تبليغاتX
داستان عشق
چهارشنبه چهاردهم دی 1384
باران مهر: از كجا آمده اي ؟ كه چنين روشني چشمت را به سياهي هاي شب هايم مي ريزي و سرود باران در قدم هايت جاري ست مي رسي با داغ تنهايي در چشمت مي رسي روي لبت قفل سكوت و به دستت سبدي از گل عشق در صدايت آرامش و كلامت باران مهر خواهد آورد در كوير شب سرد و خاكستر زده ام
 
اي گل من!!
پرنده اي تنها بودم كه اسير قفس دنيا گشتم، يكه و بي كس كه از زندگي شكايتها داشتم. من قناري بودم كه بدون جفتش روزهايش را با نفس هايي سخت مي گذراند و مرتب آواز بي وفايي را سر مي داد.
ديگر اميدي به زندگيم نداشتم كه تو قدم به زندگيم گذاشتي و دنياي تيره و خاموشم را با نور خود منور ساختي.
با آمدنت خانه دلم زيباتر و با شكوه تر وسر مست تر از هر زمان شده.
تو همان همسفري كه در مسير عشق من را با وجودت زندگي ات ،روحت و خيالت آشنا كردي .
تويي كه ديوانه وار مي پرستمت .عاشقانه مي ستايمت و چون مرغ عشق مي سرايمت.
اي عزيز!! زماني خوشحال هستم كه با تو و در كنار تو باشم.
آه كه نمي داني كه وقتي در كنارم نيستي ديگر دروازه چشمانم توان مقابله با اشكهايم را ندارند.ناگزير اجازه خروج را صادر مي كند تا سيلابي از اشك از گونه هايم سرازير شوند.
مهربانم !!
آنگاه كه بر چشمانم نگاهت را مي افكني وجودم ذره ذره آب مي شود.
آنگاه كه دستان گرمت را بر دستان سردم قرار مي دهي طوفاني از آتش كه در قلبم زبانه مي كشد و آنگاه كه گل بوسه را بر روي لبانم مي كاري و مرا در آغوش گرمت پذيرا مي شوي قلبم چنان مي زند كه گويي مي خواهد از سينه خارج شود.
بارها گفته ام و هزاران بار ديگر هم مي گويم دوستت دارم و تا آخر عمر با تو خواهم ماند .
هيچ كس و هيچ چيز نمي تواند ما را از هم جدا كند به جز مرگ .
+ نوشته شده در 23:38 توسط محمد حسين.