برای اخرین بار دستان گرم و پر محبت
را با تمام وجود در بر گیرم
و با تمام احساس لمس کنم....
برو....
ولی فکر غریبه کوچک باش

معبودا !
دلم اگر رخوت زمستان را پشت سر گذاشت ،
سجاده ی تضرع بر آستان تو خواهم گسترد
_ و چشم در چشم آينه ی عمر تباه شده ام _
بهار را سراسر خواهم باريد
تا شايد شقايق زار سينه ام جوانه عشق بروياند.


چنين غمگين و هاياهاى
كدامين سوگ مى گرياندت اى ابر شبگيران اسفندى
اگر دوريم اگر نزديك
بيا با هم بگرييم اي چو من تاريك
طواف کعبه دل
وقتی که زندگی با تمام زیبائی هایش در برابر چشمانت قرار می گیرد،
برای شکرگزاری از حق دلت به سوی اسمان پر می کشد.
وقتی که دلت از تمام غربت ها و تنهائی ها پر می شود و مشکلات تورا در
پنجه می فشرد،راهی خانه او می شوی،چرا که فقط ذکر خدا ان هم در کنار مضجع
امام رئوفی چون او به دلت قرار می بخشد و ارامت می کند.
وقتی که رازهایی که نمی توان به کسی گفت به دلت سنگینی می کند به سوی او
می روی،چرا که درخانه لبریز از ملکوتش همیشه به روی ارادتمندانش باز است
و تو می توانی ساعت ها با اوازغم ها،از شادی ها وحاجاتت بگویی بدون این که
تورا از خود براند.
آری
به سوی او می روی وکوله بار رنج ها و دردهایت را در کنجی می نهی ،
رشته نیاز را با سر انگشتان تمنا به مشبک ها گره می زنی و چشمان بارانی ات
را به گنبد طلا می دوزی،دل به یاری می سپاری و یار نیز چه زیبا جانت را به
شور می نوازد و تو را به نوشیدن جرعه ای از باده شفا دعوت می کند.
جرعه ای می نوشی ،ارام می شوی،گویی اصلا دردی نداشته ای مثل این که از
گرداب بلا به ساحلی ارام پیوند خورده ای.می خواهی برخیزی به مشبک های
پنجره تکیه کنی ،احساس میکنی بزرگ شده ای بزرگ،ان قدر بزرگ که اسمان
عشق را با دست هایت می توانی لمس کنی.
کبوتران اقا با پروازشان بر گرد تو این اتفاق زیبا را جشن می گیرند و تو چقدر
به خود می بالی.
دوستان عزیز : من برای ۳ روز دارم میرم مشهد
ازتمام کسانی که نظر داده بودن ممنون
عاقبت گیتار زن دیوانه شد
همره من بر سر پیمانه شد
ساز او سر مست شد از مستی اش
همنوا شد با تمام هستی اش
او به من دل داده من سر می دهم
سر چه باشد ،چیز بهتر میدهم
در کلامش شور و حال و سادگی
در نگاهش نور عشق و زندگی
آه از آن گیتار زن بیداد کرد
عشق را در کوچه ها فریاد کرد
کاسه صبرش دگر لبریز شد
گوش جانش بر حوادث تیز شد
آه از آن گیتار زن شد بیقرار
لحظه ها را می شمارد بیشمار
بیقرار وصل شد سر مست گشت
عاشق شب، آسمان و کوه و دشت
من چه میگویم منم دیوانه ام
عاشق گیتار زن مستانه ام
ما دو تا یکتا شدیم از همدلی
تا نباشد بین ما بی حاصلی
ای خدا گیتار زن سر زنده باد
تا ابد عشق و جنون پاینده باد
السلام علیک یا اباصالح المهدی
گاهی خیال می کنم از من بریده ای
بهتر زمن برای دلت برگزیده ای
از خود سوال میکنم آیا چه کرده ام؟
در فکر میروم که تو از من چه دیده ای؟
از من عبور میکنی و دم بر نمی زنی
تنها خوش است دلم که شاید ندیده ای
یک روز میرسد که در آغوش گیرمت
هرگز بعید نیست خدا را چه دیده ای؟
از من عبور میکنی و دم بر نمی زنی
تنها خوش است دلم که شاید ندیده ای
یک روز میرسد که در آغوش گیرمت
هرگز بعید نیست خدا را چه دیده ای؟
وقتی میان دفترم یک خاطره جا می شود
این جا میان سال ها یک عشق پیدا می شود
یک فرد کو پنهان میان خاطرات کهنه ام
از دور با چشم ترش قلبم هراسان می شود
کوتاه بود و خواندنی آن خاطرات حک شده
اما صدای پای او بی وقفه پیدا می شود
انگار در دنیا ی من جای دلش خالی شده
امشب که او با حرف من غمگین دنیا می شود
این نیز بگذرد....مثل همه ی اتفاقات خوب و بد زندگی...مثل همه دوست داشتنها که در ته صندوق خاک خورده زمان مخفی شد و گردی از فراموشی پوشاندش....این نیز بگذرد....مثل همه اشکهایی که در انزوا ریخته شد و هیچ کس نفهمیدشان....این نیز بگذرد مثل همه بغض هایی که بی پروا گره کور خوردند و هیچ دست مهربانی هرگز بازشان نکرد....این نیز بگذرد مثل گذر تلخ ثانیه ثانیه های تنهایی و بیقراری و دلتنگی برای اویی که میدانی باید تنهایش بگذاری ....این نیز بگذرد مثل زندگی
می خوام يه قصه بگم از سرشت آدما
روزی که تو آسمون تک و تنها بود خدا !
اون روزا آسمونا رنگشون آبی نبود!
تو دل ستاره ها درد بی خوابی نبود !
یه روزی خدا اومد یه ذره خاکُ گرفت!
به هوای عشق تو گِل آدم و سرشت!
برا خوشحالی تو این زمین و آفرید
این همه کهکشونو روی دامن تو چید !
برای چشمای تو بهشت و بهونه کرد!
با ناز نگاه تو دوزخ و ویرونه کرد!
برا عطر نفس هات نسیم و آواره کرد!
برای بچگی هات زمین و گهواره کرد!
خورشید و برای تو ، توی آسمون گذاشت!
گلای سرخ و فقط، برا خاطره تو کاشت!
بارون و به خاطر سبزی دل به تو داد!
برا بوییدن تو خودشو رسوند به باد !
از سیاهی چشات قطره ای جوهر گرفت !
بعد از اون شد که دیگه ، شب زیبا سر گرفت!
از صدای گریه هات رعد و برق و آفرید !
دونه های اشکتو روی دریاها پاشید!

امید رو به یاد تو به زمین ارزونی کرد !
از غم چشمای تو تو پاییزو زندونی کرد!
روزی که خدا تو رو سرور دنیا می کرد !
با گلاب عشق ِ تو دل ها رو معنا کرد!
می روم خسته و افسرده
سوی منزلگه ویرانه ی خویش
بخدا می روم از شهر شما
دل شوریده و دیوانه ی خویش
می برم ، تا که در آن نقطه ی دور
شستشویش دهم از رنگ گناه
شستشویش دهم از لکه ی عشق
زین همه خواهش بیجا وتباه
می برم تا زتو دورش سازم
ز تو ،ای جلوه ی امید محال
می برم زنده بگورش سازم
تا از این پس نکند یاد وصال
ناله می لرزد ، می رقصد اشک
آه ، بگذار که بگریزم من
از تو ، ای چشمه ی جوشان گناه
شاید آن به که به پرهیزم من
بخدا غنچه ی شادی بودم
دست عشق آمد و از شاخم چید
شعله ی آه شدم ، صد افسوس
که لبم باز بر آن لب نرسید
عاقبت بند سفر پایم بست
می روم ، خنده بلب خونین دل
می روم ، از دل من دست بردار
ای امید عبث بی حاصل
شل سیلوراستاین
چقدر برای این آدم برفی دلم سوخت!
آدم برفیها هم دل دارند
یه دل بزرگ و دوست داشتنی!
عقده هایم باز کن ٬ بر گفته هایم گوش کن
شهر شب فانوس را همچون ستاره می خورد
گر نمی جنبی بیا ٬ دروازه را در پوش کن
عشق ما آوارگی دارد ٬ کلامش خستگی است
جان ساقی ٬ نوشدارویی بیاور نوش کن
در وجود نامرامی های این فصل سیاه
همچو ضحاک قلندر مار را بر دوش کن
خسته و دیوانه و آزرده ام از سهم عشق
جان مطرب امشبی بر ناله هایم گوش کن

اي نگاهت نخي از مخمل و از ابريشم
چند وقتي است که تنها به تو مي انديشم
به تو آري? به تو يعني به همان منظر دور
به همان سبز صميمي به همان باغ بلور
به همان زل زدن از فاصله دور به هم
يعني آن شيوه فهماندن منظور به هم
به تبسم به تکلم به دل آرايي تو
به صبوري به خموشي به شکيبايي تو
شبهي چند شب است آفت جانم شده است
اول نام کسي ورد زبانم شده است
در من انگار کسي در پي انکار من است
يک نفر مثل خودم ? عاشق ديدار من است
يک نفر ساده ? چنان ساده که از سادگيش
مي توان يک شبه پي برد به دلدادگيش
آي بي رنگ تر از آينه ! يک لحظه بايست
راستي ? اين شبهه هر شبه تصوير تو نيست
حتم دارم که تويي آن شبهه آينه پوش
عاشقي جرم قشنگي ست ? به انکار مکوش
چه پرغرور میروی به جنگ دردهای من
چه عاشقانه میشود غزل در انتظار تو
چه بی بهانه میدود کلام من برای تو
چه رازهاکه گفته ای به قلب بیقرار من
چه قصه ها شنیده ای بهار بی خزان من
چه روزها که رفته ایم به جنگ درد و فاصله
چه روزها سپرده ایم به دست سرد خاطره
چه لحظه ها نگاه تو بر نگاه من دوید
چه عاشقانه دست من به دست گرم تو رسید
چه آه ها کشیده ام برای بی تو بودنم
چه اشکها ریخته ام برای از تو گفتنم
بهار شد فکر من برای با تو ماندم
تمام شد شعر من فدای شعر خواندت
تو کی بودی ای مسافر که منو در من شکستی؟
رفتی اما در دل من تو همیشه زنده هستی...
تو کی بودی که به یادت باید آواره بمونم؟
پا به پای باد شب گرد برمو از تو بخونم"""
انتظار دیدن تو منو آروم نمی زاره
مثل بغضی که گلومو بسته اما نمی باره
چه شکستی که چشاموبرگ تنهایی ربوده...
چشمی از سحر نداشتم اگه داشتم از تو بوده
چه نشستی که شکستم زیر بار غم غربت
خالی از نغمه شوقم...پرم از قصه محنت
گم شدم تو شهر ظلمت رد پایی تو شبا نیست
با صدای هق هق من کسی اینجا آشنا نیست
ای صدای آسمونی پرم از هرچه شنیدم
کاش کی میشد پر میکشیدم به هوای با توبودن...
