
چشمانم را بستم ,آه بلندی کشیدم.
-ای خدای من ,کمکم کن! به من بگو که من می توانم!
آسمان پر از ستاره است ,یکی را برایم برگزین !
می دانم که تو بهترینی ,به من ثابت کن که تو می توانی !
-صبح نزدیک است.... آه...(کمکم کن)
صدایت می کنم....اما....
-صبح شد. چشمانم را باز کردم.... پری زیبای تنهایی در کنار من نشسته بود
فریاد کشیدم! وای...! تو کیستی؟ نزدیک من نشو!
-خدای من! این چیست؟ این کیست؟
نگاهش کردم......نگاهم می کرد....
لبخندی چهره اش را گل گون کرده بود!
خندیدیم و گفتم: وای خدای من! ستاره ی بخت من این است؟
درود بر تو......!