تبليغاتX
داستان عشق
چهارشنبه هفدهم خرداد 1385
بعد از دیدار تو

تو مثل راز پاییزی و من رنگ زمستانم

چگونه دل اسیرت شد قسم به شب نمی دانم

تو مثل شمعدانی ها پر از رازی و زیبایی

من در پیش چشمانت مشتی خاک گلدانم

تو دریایی ترینی آبی و آرام و بی پایان

و من موج گرفتاری اسیر دست طوفانم

تو مثل آسمانی مهربان و آبی و شفاف

و من در آرزوی قطره های پاک بارانم

نمی دانم چه باید کرد با این روح آشفته

به فریادم برس ای عشق من امشب پریشانم

تو مثل مرز احساسی قشنگ و دور و نا معلوم

و من در حسرت دیدار چشمت رو به پایانم

تو مثل مرهمی بر بال بی جان کبوتر ها

و من هم یک کبوتر تشنه ی باران درمانم

بمان امشب کنار لحظه های بیقرار من

ببین با تو چه رویایی ست رنگ شوق چشمانم

شبی یک شاخه نیلوفر به دست آبیت دادم

هنوز از عطر دستانت پر از شوق است دستانم

تو فکر خواب گلهایی که یک شب باد ویران کرد

و من تو را می بینم و لبخند پنهانم

تو مثل لحظه ای هستی که باران تازه می گیرد

و من مرغی که از عشقت فقط بیتاب و حیرانم

تو می آیی و من گل می دهم در سایه ی چشمت

و بعد از تو منم با غصه های قلب سوزانم

تو مثل چشمه ی اشکی که از یک ابر می بارد

و من تنها ترین نیلوفر رو به گلستانم

شبست و نغمه ی مهتاب و مرغان سفر کرده

و شاید یک مه کمرنگ از شعری که می خوانم

تمام آرزم هایم زمانی سبز می گردد

که تو یک شب بگویی دوستم می داری تو می دانم

غروب آخر شعرم پراز آرامش دریاست

و من امشب قسم خوردم تو را هرگز نرنجانم

 به جان هرچه عاشق توی این دنیای پر غوغاست

قدم بگذار روی کوچه های قلب ویرانم

بدون تو شبی تنها و بی فانوس خواهم مرد

دعا کن بعد دیدار تو باشد وقت پایانم

+ نوشته شده در 10:25 توسط محمد حسين.