تبليغاتX
داستان عشق
شنبه بیست و چهارم شهریور 1386

عمری که رفت قصه نقشی بر آب بود

افسانه گذار ز شهر شتاب بود

آن کاخ صد هزار ستون,یک ستون نداشت

خواب و خیال بود و حبابی بر آب بود

بر من چه می گذشت اگر مرا دلی نبود

جام دلی که پر ز می آفتاب بود

هرگز نه خو گرفت ونخواهد گرفت خو

جز به شرار مهر که سودای ناب بود

گفتم به دل مسوز,مرا سوخت پا به سر

آخر ترا قسم به خدا این جواب بود؟؟

+ نوشته شده در 0:8 توسط محمد حسين.