

قصه گو قصه بگو از من و از او
خط خطی باز بنویس ار همه نوشته هام
قصه گوقصه من آخرش تنهایی بود
اون همه قول و قرار آخرش جدایی بود
قصه گو شهر دلم بی صدا ویرونه شد
طفلکی لیلی من بی گناه زنده شد
حالا وقت رفتن دیگه هیچ گلایه نیست
برای دلتنگی هام دیگه هیچ عاشقی نیست
من می رم تا بدونند هنوزم عاشقم
ولی بی لیلی خویش از همه بریده ام![]()