تبليغاتX
داستان عشق
جمعه یکم تیر 1386

چشمانم را بستم ,آه بلندی کشیدم.

-ای خدای من ,کمکم کن! به من بگو که من می توانم!

آسمان پر از ستاره است ,یکی را برایم برگزین !

می دانم که تو بهترینی ,به من ثابت کن که تو می توانی !

-صبح نزدیک است.... آه...(کمکم کن)

صدایت می کنم....اما....

-صبح شد. چشمانم را باز کردم.... پری زیبای تنهایی در کنار من نشسته بود

فریاد کشیدم! وای...! تو کیستی؟ نزدیک من نشو!

-خدای من! این چیست؟ این کیست؟

نگاهش کردم......نگاهم می کرد....

لبخندی چهره اش را گل گون کرده بود!

خندیدیم و گفتم: وای خدای من! ستاره ی بخت من این است؟

درود بر تو......!

+ نوشته شده در 20:4 توسط محمد حسين.