
من گرفتار سنگينی سکوتی هستم که گويا
قبل از هر فريادی لازم است.....صدایی نیست
و حتی سایه ای از تو...و کلامی دلنشین
که به ناگاه از پشت سر مرا بخواند ....
و اما اشک چه بی ریا می آید.
و غم چه وفا دارانه مونس تنهایی هایم
شده است در نبود تو . محبوبم! صدایت کردم نشنیدی ؟
با تو هستم قدیمی دیر آشنا !!با تو
نجواها داشتم از عمق حسرت و سرما از
سوز و درد فراق ٬که فقط خیابان شنید و تاب
و سنگهای زیر پایم!!!
خداوندا
اگر روزي بشر گردي
ز حال ما خبر گردي
پشيمان مي شوي از قصه خلقت
از اين بودن از اين بدعت
خداوندا
نمي داني که انسان بودن و ماندن در اين دنيا
چه دشوار است
چه زجري مي کشد آنکس که انسان است
و از احساس سرشار است
دکتر علی شریعتی از کتاب هبوط
سخت است هنگام وداع
آنگاه که در می یابی
چشمانی که درحال عبور است
پاره ای از وجود تو را
نیز باخود خواهد برد
کاش مي شد فرياد مظلومانه نيلوفر هاي مرداب را شنيد ...
کاش مي شد انديشه و احساسم را به دست پيچکي بسپارم تا به هر کجا که مي خواهند سر بکشند ،
از تکرار ناقص خاطره ها , از تلاش بيهوده براي رفتن و نرسيدن مثل دو خط موازي خسته ام .
به شوق غرق شدن در كران چشمانت
به جان خريده خطر ، رهنورد گردابم
اگر كه سيب ، هماي سعادت حوّاست
براي چيده شدن از دلت ، چه بي تابم
قدم قدم به سراي دلم ، قدم بگذار
شميم عطر نفس هاي سرد مهتابم
براي ديدن لبخند تو ، همه ايام
درون پرده ي غم نيز هم ، شادابم
غزلترين غزلم را براي تو گفتم
شريك ثانيه هاي لحظه ي نابم

یادته ؟
درد من ، درد تو بود !
..............
تو شدی مترسک درمان
من شدم .....
همدردی ، نوازش زخمی بیهوده بود !
كس جاي در اين خانه ويرانه ندارد
دل را به كف هر كه دهم باز پس آرد
كس تاب نگهداري ديوانه ندارد
در بزم جهان جز دل حسرت كش مانيست
آن شمع که ميسوزد وپروانه ندارد
دل خانه عشقست خدا را به كه گويم
كارامشي از عشق كس اين خانه ندارد
در انجمن عقل فروشان ننهم پاي
ديوانه سر صحبت فرزانه ندارد
تا چند كني قضيه اسكندر و دارا
ده روزه عمر اين همه افسانه ندارد
پژمان بختياري
خدای من
من در کلبه درویشی خود چیزی دارم
که تو در آسمان کبریائیت نداری!!
من چون تویی دارم و تو چون خودت نداری
قلبی داری به وسعت هفت دریا و بیکرانه ی آسمانها . باید منطقی باشم .... حق داری اگر دلت برام تنگ نمی شه
پای سگ بوسید مجنون
خلق پرسید این چه بود؟
گفت این سگ گاه گاهی کوی لیلی رفته بود
ساحل بي كسيهايم را به خدا مي سپارم
زيرا ديگر تنها نيستم ....
و تو را دارم ...
و با تمام وجود تو را حس مي كنم .
پس هيچگاه ..................................
تنهايم نگذار !!!
امشب اي ماه به درد دل من تسكيني
آخر اي ماه تو همدرد من مسكيني
كاهش جان تو من دارم و من ميدانم
كه تو از دوري خورشيد چهها ميبيني
تو هم اي باديه پيماي محبت چو من
سر راحت ننهادي به سر باليـني
هر شب از حسرت ماهي، من و يك دامن اشك
تو هم اي دامن مهتــاب پر از پروينــي
همه در چشمه مهتاب غم از دل شويند
امشب اي مه تو هم از طالع من غمگيني
من مگر طالع خود در تو توانم ديدن
كه توام آينــه بخت غبـار آگينـي
ني محزون مگر از تربت فرهاد دميد
كه كند شكوه ز هجران لب شيريني
تو چنين خانه كن و دل شكن اي باد خزان
گر خود انصاف كني مستحق نفريني
كي بر اين كلبه طوفان زده سر خواهي زد
اي پرستو كه پيــامآور فــرورديني
شهريارا اگر آييــن محبت بـاشد
چه حیاتی و چه دنیای بهشت آیینی!