تبليغاتX
داستان عشق
شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1386

هم داستان من باش تا بیکرانی از عشق

 پرواز کن دوباره در اسمانی از عشق

 

ای آخرین بهانه،با تو مرا همین بس

 یک خلوت از ترانه،با سایبانی از عشق

 

یک کوچه از طراوت یک خانه از اقاقی

 یک سفره از رفاقت با لقمه نانی از عشق

 

ای هم صدای بی دل آرام همچو ساحل

 هر دم تو را بیابم در بیکرانی از عشق

 

باران اشک هایت وقتی نشست بر دل

 دیدم در آن نگاهت رنگین کمانی از عشق

 

در لحظه های سردم یاد تو شعله ور بود

 جا مانده در گلویم بغض نهایی عشق

+ نوشته شده در 10:17 توسط محمد حسين.
دوشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1386

 

قاصدک ٬ هان چه خبر آوردی

از کجا از که خبر آوردی

انتظار خبری نیست مرا ٬ نه ز دَیار و دیاری ٬ باری

قاصدک ٬ با تو نباشد کاری

برو آنجا که تو را منتظرند٬

قاصدک ٬ در دل من همه کورند و کرند

تجربه های همه تلخ با دلم می گوید که دروغی تو ٬ دروغ

که فریبی تو فریب      

قاصدک ٬ ابرهای همه عالم شب و روز

در دلم می گریند

قاصدک در دل من همه کورند و کرند

برو آنجا که تو را منتظرند

+ نوشته شده در 17:41 توسط محمد حسين.
شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1386
هر جا که سفر کردم تو همسفرم بودی

وز هر  طرفی رفتم تو راهبرم بودی

                                            با هر که سخن گفتم پاسخ زتو بشنیدم

                                            بر هر که نظر کردم تو در نظرم بودی

هر شب که قمر تابید هر صبح که سرزد شمس

در گردش روز و شب شمس و قمرم بودی

                                           در خنده من چون گل در کنج لبم خفتی

                                          در گریه من چون اشک در چشم ترم بودی

در صبحگه عشرت همدوش تو می رفتم

در شامگه غربت بالین سرم بودی

                                         چون طرح غزل کردم بیت الغزلم گشتی

                                         چون عرض هنر کردم زیب هنرم بودی

آواز چو می خواندم سوز تو به سازم بود

پرواز چو می کردم تو بال و پرم بودی

                                        هرگز دل من بر تو یار دگری نگزید

                                        گر خواست که بگزیند یار دگرم بودی

سرمد به دیار خود از ره نرسیده گفت

هر جا که سفر کردم تو همسفرم بودی

                      همسفر

 

+ نوشته شده در 2:12 توسط محمد حسين.
سه شنبه هجدهم اردیبهشت 1386

من دلم می خواهد خانه ای داشته باشم پر دوست

کنج دیوارش دوستانم بنشینند آرام

هر کس می خواهد وارد خانه ی پر عشق و صفامان گردد

یک سبد بوی گل سرخ به ما هدیه دهد

شرط وارد گشتن شستشوی دل هاست

شرط آن داشتن یک دل بی رنگ و ریاست

بر درش برگ گلی می کوبم

روی آن با قلم سبز بهار می نویسم

ای یار!

خانه ی دوستی ها اینجاست

تا که سهراب نپرسد دیگر

خانه ی دوست کجاست؟

+ نوشته شده در 17:57 توسط محمد حسين.
سه شنبه هجدهم اردیبهشت 1386

برادر كوچكم از من پرسيد پنج وارونه يعني چه؟

 من به او خنديدم كمي آزرده و حيرت‌زده گفت: روي ديوار و درختان ديدم.

 باز هم خنديدم.

 گفت: ديروز خودم ديدم كه فرهاد پسر همسايه پنج وارونه به شیرین مي‌داد

 آنقدر خنديدم كه طفلك ترسيد بغلش كردم و بوسيدم

 و گفتم :بعدها وقتي كه باران بي ‌وقفه‌ي درد سقف كوتاه دلت را خم كرد بي‌گمان مي‌فهمي پنج‌ وارونه چه معنا دارد -

 

+ نوشته شده در 0:43 توسط محمد حسين.
دوشنبه هفدهم اردیبهشت 1386

شبی به خلوت من از پی نظاره بیا
 به چشمهای درخشان تر از ستاره بیا
اگر چو ماه به وقت سحر برون رفتی
به شب که تیره شود آسمان دوباره بیا
دو گوش خویش به پروین و زهره آذین کن
به خلوت شب من با دو گوشواره بیا
به پیش جمع کلامی مخواه از لب من
به چشم من نظری کن به یک اشاره بیا
اگر که گریه ی ما را ندیده یی هرگز
شبی به خلوت من از پی نظاره بیا 

مهدی سهیلی

+ نوشته شده در 12:5 توسط محمد حسين.
یکشنبه شانزدهم اردیبهشت 1386

به روزگاري چنين

دلم سرد و ملول گشته است

مي بينم جهان شعله ور از

سياهي سينه هاست

و آتش عشق را

خاكستر بوسه هاي دروغين

پوشانده است

زمين را گويي

لعنتي جاودانه

فرا گرفته

و هر انسان

براي انسان ديگر

طعمه اي گوارا مي باشد

*************

چگونه او را بايد پذيرفت

وقتي كه فريب

پشت كلمات

پنهان است

و آن كو

كه به ديناري تسليم مي شود

و همسايه را

داغي ننگ

بر پيشاني مي زند

*************

من مسيح زيادي را

مصلوب ديده ام

به روزگاري چنين

شهادت را

پاياني نيست

 

 

 

+ نوشته شده در 18:14 توسط محمد حسين.
شنبه پانزدهم اردیبهشت 1386
دریغا از شما یاران ندیدم جز جفایی چند

                                               دگر در قلب بیمارم نماندست آرزویی چند

دل من بر که خوش باشد در این گلخانه ی بیرنگ

                                               بزن جانا که دلتنگم بزن ساز و نوایی چند

بگو از عاشقی کردن کجا نامی به جا ماندست

                                       ببوسم هر وجب خاکش به تسبیح و ثنایی چند

بسوزانم همه عالم به آهی کز دلم خیزد

                                           که بشکستند در سینه دلم را با رضایی چند

به هر سو بنگرم ما را نباشد دست دلداری

                                       منم عاشق که حق باشد برای من سزایی چند

بسوزانند شعرم را به جرم فتح شیدایی

                                                      مرا گویند دیوانه به آواز و صدایی چند

                        همه مردم مسیحا را به زخمی آشنا کردند

                    ببین کز شعر پر شورم نماندست های هایی چند

+ نوشته شده در 12:0 توسط محمد حسين.
جمعه چهاردهم اردیبهشت 1386

تنها تو هستی که مرا فراموش نکرده ای

همه مرا فراموش کردند و رفتند تنها تو ماندی....

تنها تو به صدایم گوش می دهی....

برایت از چه بگویم؟

از بی وفایی روزگار یا از دل کوچک تنهایم؟

تو هم خواهی رفت....

و من می مانم و دنیای تنهایی....

تا به کی انتظار تا به کی انتظار

تا به کی منتظر ماندن و نوشتن تا بیایی؟

شاید من اشتباه می کنم

دوست دارم وقت رفتن خبرم کنی

تا برای اخرین بار در اغوشت گم شوم

تا برای اخرین بار دستان گرم و پر محبت

را با تمام وجود در بر گیرم

و با تمام احساس لمس کنم....

برو....

ولی فکر غریبه کوچک باش

+ نوشته شده در 18:53 توسط محمد حسين.
پنجشنبه سیزدهم اردیبهشت 1386

معبودا !

دلم اگر رخوت زمستان را پشت سر گذاشت ،

سجاده ی تضرع بر آستان تو خواهم گسترد

_ و چشم در چشم آينه ی عمر تباه شده ام _

بهار را سراسر خواهم باريد

تا شايد شقايق زار سينه ام جوانه عشق بروياند.

 

چنين غمگين و هاياهاى

كدامين سوگ مى گرياندت اى ابر شبگيران اسفندى

اگر دوريم اگر نزديك

بيا با هم بگرييم اي چو من تاريك

+ نوشته شده در 12:17 توسط محمد حسين.
یکشنبه نهم اردیبهشت 1386

طواف کعبه دل

 

 

 

وقتی که زندگی با تمام زیبائی هایش در برابر چشمانت قرار می گیرد،

 

 

برای شکرگزاری از حق دلت به سوی اسمان پر می کشد.

 

 

وقتی که دلت از تمام غربت ها و تنهائی ها پر می شود و مشکلات تورا در

 

 

پنجه می فشرد،راهی خانه او می شوی،چرا که فقط ذکر خدا ان هم در کنار مضجع

 

 

 امام رئوفی چون او به دلت قرار می بخشد و ارامت می کند.

 

 

وقتی که رازهایی که نمی توان به کسی گفت به دلت سنگینی می کند به سوی او

 

 

 می روی،چرا که درخانه لبریز از ملکوتش همیشه به روی ارادتمندانش باز است

 

 

و تو می توانی ساعت ها با اوازغم ها،از شادی ها وحاجاتت بگویی بدون این که

 

 

تورا از خود براند.

 

 

 

 

آری

 

 

 

به سوی او می روی وکوله بار رنج ها و دردهایت را در کنجی می نهی ،

 

 

رشته نیاز را با سر انگشتان تمنا به مشبک ها گره می زنی و چشمان بارانی ات

 

 

را به گنبد طلا می دوزی،دل به یاری می سپاری و یار نیز چه زیبا جانت را به

 

 

شور می نوازد و تو را به نوشیدن جرعه ای از باده شفا دعوت می کند.

 

 

جرعه ای می نوشی ،ارام می شوی،گویی اصلا دردی نداشته ای مثل این که از

 

 

 گرداب بلا به ساحلی ارام پیوند خورده ای.می خواهی برخیزی به مشبک های

 

 

پنجره تکیه کنی ،احساس میکنی بزرگ شده ای بزرگ،ان قدر بزرگ که اسمان

 

 

عشق را با دست هایت می توانی لمس کنی. 

 

کبوتران اقا با پروازشان بر گرد تو این اتفاق زیبا را جشن می گیرند و تو چقدر

 

به خود می بالی.

 

دوستان عزیز : من برای ۳ روز دارم میرم مشهد

 

ازتمام کسانی که نظر داده بودن ممنون

+ نوشته شده در 2:2 توسط محمد حسين.
شنبه هشتم اردیبهشت 1386

عاقبت   گیتار زن    دیوانه    شد

همره  من   بر  سر   پیمانه    شد

ساز او سر مست شد از مستی اش

همنوا   شد   با   تمام   هستی اش

 او به من دل داده من سر  می دهم

سر  چه  باشد ،چیز  بهتر   میدهم

در کلامش شور و حال و   سادگی

در  نگاهش  نور  عشق  و زندگی

 

آه  از  آن  گیتار زن  بیداد    کرد

عشق  را  در  کوچه ها فریاد کرد

کاسه   صبرش   دگر   لبریز   شد

گوش  جانش  بر  حوادث  تیز  شد

 

آه  از  آن   گیتار زن   شد   بیقرار

لحظه ها   را   می شمارد    بیشمار

بیقرار  وصل  شد  سر  مست گشت

عاشق  شب، آسمان  و کوه  و دشت

 

من  چه    میگویم   منم   دیوانه ام

عاشق      گیتار زن      مستانه ام

ما  دو  تا  یکتا  شدیم  از   همدلی

تا  نباشد  بین    ما   بی   حاصلی

 

ای   خدا  گیتار زن   سر   زنده باد

تا  ابد  عشق  و  جنون   پاینده   باد

+ نوشته شده در 11:44 توسط محمد حسين.
جمعه هفتم اردیبهشت 1386
من اگردیوانه ام
 با زندگی بیگانه ام
 مستم اگر یا گیج و سرگردان و مدهوشم
 اگر بی صاحب و بی چیز و ناراحت
خراب اندر خراب و خانه بر دوشم
 اگر فریاد منطق هیچ تأثیری ندارد
 در دل تاریک و گنگ و لال و صاحب مرده ی گوشم
 به مرگ مادرم : مردم
 شما ای مردم عادی
 که من احساس انسانی خودرا
 بر سرشک ساده ی رنج فلکت بارتان
 بی شبهه مدیونم
 میان موج وحشتنکی از بیداد این دنیا
 در اعماق دل آغشته با خونم
هزار درد دارم
 درد دارم
 
+ نوشته شده در 16:42 توسط محمد حسين.
جمعه هفتم اردیبهشت 1386
یا مهدی

السلام علیک یا اباصالح المهدی

 

گاهی خیال می کنم از من بریده ای

بهتر زمن برای دلت برگزیده ای

از خود سوال میکنم آیا چه کرده ام؟

در فکر میروم که تو از من چه دیده ای؟

از من عبور میکنی و دم بر نمی زنی

تنها خوش است دلم که شاید ندیده ای

یک روز میرسد که در آغوش گیرمت

هرگز بعید نیست خدا را چه دیده ای؟

از من عبور میکنی و دم بر نمی زنی

تنها خوش است دلم که شاید ندیده ای

یک روز میرسد که در آغوش گیرمت

هرگز بعید نیست خدا را چه دیده ای؟

+ نوشته شده در 3:30 توسط محمد حسين.
پنجشنبه ششم اردیبهشت 1386

وقتی میان دفترم یک خاطره جا می شود

این جا میان سال ها یک عشق پیدا می شود

یک فرد کو پنهان میان خاطرات کهنه ام

از دور با چشم ترش قلبم هراسان می شود

کوتاه بود و خواندنی آن خاطرات حک شده

اما صدای پای او بی وقفه پیدا می شود

انگار در دنیا ی من جای دلش خالی شده

امشب که او با حرف من غمگین دنیا می شود

+ نوشته شده در 14:33 توسط محمد حسين.
چهارشنبه پنجم اردیبهشت 1386

این نیز بگذرد....مثل همه ی اتفاقات خوب و بد زندگی...مثل همه دوست داشتنها که در ته صندوق خاک خورده زمان مخفی شد و گردی از فراموشی پوشاندش....این نیز بگذرد....مثل همه اشکهایی که در انزوا ریخته شد و هیچ کس نفهمیدشان....این نیز بگذرد مثل همه بغض هایی که بی پروا گره کور خوردند و هیچ دست مهربانی هرگز بازشان نکرد....این نیز بگذرد مثل گذر تلخ ثانیه ثانیه های تنهایی و بیقراری و دلتنگی برای اویی که میدانی باید تنهایش بگذاری ....این نیز بگذرد مثل زندگی

 

می خوام يه قصه بگم از سرشت آدما  

روزی که تو آسمون تک و تنها بود خدا !  

اون روزا آسمونا رنگشون آبی نبود!  

تو دل ستاره ها درد بی خوابی نبود !  

یه روزی خدا اومد یه ذره خاکُ گرفت!  

به هوای عشق تو گِل آدم و سرشت! 
 

برا خوشحالی تو این زمین و آفرید  

 این همه کهکشونو روی دامن تو چید ! 

 برای چشمای تو بهشت و بهونه کرد! 

 با ناز نگاه تو دوزخ و ویرونه کرد!  

برا عطر نفس هات نسیم و آواره کرد!  

برای بچگی هات زمین و گهواره کرد!  

خورشید و برای تو ، توی آسمون گذاشت!  

گلای سرخ و فقط، برا خاطره تو کاشت!  

بارون و به خاطر سبزی دل  به تو داد! 

برا بوییدن تو خودشو رسوند به باد !  

از سیاهی چشات قطره ای جوهر گرفت ! 

 بعد از اون شد که دیگه ، شب زیبا سر گرفت! 

از صدای گریه هات رعد و برق و آفرید ! 

دونه های اشکتو روی دریاها پاشید! 
 

امید رو  به یاد تو به زمین ارزونی کرد !  

از غم چشمای تو تو پاییزو زندونی کرد!  

روزی که خدا تو رو سرور دنیا می کرد !  

با گلاب عشق ِ تو دل ها رو معنا کرد!

+ نوشته شده در 11:57 توسط محمد حسين.
چهارشنبه پنجم اردیبهشت 1386
وداع

می روم خسته و افسرده

سوی منزلگه ویرانه ی خویش

بخدا می روم از شهر شما

دل شوریده و دیوانه ی خویش

می برم ، تا که در آن نقطه ی دور

شستشویش دهم از رنگ گناه

شستشویش دهم از لکه ی عشق

زین همه خواهش بیجا وتباه

می برم تا زتو دورش سازم

ز تو ،ای جلوه ی امید محال

می برم زنده بگورش سازم

تا از این پس نکند یاد وصال

ناله می لرزد ، می رقصد اشک

آه ، بگذار که بگریزم من

از تو ، ای چشمه ی جوشان گناه

شاید آن به که به پرهیزم من

بخدا غنچه ی شادی بودم

دست عشق آمد و از شاخم چید

شعله ی آه شدم ، صد افسوس

که لبم باز بر آن لب نرسید

عاقبت بند سفر پایم بست

می روم ، خنده بلب خونین دل

می روم ، از دل من دست بردار

ای امید عبث بی حاصل

TinyPic image

+ نوشته شده در 10:59 توسط محمد حسين.
سه شنبه چهارم اردیبهشت 1386
روزِ اوّل‌ِ بهار،
آدم‌ برفی‌ تک‌ُ تنها سَرِ جاش‌ واستاده‌ بود!
برفای‌ زمستون‌ داشتن‌ نَم‌ نَم‌ آب‌ می‌شُدن‌ُ
درختای‌ کاج‌ خِش‌ خِش‌کنون‌ می‌گفتن‌:
«ـ حیوونی‌ آدم‌برفی‌!
داری‌ کم‌ کم‌ آب‌ می‌شی‌!»
آدم‌برفی‌ گفت‌:
«ـ حیف‌!
نمی‌دونین‌ چه‌قدر دلم‌ می‌خواد تابستون‌ُ ببینم‌!
نپُرسین‌ چرا!
فقط‌ بدونین‌ که‌ خیلی‌ دِلم‌ می‌خواد!
خیلی‌...»

یه‌ سینه‌سُرخ‌ جیک‌ جیک‌کنون‌ رسیدُ گفت‌:
«ـ فصلا یکی‌ یکی‌ میان‌ُ می‌رَن‌!
وقتی‌ فصل‌ِ دراومدن‌ِ گُلا برسه‌،
یخای‌ گُنده‌اَم‌ آب‌ می‌شن‌!
هَر شروعی‌ یه‌ پایونی‌ داره‌!
آدم‌برفی‌ تابستون‌ُ نمی‌بینه‌!
امکان‌ نداره‌! هیچ‌ وقت‌!
هیچ‌ وقت‌...»

آدم‌برفی‌ با دماغ‌ِ هویجی‌ُ صدای‌ تو دماغیش‌ گفت‌:
«ـ سعی‌اَم‌ُ می‌کنم‌!»
با یه‌ لب‌ْخندِ یخی‌
بدون‌ِ ترس‌ سینه‌ش‌ُ سپر کردُ
دُرُس‌ رو به‌ روی‌ خورشید وایستادُ
با چشای‌ سیاه‌ِ زغالیش‌ پلک‌ زَد...
نمی‌تونم‌ بِهِتون‌ بگم‌ اون‌ آخرش‌ تابستون‌ُ دید یا نه‌!
خودتون‌ می‌تونین‌ مث‌ِ من‌ حدس‌ بزنین‌!

شل سیلوراستاین

 

چقدر برای این آدم برفی دلم سوخت!

آدم برفیها هم دل دارند

 یه دل بزرگ و دوست داشتنی!

+ نوشته شده در 14:30 توسط محمد حسين.
دوشنبه سوم اردیبهشت 1386
گوش کن
ای زمان بی کسی این عشق را خاموش کن

عقده هایم باز کن ٬ بر گفته هایم گوش کن

شهر شب فانوس را همچون ستاره می خورد

گر نمی جنبی بیا ٬ دروازه را در پوش کن

عشق ما آوارگی دارد ٬ کلامش خستگی است

جان ساقی ٬ نوشدارویی بیاور نوش کن

در وجود نامرامی های این فصل سیاه

همچو ضحاک قلندر مار را بر دوش کن

خسته و دیوانه و آزرده ام از سهم عشق

جان مطرب امشبی  بر ناله هایم گوش کن

+ نوشته شده در 19:7 توسط محمد حسين.
دوشنبه سوم اردیبهشت 1386
عاشقي جرم قشنگيست

 



اي نگاهت نخي از مخمل و از ابريشم

چند وقتي است که تنها به تو مي انديشم

به تو آري? به تو يعني به همان منظر دور

به همان سبز صميمي به همان باغ بلور

به همان زل زدن از فاصله دور به هم

يعني آن شيوه فهماندن منظور به هم

به تبسم به تکلم به دل آرايي تو

به صبوري به خموشي به شکيبايي تو

شبهي چند شب است آفت جانم شده است

اول نام کسي ورد زبانم شده است

در من انگار کسي در پي انکار من است

يک نفر مثل خودم ? عاشق ديدار من است

يک نفر ساده ? چنان ساده که از سادگيش

مي توان يک شبه پي برد به دلدادگيش

آي بي رنگ تر از آينه ! يک لحظه بايست

راستي ? اين شبهه هر شبه تصوير تو نيست

حتم دارم که تويي آن شبهه آينه پوش

عاشقي جرم قشنگي ست ? به انکار مکوش

+ نوشته شده در 11:56 توسط محمد حسين.
یکشنبه دوم اردیبهشت 1386
چه با شکوه آمدی
چه با شکوه آمدی به لحظه های سرد من

چه پرغرور میروی به جنگ دردهای من

چه عاشقانه میشود غزل در انتظار تو

چه بی بهانه میدود کلام من برای تو

چه رازهاکه گفته ای به قلب بیقرار من

چه قصه ها شنیده ای بهار بی خزان من

چه روزها که رفته ایم به جنگ درد و فاصله

چه روزها سپرده ایم به دست سرد خاطره

چه لحظه ها نگاه تو بر نگاه من دوید

چه عاشقانه دست من به دست گرم تو رسید

چه آه ها کشیده ام برای بی تو بودنم

چه اشکها ریخته ام برای از تو گفتنم

بهار شد فکر من برای با تو ماندم

تمام شد شعر من فدای شعر خواندت

 

+ نوشته شده در 1:21 توسط محمد حسين.
شنبه یکم اردیبهشت 1386
تو کی بودی

تو کی بودی ای مسافر که منو در من شکستی؟

 

رفتی اما در دل من تو همیشه زنده هستی...

 

تو کی بودی که به یادت باید آواره بمونم؟

 

پا به پای باد شب گرد برمو از تو بخونم"""

 

انتظار دیدن تو منو آروم نمی زاره

 

مثل بغضی که گلومو بسته اما نمی باره

 

چه شکستی که چشاموبرگ تنهایی ربوده...

 

چشمی از سحر نداشتم اگه داشتم از تو بوده

 

چه نشستی که شکستم زیر بار غم غربت

 

خالی از نغمه شوقم...پرم از قصه محنت

 

گم شدم تو شهر ظلمت رد پایی تو شبا نیست

 

با صدای هق هق من کسی اینجا آشنا نیست

 

ای صدای آسمونی پرم از هرچه شنیدم

 

کاش کی میشد پر میکشیدم به هوای با توبودن...

 

مریم پاییزی من

+ نوشته شده در 1:22 توسط محمد حسين.