تبليغاتX
داستان عشق
شنبه بیست و ششم اسفند 1385
لحظه ديدار نزديك است .

  لحظه ديدار نزديك است .

باز من ديوانه ام، مستم .

باز مي لرزد، دلم، دستم .

باز گويي در جهان ديگري هستم .

هاي ! نخراشي به غفلت گونه ام را، تيغ !

هاي ! نپريشي صفاي زلفم را، دست!

آبرويم را نريزي، دل !

- اي نخورده مست -

لحظه ديدار نزديك است .

.

.

.

در آن پر شور لحظه

دل من با چه اصراري ترا خواست،

و من ميدانم چرا خواست،

و مي دانم كه پوچ هستي و اين لحظه هاي پژمرده

كه نامش عمر و دنياست ،

اگر باشي تو با من، خوب و جاويدان و زيباست

 

« مهدي اخوان ثالث »

+ نوشته شده در 16:42 توسط محمد حسين.