تبليغاتX
داستان عشق
دوشنبه بیست و نهم خرداد 1385
تکه هاي دل خود را سر هم بند زنم ...


سهم بي قراري هايم را

مي سپارم به روياها

و لمس حضورت را

با چشم هاي بسته به اثبات خواهم رسانيد!..

حرم نفس ها يت را

با لمس طنينش تصور خواهم کرد

و گرماي وجودت را

با التهاب ِ خون ِ جاري در رگ هايم جبران خواهم نمود!

 به ستاره ي چشمک زن جاري در آسمان

خواهم نگريست و

تصور خواهم کرد

چشم هايت هوس فشرده شدن دلم را کرده است و

بي مهابا چشمک مي زند...

 همين که احساس هايمان

پا به پاي هم رد پا به جا مي گذارد

کافيست...

عشق را به جايي خواهم کشانيد

که تصور حضورت

از بودنت دلچسبتر شود!

...

تنها يک چيز باقي مي ماند...

طعم روشن چشم هايت را

در نبود شان

با چه چيز جبران  کنم؟!

چشم مي بندم تا مباد که چشمانت را

از ياد برده باشم

و طبق عادت کنار پنجره مي روم

سوسوي چند چراغ مهربان

و سايه هاي کشدار شبگردان خميده

و خاکستري گسترده بر حاشيه ها

و صداي هيجان انگيز چند سگ

و بانگ آسماني چند خروس!

از شوق به هوا مي پرم چون کودکيم

و خوشحال که هنوز

معماي سبزي رودخانه از دور

برايم حل نشده است...

آري از شوق به هوا مي پرم

و خوب مي دانم

سال هاست که مرده ام...

مطمئن باش ، برو

ضربه ات کاري بود

دل من سخت شکست

و چه زشت به من و سادگيم خنديدي !

به من و عشقي پاک که پر از ياد تو بود...

و به يک قلب يتيم که خيالم ميگفت :

" تا ابد مال تو بود "

تو برو

برو تا راحت تر

تکه هاي دل خود را سر هم بند زنم ...

+ نوشته شده در 3:8 توسط محمد حسين.