تبليغاتX
داستان عشق
یکشنبه سی و یکم اردیبهشت 1385
روایت
 
ظریفی روایت کرد که
 
د ر خواب دیدم که فرشته ای به کنار من امد وبه من دو جعبه داد وگفت :
غمهايت را در جعبه سياه و شاديهايت را در جعبه طلايي جمع كن .

من نيز چنين كردم وغمهايم را در جعبه سياه ريختم و شاديهايم
را در جعبه طلايي !

با وجود اينكه جعبه طلايي روز به روز سنگين تر مي شد


اما از وزن جعبه سياه كاسته مي شد !

در جعبه سياه را باز كردم و با تعجب ديدم كه ته آن سوراخ است
!!!

جعبه را به او نشان دادم و گفتم : پس غمهاي من كجا هستند ؟
!

او لبخندي زد و گفت : غمهاي تو اين جا هستند ، نزد من
!

از او پرسيدم ،‌ چرا اين جعبه ها را به من دادي ؟


او گفت: بنده ي عزيز، جعبه ي طلايي مال آنست كه قدر شاديهايت را

بداني و جعبه سياه ،برای آن تا غمهايت را رها كني !
و به آن اهمییت ندهی غم
همیشه در زندگی هست ولی تو باید قوی باشی و ازشادی ها برای مبارزه با
غمها استفاده کنی تا در جدال زندگی شکست خورده نباشی وهمیشه
پیروزمندانه لبخند بزنی
همیشه شاد باشید البته نه در لغت بلکه در معنای واقعی آن
+ نوشته شده در 17:56 توسط محمد حسين.