تبليغاتX
داستان عشق
سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1385
کاش
کاش وقتي به تو مي انديشم،
قطرات اشک مي گذاشت تا تو را در خيالم خوب نظاره کنم!
کاش زبانم و دلم ياري ام مي دادند تا با تکرار نام تو،
آتش وجودم را براي لحظاتي خاموش کنم
و حتي اگر شده لحظه اي به آرامش برسم...

 و اما گفت : " دری که کوبه ندارد کسی نخواهد کوفت " . چه اشتباه بزرگی ! در دلم را بستم به روی در هم هیچ کوبه ای ننهادم حتی به روی در درشت نوشتم: مرا به خود بگذارید .. تلاش بیهوده ای بود تو نارسیده هنوز از راه چنان به در کوبیدی ... تنها با یک نگاه که نه در " خانه ی دل نیز ویران شد ."

+ نوشته شده در 0:35 توسط محمد حسين.