تبليغاتX
داستان عشق
سه شنبه چهاردهم فروردین 1386
فلسفه ی دیوانگان
 
بنام خالق گنجشکهای کوچولو.....

سلااااااااااااااااااااااااااااااااااااام

یه سلام قشنگ به همه ی دوستای گلم.....

وامیدوارم حالتون خوب باشه......

امروز یه دنیا حرف برای زدن دارم ولی به هزار و یک علت نمی گم....

امروز یه چیز خیلی خیلی بزرگ یاد گرفتم. اینکه: عشق با دوست داشتن فرق داره.....

این بزرگترین چیزیه که یاد گرفتم.....و فهمیدم که من یه عالم آدم رو دوست دارم..... به خاطر اینه که می گم قلبم پر جمعیت ترین شهر دنیاست.....به خاطر دوست داشتن. نه عشق!

امروز به خودم حق می دم برم جلوی پنجره و داد بزنم :"  آی آدما!فلسفه ی شوتی کار نمی کنه. زندگی خیلی ساده تر از این حرفاست! آدم اگه یکی رو دوست داره می تونه خیلی راحت بهش بگه.... "

امروز فهمیدم که خسته نشدم....راستش و بخوای دارم ادای خسته ها رو در میارم....پس هنوز می تونم ادامه بدم....

بیشتر سختی های زندگی رو نرم کردم. می دونم که از پس این یکی هم بر میام.....چون زندگی یه بازیه منم تو این بازی دیگه حرفه ای شدم.....آدم که کارش و بلد باشه خونسرد می شه....

امروز فهمیدم که من یکی نمی تونم یه روز با آرامش و بی درد سر زندگی کنم.....فهمیدم که عاشق درد سرم....!

امروز . شاید دیروز. شاید خیلی وقت پیش.....چه فرقی می کنه کی اینا رو فهمیدم؟ مهم اینه که فهمیدم.....! به قول اون آهنگ فرهاد:" گم می شم تو معنی تو. معنی تازه می گیرم"   

نکته: این "تو"  وجود خارجی نداره....

الان یکی می گه خوبه نمی خواست حرفا ش و بگه و این همه گفت و گرنه.......

اینم یه شعر قشنگ از قیصر این پور:

سئله ی مشکل فرزانگان

فلسفه ی ساده ی دیوانه هاست......"

خوبه که آدم ساده باشه نه یه مسئله ی سخت حسابان....

اینا تازه یه کوچولوی اون حرفایی بود که دلم می خواست بزنم.......

دوستتون دارم یه عالمه......

راستی: جمعه ۲۵/۱۲/۸۵ همه تون اینجا دعوتین......یادتون نره بیاید هاااااااااااااااااااااااااا

خوشحال و شاد و ساده باشید و صد البته بارونی.....

 

تا بعد.....

+ نوشته شده در 16:15 توسط محمد حسين.