تبليغاتX
داستان عشق
چهارشنبه بیست و سوم آذر 1384

براي همه اونايي كه عاشق بودن و حالا دل شكسته . . .



عمري گذشت و عشق تو از ياد من نرفت
دل همزباني از غم تو خوبتر نداشت

اين درد جانگداز ز من روي بر نتافت
وين رنج دلنواز ز من دست بر نداشت

تنها و نا مراد در اين سالهاي سخت
من بودم و نواي دل بينواي من

دردا كه بعد از آن همه اميد و اشتياق
دير آشنا دل تو نشد آشناي من

از ياد تو كجا بگريزم كه بي گمان
تا وقت مرگ دست ندارد ز دامنم

با چشم دل به چهره خود مي كنم نگاه
كاين صورت مجسم رنج است يا منم ؟

امروز اين تويي كه به ياد گذشته
در چشم رنج ديده من مي كني نگاه

چشم گناهكار تو گويد كه در آن زمان
نشناختم صفاي تو را ، آه از اين گناه

امروز اين منم كه پريشان و دردمند
مي سوزم و ز عهد كهن ياد مي كنم

فرسوده شانه هاي پر از داغ و درد را
نالان ز بار عشق تو آزاد مي كنم

گاهي بخوان ز دفتر شعرم ترانه اي
بنگر كه غم به وادي مر گم كشانده است

تنها مرا به (( تشنه طوفان )) من مبين
اي بس حديث تلخ كه نا گفته مانده است

گفتم ز سرنوشت بينديش و آسمان
گفتي (( غمين مباش كه آن كور و اين كر است
)) !

ديدي كه آسمان كر و سرنوشت كور

صدها هزار مرتبه از ما قوي تر است ؟
!

فرستاده شده توسط دوست عزیزم پریسا

فريدون مشيري

+ نوشته شده در 17:54 توسط محمد حسين.