تبليغاتX
داستان عشق
سه شنبه بیست و نهم آذر 1384
 

 هنگامي که مرگ در دلم خانه کرد:

مرا در تابوت سياهي بگذاريد تا همه بدانند سياه بخت بوده ام ...

دستانم رابيرون بگذاريد تا همه بدانند از دنيا چيزي نبرده ام ...

چشمانم را باز بگذاريد تا همه بدانند چشم انتظار از دنيا رفته ام ...

مرا با لباس عشق در خاک گذاريد تا بفهمد تا آخرين لحظهء زندگي رنگ عشق او به تن داشتم.

چشمان مرا باز گذاريد تا دريابد چشم در راه نگاه زيباي او داشتم تا لحظهء مرگ.

 دستان مرا باز گذاريد تا ببيند تا آخرين نفس تشنهء آغوش گرم او بودم ...

و بر سنگ مزارم بنويسيد:

" که آشفته دلي بود در اين خلوت خاموش "   

" او زادهء غم بود و ز غم هاي جهان گشته فراموش

+ نوشته شده در 1:41 توسط محمد حسين.