تبليغاتX
داستان عشق
پنجشنبه بیست و پنجم مرداد 1386
بنشین مرو ، هنوز به کامت ندیده ام
بنشین مرو ، کلامی نگفته ام
بنشین مرو ، چه غم که شب از نیمه رفته است
بنشین که با خیال تو شبها نخفته ام
بنشین مرو ، حکایت وقت دگر مگو
شاید نماند فرصت برای دیدار دیگری
آخر تو نیز با منت از عشق گفتگوست
غیر از ملال و زنج از این دل چه می بری؟
بینشن مرو ، صفای تمنای من ببین
امشب چراغ عشق در این خانه روشن است
جان مرا به ظلمت هجران خود مسوز
بنشین مرو ، که نه هنگام رفتن است....
+ نوشته شده در 18:1 توسط محمد حسين.
دوشنبه بیست و دوم مرداد 1386
خسته ام  از این دنیای به ظاهر زیبا
 
  از این مردم که به ظاهر  صادق و با وفا اند 
 
 خسته ام  از دوری  , از درد انتظار از این بیماری نا علاج
 
خسته ام از این همه دروغ  و نیرنگ ... خسته ام 
 
آری پروردگارا از این دنیا خسته ام از آدم هایش
 
از دروغ هایش از نیرنگ هایش خسته ام 
 
 پس کو صداقت و محبت چرا اندکی محبت
 
در میان دل مردم  نیست همش نیرنگ پیداست
 
دیگر دست محبتی در میان مردم نیست
 
دیگر عشقی پاک و مقدس در میان مردم نیست
 
سفره ی دل مردم همش دروغ است
 
به ظاهر پاک و صادقانه
+ نوشته شده در 0:19 توسط محمد حسين.
دوشنبه پانزدهم مرداد 1386
 
Imageامان از چشماي به ظاهر مهربون
امان از سادگي هاي دلمون

امان از حرفايي كه باورمون شد

امان از ما، امان از عشقمون

امان از دستاي گرم و دل سرد
امان از اون كه ما رو اينجوري كرد

امان از حسرت حرفي كه نگفتي

امان از چيزايي كه گفتيم و گوش نكرد



امان از ما



امان از عشقايي كه فراموش شدن
امان از شعله هايي كه خاموش شدن

امان از شبايي كه بيدار نشستي

امان از چشامون كه به ستاره بستي

امان از نامه هايي كه پاره كردي
امان از حقيقتي كه باور نكردي

امان از شعرايي كه گفتيم و نخوندي
امان از اونايي كه رفتن و ما كه مونديم



امان از ما



همه درگير يه درديم

هزار بار ازعشق توبه كرديم

راهي كه رفتيم و بن بست بود

فكر كرديم ديگه بر نمي گرديم
Image
امان از ما
+ نوشته شده در 18:40 توسط محمد حسين.
دوشنبه پانزدهم مرداد 1386

همه جا و همه چيز غرق غم و خستگی است... پس در آن دم كه روح از نوميدی می نالد رو به سوی كه بايد كرد؟

به سوي هوس؟ نه!زيرا بهترين سال های عمر ما در اين راه می گذرد و هرگز اين جستجوي بی فايده به نتيجه نمی رسد

به سوی عشق؟.. ولی عشق كه؟.. برای دوره ای كوتاه؟ چنين عشقی به زحمتش نميارزد. برای ابد؟چنين عشقی وجود ندارد!

به سوی خاموشی و تنهائی!ولی بدرون خويش بنگر هيچ نشانی از گذشته در آن نخواهی يافت زيرا شادی ها و غم ها همه همراه زمان رهسپار ديار عدم می شوند

به سوی هيجان های آتشين؟به! مگر نه دير يا زود رنج دلپذير تپشهای دل جای خود را به سردی تلخ عقل و منطق خواهد سپرد؟

به سوي زندگی؟اوه!وقتی كه در پايان اين راه برگردی و به پشت سر نگری از اين شوخی زشت و مبتذل وحشت خواهی كرد!

+ نوشته شده در 0:35 توسط محمد حسين.
شنبه سیزدهم مرداد 1386

شيشه اي مي شكند ...من مي پرسم ..چرا شيشه شكست ؟

مي گويند ..شايد اين رفع بلاست

يك نفر زمزمه كرد ..باد سرد وحشي مثل يك كودك شيطان آمد

 شيشه پنجره را زود شكست

كاش امشب كه دلم مثل آن شيشه خرد شد و شكست

عابري خنده كنان مي آمد

تكه اي از آن را بر مي داشت تا مرهمي بر دل تنگم مي شد

اما امشب ديدم

هيچ كس ..هيچ نگفت

غصه ام را نشنيد

از خودم مي پرسم

آيا ارزش قلبم از شيشه پنجره هم كمتر بود ؟

دل من سخت شكست اما هيچ كس هيچ نگفت

و نپرسيد چـــــــــــرا؟؟؟؟؟

 

+ نوشته شده در 0:31 توسط محمد حسين.
سه شنبه نهم مرداد 1386

از هجر رخ دوست که انجام ندارد

دل در بر من یک نفس آرام ندارد

دل بستگیم راه به جایی نبرد;هیچ

ای وای از این عشق که فرجام ندارد

خون میخورم از جام دل خویش و به عالم

کس همچو من این باده گلفام ندارد

دل بر گل و گلزار نبندم که گلستان

زیبایی و شادابی مادام ندارد

من در پی آن تازه بهارم که گر آید

سر سبزی او آخر و انجام ندارد.

+ نوشته شده در 23:46 توسط محمد حسين.
چهارشنبه سوم مرداد 1386
رفیق اهل دل و یار محرمی دارم
بساط باده و عیش فراهمی دارم
کنار جو، چمن شسته را نمی خواهم
که جوی اشکی و مژگان پُر نَمی دارم
گذشتم از سر عالم، کسی چه می داند
که من به گوشه ی خلوت، چه عالمی دارم
تو دل نداری و غم هم نداری اما من
خوشم از اینکه دلی دارم و غمی دارم
چو حلقه بازوی من، تنگ، گِرد پیکر توست
حسود جان بسپارد که خاتمی دارم
به سر بلندی ی ِ خود واقفم، ز پستی نیست
به پشت خویش اگر چون فلک خمی دارم
ز سیل کینه ی دشمن چه غم خورم سیمین؟
که همچو کوهم و بنیان محکمی دارم...
+ نوشته شده در 17:54 توسط محمد حسين.
سه شنبه دوم مرداد 1386
 

کاش همان کودکي بوديم که حرفهايش را از نگاهش مي توان خواند اما اکنون اگر فرياد هم بزنيم کسي

 نمي فهمد و دل خوش کرده ايم که سکوت کرده ايم سکوت پر بهتر از فرياد تو خاليست دنيا را ببين...

 بچه بوديم از آسمان باران مي آمد بزرگ شده ايم از چشمهايمان مي آيد!!

 بچه بوديم دل درد ها را به هزار ناله مي گفتيم همه مي فهميدند...

 بزرگ شده ايم درد دل را به صد زبان به كسي مي گوييم ...هيچ كس نمي فهمد ....

+ نوشته شده در 0:16 توسط محمد حسين.