تبليغاتX
داستان عشق
شنبه بیستم خرداد 1385
بی لیلی خویش از همه بریده ام
 

قصه گو قصه بگو از من و از او

خط خطی باز بنویس ار همه نوشته هام

قصه گوقصه من آخرش تنهایی بود

اون همه قول و قرار آخرش جدایی بود

قصه گو شهر دلم بی صدا ویرونه شد

طفلکی لیلی من بی گناه زنده شد

حالا وقت رفتن دیگه هیچ گلایه نیست

برای دلتنگی هام دیگه هیچ عاشقی نیست

من می رم تا بدونند هنوزم عاشقم

ولی بی لیلی خویش از همه بریده ام

+ نوشته شده در 19:12 توسط محمد حسين.