تبليغاتX
داستان عشق
دوشنبه بیست و ششم آذر 1386
از خود گذشتگی عشق به همراه دارد
 

موسی مندلسون، پدر بزرگ آهنگساز شهير آلمانی، انسانی زشت و عجيب الخلقه بود. قدی بسيار كوتاه و قوزی بدشكل بر پشت داشت. موسی، روزی در هامبورگ با تاجری آشنا شد كه دختری بسيار دوست داشتنی به نام فرومتژه داشت. موسی در كمال نااميدی، عاشق آن دختر شد، ولی فرومتژه از ظاهر و هيكل و شكل افتاده ی او منزجر بود.

 

زمانی كه قرار شد موسی به شهر خود بازگردد، آخرين شجاعتش را به كار گرفت تا به اتاق دختر برود و از آخرين فرصت برای گفتگو با او استفاده كند. دختر حقيقتاً از زيبایی به فرشته ها شباهت داشت، ولی ابداً به او نگاه نكرد و قلب موسی از اندوه به درد آمد.

 

موسی پس از آن كه تلاش فراوان كرد تا صحبت كند، با شرمساری پرسيد: آيا می دانيد كه عقد ازدواج انسانها در آسمان بسته می شود؟


دختر در حالی كه هنوز به كف اتاق نگاه می كرد، گفت:
بله، شما چه عقيده ای داريد؟


-
من معتقدم كه خداوند در لحظه ی تولد هر پسری، مقرر می كند كه او با كدام دختر ازدواج كند. هنگامی كه من به دنيا آمدم، عروس آينده ام را به من نشان دادند. ولی خداوند به من گفت: همسر تو گوژپشت خواهد بود.

درست همان جا و همان موقع، من از ته دل فرياد برآوردم و گفتم: اوه، خداوندا! گوژپشت بودن برای يك زن فاجعه است. لطفاً آن قوز را به من بده و هر چه زيبایی است، به او عطا كن.


فرومتژه سرش را بلند كرد و خيره به او نگريست و از تصور چنين واقعه ای بر خود لرزيد. او سالهای سال همسر فداكار موسی مندلسون بود.

+ نوشته شده در 0:18 توسط محمد حسين.
سه شنبه بیستم آذر 1386
کاری به کار عشق ندارم!

من هیچ  چیز و هیچ کسی را دیگر

 در این زمانه دوست ندارم

 

انگار

این روزگار چشم ندارد من و تو را یک روز

خوشحال و بی ملال ببیند

زیرا

هر چیز و هر کسی را که دوست تر بداری

حتی اگر که یک نخ سیگار

یا زهرمار باشد

از تو دریغ می کند...

 


پس

من با همه وجودم

خودم را زدم به مردن

تا روزگار ، دیگر

کاری به کار من نداشته باشد

این شعر تازه را هم

 ناگفته می گذارم...

تا روزگار بو نبرد...

 

گفتم که

کاری به کار عشق ندارم!

 

 قیصر امین پور

 

آخر خودش را به مردن زد

حالا روزگار دیگر کاری با او ندارد

+ نوشته شده در 0:38 توسط محمد حسين.
جمعه شانزدهم آذر 1386

گفتم شبي به مهدي بردي دلم زدستم
من منتظر به راهت شب تا سحر نشستم
گفتا چه کار بهتر از انتظاره جانان
من راه وصل خود را بر روي نو نبستم
گفتم ببخش جرمم اي رحمت الهي
شرمنده تو بودم شرمنده تو هستم
گفتا هزار نوبت از جرم تو گذشتم
پرونده تو ديدم ، چشمان خود ببستم

+ نوشته شده در 1:1 توسط محمد حسين.
چهارشنبه چهاردهم آذر 1386

+ نوشته شده در 17:21 توسط محمد حسين.
چهارشنبه چهاردهم آذر 1386

” گذشت زمان بر آن ها که منتظر مي مانند بسيار کند،

بر آن ها که مي هراسند بسيار تند،

بر آن ها که زانوي غم در بغل مي گيرند بسيار طولاني،

و بر آن ها که به سرخوشي مي گذرانند بسيار کوتاه است.

اما، برآن ها که عشق مي ورزند،

                   زمان  راآغاز و پاياني نيست.“

+ نوشته شده در 12:29 توسط محمد حسين.
سه شنبه سیزدهم آذر 1386
دریایی من
در دوردستها کسي را مي شناسم که قلبي به
                                                   وسعت دريا دارد
چشمهايش امتدادي از غمگين ترين غروب خورشيد زندگيش
و تبسم لبانش گلچيني از غنچه هاي نو شکفته ي
                                                 بهاري است
                 دستهايش به اندازه تمام کهکشانها جاي دارد
          و قدمهايش در ابتداي زندگيست
   او را و نگاههاي عاشقانه اش را مي شناسم
نگاههايي مملو از ياس محبت
                     او را مي شناسم
            او را که وجودش سرشار از آبي بي کران است
 او را که همراه نسيم صبا مي وزد ، آري او را مي شناسم
در دوردستهاست ولي در دور دستي که همين نزديکيهاست
       خانه اش پر از سادگي و صفا
                  کلبه ي بي ريا و محقر او را مي شناسم
او نيمه پنهان و روح گمشده من است ، آسمان خانه اش هميشه
                                                                              آبي باد
                                             او را مي شناسم.............
+ نوشته شده در 9:45 توسط محمد حسين.
سه شنبه سیزدهم آذر 1386
Click Here For Get More Mail From Sare2008 Group

خدایا خود به من آن ده که آن به !!!!!!!!

+ نوشته شده در 0:53 توسط محمد حسين.
یکشنبه یازدهم آذر 1386
خدایا واقعا به خاطر لطفی که در حق من کردی ممنونم ازتو فقط همین
+ نوشته شده در 0:27 توسط محمد حسين.
شنبه دهم آذر 1386
همیشه اروم گریه کردم که صدای گریم به گوش کسی نرسه...تا کسی نفهمه منم مثل بقیه ضعفهایی دارم...اروم گریه کردم چون میدونستم صدای گریه ام برای کسی مهم نسیت...اروم گریه کردم چون از صدای گریه ام فقط دل خودم غمگین تر میشد...چون یاد گرفتم که گریه رو باید اروم و بی صدا کرد...چون همیشه تنهایی گریه کردم...

 

+ نوشته شده در 17:32 توسط محمد حسين.
چهارشنبه هفتم آذر 1386
خدایا ...!

من در این سکوت سنگین و مطلق شب به آستان تو آمده ام

آنقدر نیازمندم که یارای گفتنم نیست

آنقدر غرق دریای تمنایم که دلم را فراموش کرده ام

آنقدر اسیر مشتی خاکم که راه آسمان را گم کرده ام

امشب آمده ام اما نه مثل هرشب... کوله بارم پر از گناه و دستهایم خالی

من از تو می خواهم ... بر حال پریشمانم رحم کنی و به من از لطف خویش نظر کنی

چشمهایم من ملتمسانه امیدوار به چشمهای توست

+ نوشته شده در 0:30 توسط محمد حسين.
سه شنبه ششم آذر 1386
 
+ نوشته شده در 13:1 توسط محمد حسين.
یکشنبه چهارم آذر 1386
وقتی کار از کار گذشت دیگه چه فایده ای داره توی فالت بیاد:
 
 یوسف گمگشته باز آید به کنعان غم مخور
+ نوشته شده در 23:59 توسط محمد حسين.
یکشنبه چهارم آذر 1386

نمی دانم چرا این روزها همه فکر می کنند حالم خوب است 

من تنها سعی میکنم بازیگر بهتری باشم

+ نوشته شده در 1:2 توسط محمد حسين.
پنجشنبه یکم آذر 1386

وقتی ذهن انسان مثل زلزله نگاری خطاناپذیر

کوچکترین نامردمی ها را ثبت می کند،

وقتی تمام رنج های دیروز به تقویم امروز انسان سنجاق می شود،

وقتی قطرات ریز و تند مصائب نمی گذارد

مناظر آنسوی پنجره ی فردا دیده شود،

موافقت با روزگار- که سر ناسازگاری دارد-

بهترین راه سرکوب آن است.

+ نوشته شده در 10:55 توسط محمد حسين.