
عمری که رفت قصه نقشی بر آب بود
افسانه گذار ز شهر شتاب بود
آن کاخ صد هزار ستون,یک ستون نداشت
خواب و خیال بود و حبابی بر آب بود
بر من چه می گذشت اگر مرا دلی نبود
جام دلی که پر ز می آفتاب بود
هرگز نه خو گرفت ونخواهد گرفت خو
جز به شرار مهر که سودای ناب بود
گفتم به دل مسوز,مرا سوخت پا به سر
آخر ترا قسم به خدا این جواب بود؟؟