تبليغاتX
داستان عشق
یکشنبه بیست و هفتم اسفند 1385
تو بگو

 

 تو بگو بهار قشنگه من ميشم بهار تو

 

تو بگو بمون منم نميرم از کنار تو

 

 

تو بگو منو نميخوای ديگه خسته کردمت

 

گر چه سخته امّا من دور ميشم از ديار تو

 

 

تو بگو سرد هوا منم ميشم خورشيد تو

 

تو بگو که نا اميدی من ميشم اميد تو

 

 

تو بگو دلم گرفته از همه دورنگيها

 

مشکی ميشم مظهر يه رنگی ميشم واسه تو

 

 

تو بگو خدا کنه بارون بياد از آسمون

 

به خدا ميگم که گريه کنه براي تو

 

 

اگه غمگين بشی از دستم ناراحت بشی

 

ميميرم که تا ابد پاک بشم از خيال تو

+ نوشته شده در 23:50 توسط محمد حسين.