تبليغاتX
داستان عشق
جمعه بیست و نهم تیر 1386

به مادرم گفته ام که کسی روزی می آيد...

 کسی خوب

کسی که مثل هیچکس نیست

کسی که لبخند هایش بوی طراوت باران و بهار دارد

+ نوشته شده در 1:11 توسط محمد حسين.
چهارشنبه بیست و هفتم تیر 1386
+ نوشته شده در 0:46 توسط محمد حسين.
سه شنبه بیست و ششم تیر 1386

گلی را که دیروز
به دیدار من هدیه آوردی ای دوست
دور از رخ نازنین تو
امروز پژمرد
همه لطف و زیبایی اش را
که حسرت به روی تو می خورد و
هوش از سر ما به تاراج می برد
گرمای شب برد
صفای تو اما گلی پایدار است
بهشتی همیشه بهار است
گل مهر تو در دل و جان
گل بی خزان
گلی تا که من زنده ام ماندگار است

+ نوشته شده در 10:9 توسط محمد حسين.
یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386

غزل تازه

 

                           چه می شود که من خسته را بـیـاندیشی

                           وعقده های فرو بســــــته را بـیـاندیـشی

 

                           دمـی  کــنــار دل ســــاده ام فـــرود آیی

                           و این کــبــوتر بشکســــــته را بیاندیشی

 

                          مرا که از دل پایـیــز ها شکســـــته ترم

                          غروب وغــربت پیوســـته را بـیاندیشی

 

                         چه می شودکه سری هم به گوشه ها بزنـــی

                          فــرود بارش آهســـــــته را بـیاندیشـــی

 

                          نه، هیچ برق امیـدی نمی جـهـــــد ازمن

                          چگونه دست زخود شســته را بیانـــدیشی

 

                           و با تمامی اینها کســـــی چـه می دانــد؟

                          کـرم کنی و من خســـــــته را بــیـاندیشی

+ نوشته شده در 18:12 توسط محمد حسين.
یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386


به پايان فكر نكن ..

انديشيدن به پايان  هر چيز

 شيريني حضورش را تلخ مي كند ..

 بگذار پايان تو را غافلگير كند درست مانند

آغاز

 

شمع داني به دم مرگ به پروانه چه گفت؟  

گفت اي عاشق بيچاره فراموش شوي..

سوخت پروانه ولي خوب جوابش را داد

گفت طولي نکشد نيز تو خاموش شوي

 

تو مي روي و من فقط نگاهت مي كنم،

تعجب نكن كه چرا گريه نميكنم،

بي تو يك عمر فرصت براي گريستن دارم

اما براي تماشاي تو همين يك لحظه باقي است

 

سيب سرخي رابه من بخشيد و رفت ،

  عاقبت برعشق من خنديد و رفت ،

 

 اشك درچشمان سردم حلقه زد ،

 

 بي مروت گريه ام را ديد و رفت

 

 

ندانم از من خسته جگر چه می​خواهی

دلم به غمزه ربودی دگر چه می​خواهی

اگر تو بر دل آشفتگان ببخشایی

ز روزگار من آشفته​تر چه می​خواهی

+ نوشته شده در 12:55 توسط محمد حسين.
جمعه بیست و دوم تیر 1386
                 شمع می سوزد

 و پروانه به دورش همه شب ،

        من که می سوزم وپروانه ندارم چه کنم ؟

+ نوشته شده در 0:30 توسط محمد حسين.
چهارشنبه بیستم تیر 1386
 

از اينكه مي توانم همدمت باشم خدا را شكر مي گويم

و يا اينكه شريك ماتمت باشم خدا را شكر مي گويم

تو خود در چشم من خواندي كه از تنها نشيني سخت بيزارم

همينكه خاكسار مقدمت باشم خدا را شكر مي گويم

خدا را شكر مي گويم كه در قلبم تو را دارم ، تو را دارم

از اينكه تا ابد بيش و كمت باشم خدا را شكر مي گويم

تو ميداني كه من هم مثل

چه بی تابانه می خواهمت

 ای دوری ات آزمون تلخ زنده به گوری!

تو صد غصه خون جگر دارم

همينكه من خريدار غمت باشم خدا را شكر مي گويم

به آن پروردگار واحد و تنها هزاران مرتبه سوگند

از اينكه مي توانم همدمت باشم خدا را شكر مي گويم

+ نوشته شده در 2:38 توسط محمد حسين.
دوشنبه هجدهم تیر 1386

از تنگنای محبس تاریکی

از منجلاب تیره این دنیا      

                             بانک پر از نیاز مرا بشنو

                               آه ای خدای قادر بی همتا

 

یکدم ز گرد پیکر من بشکاف

بشکاف این حجاب سیاهی را

                                    شاید درون سینه من بینی

                                    این مایه گناه و تباهی را

                                                                                             فروغ فرخزاد

+ نوشته شده در 17:20 توسط محمد حسين.
سه شنبه دوازدهم تیر 1386

دوستان عزیز من برای ۳ روز میرم مشهد ممنون ازتمام دوستانی که نظر دادن

+ نوشته شده در 10:47 توسط محمد حسين.
سه شنبه دوازدهم تیر 1386

آسمان هست

من هستم

مثل یه پرستو مهاجر با حسی غریب

اما نه برای تو و نه برای هیچ کس

در کنار این مردم

شاید حضور صدایی نتواندنگاههایی چنین سنگین را جا به جا کند

شاید برای باور وجودم اثباتی لازم باشد

اما من وجود دارم

برای تنهایی دیوار اتاق

برای انتظار قلبهای بدون عکس

برای ترک خوردگی روح باغچه

من هستم با قلبی شکسته اما در حال تپیدن جدا از همه بودنها.............

+ نوشته شده در 0:39 توسط محمد حسين.
یکشنبه دهم تیر 1386

امشب بارانم

بگذار ببارم... بر شاخسار ایوان دلت

تا سحرگاهان که گل سرخ وجودت با شبنم در آمیخت

از کنارت رفته باشم ...

+ نوشته شده در 0:35 توسط محمد حسين.
شنبه نهم تیر 1386

باز آمدم با این تمنا

یارب نظر کن جرم عصیانم ببخشا

................................................

خداوندا: من در کلبه حقيرانه خود چيزی دارم که تو در عرش کبريايی خود نداری
من چون تويی دارم و تو چون خودی نداری
+ نوشته شده در 10:19 توسط محمد حسين.
چهارشنبه ششم تیر 1386

الهی و ربی من لی غیرک

كاش دستهايم اين همه  خسته نبود...كاش مي توانستم برخيزم براي ركعت عشق...براي ركعت مهرباني....حس يك روح آشفته....يك روح تشنه....يك روح تشنه...عطش عطش عطش...حس عجز بنده ای حقیر که التماست می کند ... مهربانم چقدر باید درگیر شوم...مدت هاست فکرم سخت درگیر دغدغه هایی است که مرا عجیب محکوم می کند... به نام درختان نیز حتی شک کرده ام ... بعد از پایان نامه فرصت خوبی یافته ام برای اندیشیدن به این همه آشفتگی و بی قراری ...

باید کمکم کنی ...

حس می کنم زندگی ام به بازی شطرنج می ماند...تمام سعی من این است که در این بازی سخت و پرفراز و نشیب رخم را از دست ندهم که تمام اعتقادات و آموخته هایم در این عمر رفته من است...

+ نوشته شده در 16:57 توسط محمد حسين.
سه شنبه پنجم تیر 1386
چگونه بال زنم تا به ناکجا که تویی
بلندمی پرم اما ، نه آن هوا که تویی
 تمام طول خط از نقطه ی که پر شده است
 از ابتدا که تویی تا به انتها که تویی
 ضمیر ها بدل اسم اعظم اند همه
 از او و ما که منم تا من و شما که تویی
 تویی جواب سوال قدیم بود و نبود
 چنانچه پاسخ هر چون و هر چرا که تویی
 به عشق معنی پیچیده داده ای و به زن
 قدیم تازه و بی مرز بسته تا که تویی
 به رغم خار مغیلان نه مرد نیم رهم
از این سغر همه پایان آن خوشا که تویی
جدا از این من و ما و رها ز چون و چرا
 کسی نشسته در آنسوی ماجرا که تویی
 نهادم اینه ای پیش روی اینه ات
 جهان پر از تو و من شد پر از خدا که تویی
 تمام شعر مرا هم ز عشق دم زده ای
 نوشته ها که تویی نانوشته ها که تویی
+ نوشته شده در 17:18 توسط محمد حسين.
دوشنبه چهارم تیر 1386
تو در پس روزهای ابری نهفته ای
 و من بی قرار بارشم
 ای ابرها در امتداد انتظارم با یکدگر بر خورد کنید
تو در پشت برهنگی اندام بید نشسته ای
 و من بی تاب تنپوشی از سبزینه ها هستم
ای بیدها عریانی تان را با شکوفه های استقامت من بپوشانید
 تو درکنار کودکی غنچه آرمیده ای
 و من کهولت شاخه ها بسر می برم
 ای لحظه های ناب ، غنچه های گمگشته را
 در شاخسار خمیده ام پیدا کنید

+ نوشته شده در 9:13 توسط محمد حسين.
یکشنبه سوم تیر 1386
دوستان عزیز سلام امروز یکی از بزرگترین روزهای زندگی من بود چون بعد از ۶ ماه پایان نامرو دفاع کردم و مدرک ارشد رو گرفتم از همه دوستانی که در جلسه دفاع تشریف آورده بودند متشکرم
+ نوشته شده در 21:20 توسط محمد حسين.
جمعه یکم تیر 1386

چشمانم را بستم ,آه بلندی کشیدم.

-ای خدای من ,کمکم کن! به من بگو که من می توانم!

آسمان پر از ستاره است ,یکی را برایم برگزین !

می دانم که تو بهترینی ,به من ثابت کن که تو می توانی !

-صبح نزدیک است.... آه...(کمکم کن)

صدایت می کنم....اما....

-صبح شد. چشمانم را باز کردم.... پری زیبای تنهایی در کنار من نشسته بود

فریاد کشیدم! وای...! تو کیستی؟ نزدیک من نشو!

-خدای من! این چیست؟ این کیست؟

نگاهش کردم......نگاهم می کرد....

لبخندی چهره اش را گل گون کرده بود!

خندیدیم و گفتم: وای خدای من! ستاره ی بخت من این است؟

درود بر تو......!

+ نوشته شده در 20:4 توسط محمد حسين.
جمعه یکم تیر 1386
خدایا :

اگر ما بد شویم تو را بنده گان خوب فراوان است  

اما ...

تو اگر با ما بد شوی ما را خدای دیگر کجاست ؟؟؟

+ نوشته شده در 11:20 توسط محمد حسين.