ای کاش وقتی نیلوفری می گرید نگوئیم کاری از دستمان بر نمی آید ، می توانیم شانه هایمان را با سخاوت در اختیار هق هقش بگذاریم . عادت کنیم اگر در یک شب تاریک مهتاب شدیم نوری بر ویرانه کلبه ای بخشیدیم ، روزی نیش خنجر نشویم قلب نقره ای ساکنان او را بشکافیم . اگر به عابری خسته از راه گفتیم دوستت داریم چشمان پر از ناز و تمنای او را به این بهانه شبنمی نکنیم