تبليغاتX
داستان عشق
پنجشنبه هفدهم فروردین 1385
درد
درد را از هر طرف بنويسي همان درد است مثل درد من مثل درد تو مثل درد همسايه که دلش گرفته است و چراغ خانه اش را خاموش کرده است . من به روشني بد نکرده ام که تو افتاب کوچه مرا شکسته اي و قلبم را به رنج الوده اي و زخم خنجر بر پشت من نهاده اي من و تو غباري بيش نيستيم در اين ويرانسرا...يادت باشد.

من دلم تنگ کسي است که به دلتنگي من مي خندد . باور عشق برايش سخت است اي خدا باز به ياري نسيم سحر مي شود ايا دل به نازک دل من بربندد ؟

گفته بودي...گفته بودي:که چرا محو تماشاي مني؟ انچنان مات که يک دم مژه بر هم نزني....مژه بر هم نزنم تا که زدستم نرود....ناز چشم تو به قدر مژه بر هم زدني..... تقديم به شما

+ نوشته شده در 17:42 توسط محمد حسين.