
من گرفتار سنگينی سکوتی هستم که گويا
قبل از هر فريادی لازم است.....صدایی نیست
و حتی سایه ای از تو...و کلامی دلنشین
که به ناگاه از پشت سر مرا بخواند ....
و اما اشک چه بی ریا می آید.
و غم چه وفا دارانه مونس تنهایی هایم
شده است در نبود تو . محبوبم! صدایت کردم نشنیدی ؟
با تو هستم قدیمی دیر آشنا !!با تو
نجواها داشتم از عمق حسرت و سرما از
سوز و درد فراق ٬که فقط خیابان شنید و تاب
و سنگهای زیر پایم!!!