تبليغاتX
داستان عشق
چهارشنبه سی ام خرداد 1386

 من گرفتار سنگينی سکوتی هستم که گويا

قبل از هر فريادی لازم است.....صدایی نیست 

و حتی سایه ای از تو...و کلامی دلنشین

که به ناگاه از پشت سر مرا بخواند ....

و اما اشک چه بی ریا می آید.

و غم چه وفا دارانه مونس تنهایی هایم

 شده است در نبود تو . محبوبم! صدایت کردم نشنیدی ؟

با تو هستم قدیمی دیر آشنا !!با تو 

نجواها داشتم از عمق حسرت و سرما از

 سوز و درد فراق ٬که فقط خیابان شنید و تاب

و سنگهای زیر پایم!!!

+ نوشته شده در 18:6 توسط محمد حسين.