

امان از چشماي به ظاهر مهربون
همه جا و همه چيز غرق غم و خستگی است... پس در آن دم كه روح از نوميدی می نالد رو به سوی كه بايد كرد؟ به سوي هوس؟ نه!زيرا بهترين سال های عمر ما در اين راه می گذرد و هرگز اين جستجوي بی فايده به نتيجه نمی رسد به سوی عشق؟.. ولی عشق كه؟.. برای دوره ای كوتاه؟ چنين عشقی به زحمتش نميارزد. برای ابد؟چنين عشقی وجود ندارد! به سوی خاموشی و تنهائی!ولی بدرون خويش بنگر هيچ نشانی از گذشته در آن نخواهی يافت زيرا شادی ها و غم ها همه همراه زمان رهسپار ديار عدم می شوند به سوی هيجان های آتشين؟به! مگر نه دير يا زود رنج دلپذير تپشهای دل جای خود را به سردی تلخ عقل و منطق خواهد سپرد؟ به سوي زندگی؟اوه!وقتی كه در پايان اين راه برگردی و به پشت سر نگری از اين شوخی زشت و مبتذل وحشت خواهی كرد!
شيشه اي مي شكند ...من مي پرسم ..چرا شيشه شكست ؟
مي گويند ..شايد اين رفع بلاست
يك نفر زمزمه كرد ..باد سرد وحشي مثل يك كودك شيطان آمد
شيشه پنجره را زود شكست
كاش امشب كه دلم مثل آن شيشه خرد شد و شكست
عابري خنده كنان مي آمد
تكه اي از آن را بر مي داشت تا مرهمي بر دل تنگم مي شد
اما امشب ديدم
هيچ كس ..هيچ نگفت
غصه ام را نشنيد
از خودم مي پرسم
آيا ارزش قلبم از شيشه پنجره هم كمتر بود ؟
دل من سخت شكست اما هيچ كس هيچ نگفت
و نپرسيد چـــــــــــرا؟؟؟؟؟

از هجر رخ دوست که انجام ندارد
دل در بر من یک نفس آرام ندارد
دل بستگیم راه به جایی نبرد;هیچ
ای وای از این عشق که فرجام ندارد
خون میخورم از جام دل خویش و به عالم
کس همچو من این باده گلفام ندارد
دل بر گل و گلزار نبندم که گلستان
زیبایی و شادابی مادام ندارد
من در پی آن تازه بهارم که گر آید
سر سبزی او آخر و انجام ندارد.
کاش همان کودکي بوديم که حرفهايش را از نگاهش مي توان خواند اما اکنون اگر فرياد هم بزنيم کسي
نمي فهمد و دل خوش کرده ايم که سکوت کرده ايم سکوت پر بهتر از فرياد تو خاليست دنيا را ببين...
بچه بوديم از آسمان باران مي آمد بزرگ شده ايم از چشمهايمان مي آيد!!
بچه بوديم دل درد ها را به هزار ناله مي گفتيم همه مي فهميدند...
بزرگ شده ايم درد دل را به صد زبان به كسي مي گوييم ...هيچ كس نمي فهمد ....